۷ پاسخ

بنظرم رحم این افراد رو باید تخلیه کنن که بچه دار نشن

خداب داد مردم بدبخت ایران برسه

آره تازه معلوم نبود شوهرش کیه
اول گفت شوهرمه الان زندان
دوم گفت سیقه هستیم
آخرش گفت دوست پسرمه
گفتم خب کجاست چرا نمیاد گفت خبر ندارن😕

ای وای🫠

اخ. چقدر سخته
ی همسایه داریم. ی خواهر معتاد داره. این همش هم بچه میاره. بعد این خواهره که همسایه ماست دوتا بچه هاش که دختر وپسرن برده پرورشگاه. میگه اونجا بهتر رسیدگی میکنن بچه ها درس میخونن. الانم یکی دیگه بدنیا آورده پسره. اینو خواهره از بیمارستان اورده پیش خودش داره بزرگش میکنه ی کمی هم سادس خوب نگهداری بچه بلد نیس. یعنی جیگرم میسوزه 🥺

منم بستری بودم بیمارستان یه خانمی اوردن مادر معتاد بود تو خیابون زندگی میکرد یه بنده خدایی دید این بار داره درد داره زنگ زد 115اینو آورد بیمارستان زایمان طبیعی کرد بچه اسم دختر بود خیلی ناز بود بچه هم درگیر اعتیاد شده بود رئیس بیمارستان مشاوری که بیمارستان داشت اومدن بهش گفتن بچه باید بره تو دستگاه خونش تصفیه بشه بعدش بفرستیم بچه رو بهزیستی چون قانون اینو میگه
مادر هم چون درگیر اعتیاد بود تو بیمارستان یکی دنبال بچه بود بچه رو ب اون خانوم 150ملیون فروخت

خیلی بده....
منم چندباررفتم بیمارستان زندانی هارو می اوردن ک باردار بودن🫤🥺😭

سوال های مرتبط

مامان رستاوجوجه طلائی مامان رستاوجوجه طلائی ۳ ماهگی
1405/5/3
پارت5از زایمان زودرس ان آی سیو
💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙

بچه رو بردن 17شهریور

قلبم درد میکرد خون ریزی وحشتناکی داشتم
گریه عمونم رو بریده بود
همش میگفتم چرا بچه من

هم تختیا همه بچه هاشون خوب سالم
شیر میدادم من جز حسرت چیز دیگ ای نمی‌خوردم
.
از بیمارستان ک ترخیص شدم ساعت 1ظهر بود
گفتم باید برم بچه رو ببینم

رفتم رسیدم بهش
بچم دستگاه بهش وصل بود زیر نور آبی
فقط اجازه میدادن ک مادر بره پیشش
تلو تلو گان روپوشیدم
هر قدم ک برمیداشتم خون ازم بیشتر می‌رفت
باید دیوار می‌گرفتم تا بتونم برسم بهش

پرستار بخش گفت چرا بااین وضیتت اومدی ت حالت خوب نیس
گفتم فقط بچمو ببینم
دلم آروم شه

رسیدم بهش ریه هایش همون شکلی بود کلی لوله بهش وصل بود با گریه گفتم نمیتونم بغلش کنم!؟!؟

گفت فعلا نمیتونی ولی اجازه داری بهش دست بزنی

دستشو بوسیدم
گفتم مامان برگرد پسرم برگردی پیشم
با گریه ک اینو میگفتم از حال رفتم
دیدم چند تا پرستار زن بالا سرمم تو اتاق شیردهی ی سرمم بهم وصله

بهوش ک اومدمبهم گفتن اگ میخوای بچت برگرده اول خودتو محکم نگه دار ک بتونی ب بچت برسی

ساعت ۷شب بود ک رفتم خونه

همش گریه میکردم
چ تصوراتی داشتم چی شده بود
برگشتم خونه ولی بچم باهام نبود
دایم از تهران اومده بود
رفتم خونه خواهرم همه باهم گریه میکردم بخاطر حال نداشتم


