۷ پاسخ

عزیزم خب باباشو بیشتر دوست داشته باشه چه مشکلی داره من که حتی پسرم اصلا دوستم نداشته باشه برام مهم نیست فقط این برام مهمه که من عاشقانه دوسش دارم و میپرستمش لابد فردا زنم بگیره میخوای حسودی کنی😂

حالا برعکس رایان عاشق منه البته باباش رو هم خیلی خیلی دوست داره. دیشب باباش میگه عشق کی هستی میگه مامانم

عزیزم دختر من به عنوان حرص در اوردن میگه من بابامو بیشتر از تو دوست دارم جدی نگیر با عقل بچگی خیلی کارا میکنه

اشکال نداره بذار حیوون بزرگه باباش باشه به باباها میاد حیوون باشن 😅

مطمئن باش دوستت داره فقط چون بابا رو کمتر میبینه براش جذاب تره چون شما هميشه هستی و شاید باباش باهاش بازی میکنه اینجوریه

آخ گفتی پسرمنم همینطوره.اصلامن وحساب نمیاره.البته خیلی اذیت می‌کنه من دعواش میکنم باباش کمترشایدبه خاطر همینه من ودوست نداره

برعکس پسر من بشدددت مامانیه!
باهاش رفیق باش کم کم بزرگتر بشه بیشتر به سمت شما میاد

بذار بزرگتر بشه مامانی میشه
پسر منم همینطور بود
فکر میکردم منو دوستنداره
حتی باهمه میرفت خونه هاشون
ولی الان فقط میگه خونه باشیم

سوال های مرتبط

مامان ❤Hana ❤ مامان ❤Hana ❤ ۴ سالگی
آخر شبی یکم درد دل کنم بعد بخوابم 😅😅😅

شوهرم یه ماهه ک نیست رفته اصفهان واسه خاطر کارش ....
دخترم یه هفتس ک بشدت بهونه گیر شده و مدام میگه پس بابا کی میاد
اون سرکار نمیتونه بیاد ما بریم پیشش
صب ک بیدار میشه میره اتاقا رو دنبال باباش میگرده
چیزی هم نمیگه بعدش یه گوشه کز میکنه

از ۹ صب ک بیدار میشه تا ۱۱شب ک بخوابه باهاش وقت میگذرونم بازی بیرون مغازه نقاشی .....

دیگه واقعا کم اوردم
احساس میکنم دخترم از دوری پدرش داره افسرده میشه تلفنی و تصویری ک با باباش حرف میزنه بغض میکنه

گوشیمو میبره تو اتاق ب باباش ویس میده بعد میرم گوش میدم ب صداش گریه ام میگیره
همش میگه بابام دلم برات تنگ شده
بابا بیا دیگه
بابا نهار اینو خوردم
بابا رفتم اینو خریدم
بابا رفتم حموم
واسه باباش توضیح میده کلان هر روز شرح حال میده 😅😅
باباشم خیلی وقت میزاره تک تک ویس هاشو جواب میده با اینکه کارش خیلی شلوغه و احتیاج ب تمرکز زیادی داره

امروز بردمش تو حیاط مادرشوهرم گفت بزار بیاد پیشم تنهام
یعنی شاید ۲ دقیقه طول کشید تا رفتم دستشویی و بعدش رفتم دنبالش دیدم یه نعلبکی چایی با ۶ تا قند داده ب بچه ....میخندید میگفت ۶ تا قند بهش دادم بخوره
خواهش کردم ازش ک اصلا ب بچم چایی و قند نده
ب زور خودمو نگه داشتم چیزی نگم بهش بخدا

چقدر زود بزرگ شدیم چقدر مادر بودن ما رو پخته و با تجربه میکنه چقدر سختی ها رو بخاطر بچمو ن تحمل میکنیم و دم نمیزنی