1405/5/4

ساعت 7صب بیمارستان زنگ زد
با ترس گوشیو برداشتم
مامان دلوین🎀 مامان دلوین🎀 ۱۰ ماهگی
بیمارستان که رفتیم کلی التماسشون کردیم گفتیم هرچی باشه هزینه اش میدیم فقط ببرید سزارین که اتفاقی برای بچه نیوفته ولی گفتن نههه ما خیلی مورد طبیعی با بند ناف دنیا آوردیم و ۲ دور بند ناف چیزی نیست و ساعت ۸ شب بستری شدم برای زایمان طبیعی ، همون موقع زنگ زدم ماما همراه که گرفته بودم اون اومد و دیگه شروع کردیم ورزش و سرم میزدن برام ، دهانه رحم نرم بود ولی سر بچه خیلی بالا بود یچیز کیسه مانند وصل کردن بهم که دهانه رحم کشیده بشه و خلاصه با کلی ورزش و اینا من ۵ سانت شدم ولی اصلاا درد خاصی نداشتم فقط یه کمر درد خفیف،بخاطر بند ناف که دور گردن بچه بود ، سرم ها بهش فشار آورده بودن ماما همراهم اومد دستگاه هارو وصل کرد شکمم و بچه افت کرده بود اکسیژنش خیلی زیاد
یهو دکتر و ماما همه اومدن بالا سرم و گفتن سریع امادش کنید بریم اتاق عمل
انقد شرایط بچه بد بود همه هول کرده بودن
خلاصه اتاق عمل بی حسی رو زدن و من هیچی نمیدونستم که انقد حال بچم بده
فقط یهو دیدم بچرو درآوردن و بچه کلا کبود کبود اصلا نفس نداشت انقد دیر منو بردن سزارین و فشار آوردن به بچم 🥺
مامان دلنیا و دلارا🩷 مامان دلنیا و دلارا🩷 ۳ ماهگی
هر شبی ک میخوابیدم هزاربار خداروشکر میکردم
دلارا تو شکمم خیلی شلوغ بود هیچ وقت نگران حرکتش نمیشدم
دلنیا خیلی اروم بود ولی زیاد سکسه میکرد از اینجا میفهمیدم ک حالش خوبه
دیار انقدر تکون نمیخورد و اروم بود بچم ک همش نگرانش بودم دیگه دکتر بهم گقت بچه شخصیتش اینقدر ارومه حواست باشه هر ۱۲ ساعت یه حرکت دلاشته باشه بسه براش
بمیرم برای اروم بودنت مادر
هفتم شده بود ۳۰ و شکمم خیلی زیاد داشت بزرگ میشد
خیلی فشار روم بود و نفس نمیتونستم بکشم
ولی هر روز شکر میکردم ک تو شکمم و به دنیا نیومدن
که شدم ۳۲ هفته
انقدر دکترا گفته بودن ک ۳۲ هفته شی خداتو شکر کن ک فکر میکردم الان خیلی وضعیت عالیه و زایمان کنم کلا چند روز بچه هارو نگه میدارن و میام خونه
۳۲ هفته و ۱ روز ک شدم شدیدا دلم خواست برم خونه ی مامانمینا
البته میرفتم یکی دو هفته میموندم و میاومدم خونه ی مادرشوهرم و بلعکس
و فقط طوری هماهنگ میکردم ک بین تایمهای دکترم باشه ک پله ی اضافی تر نرم
و همسرم گفت چرا مامانتو اذیت میکنی تازه مراسم داشته بزار یه روز استراحت کنه
و نمیدونم چرا اینطوری شده بودم گفتم نمیدونم چرا خیلی زیاد دلم میخواد برم و فردا صبحش رفتن خونه ی مامانم
۳۲ هفته و ۲ روز بودم
مامان مانیار مامان مانیار ۱۶ ماهگی
مامانا ی تجربه بهتون بگم
من تازه ک زایمان کرده بودم بچم ب زور سینه گرف
بعد میخورد میخوابید ی رب بیست دیقه بعد بیدار میشد
شبا گریم در میومد تا میومدم بخوابم بیدار میشد بیست دیقه زیر سینه نیم ساعت خواب
منم افسردگی بعد زایمان داشتم همش گریه ازین ور نمیتونسم بخوابم همش عرق میکردم میشدم خیس
اصلا میلم ب هیچی نمیبرد فقط بغض میکردم
فقط میگفتم بکی بچه رو ی ساعت نگه داره من بخوابم
گریه نمیکرد فقط میگف بمونم زیر سینه
شیرمم خوب بود لباسم خیس میشد ولی سیر نمیشد
تقریبا ۲۰ روز اینا اینجوری گذشت همش میگفتم چ غلطی کردم خودمو تو اتیش انداختم
تااینکه اول شوهرمو راضی کردم شبا شیر خشک دادم
بعد دیدم روزام نمیذاره ب کارام برسم همش میگه بمونم ی ساعت زیر سینه بعدشم سیر نمیشد گریه میکرد
شوهرم گف نمیذارم شیرخشکیش کنی
گفتم منم نمیتونم هرجا میرم سینمو بدم بالا بندازم بیرون
من نمیتونم پس بزرگش کنم درضمن من همش درحال گریه کردنم این بچه شیرغم میخوره فردا ی بچه استرسی میشه
اینجوری شد ک کلا شیر خشک میدم
درروز ی رب بیست دیقه ای شیر خودمو میدم
بخدا ک راحت شدم
ن بخاطر راحتی خودم
از وقتی این کارو کردم شبا بهتر میتونم بخوابم درنتیجه ب بچم بیشتر میتونم برسم از لحاظ روحی
ب خودم میرسم روحیم بهتر میشه
شیرمادر ب این قیمت ک بچت اذیت شه نمی ارزه
سه ماه دیگم ب غذا میوفته راحت میشه
ادم هرچقدرم رعایت کنه رژیمو بازم نمیشه بیشتر بچه دل درد میشه
و اینکه چیزایی ک ما میخوریم بخدا ک همش مواد نگه دارنده داره یا هورمونیه
امید وارم تجربیاتم بدرد بخوره