هر شبی ک میخوابیدم هزاربار خداروشکر میکردم
دلارا تو شکمم خیلی شلوغ بود هیچ وقت نگران حرکتش نمیشدم
دلنیا خیلی اروم بود ولی زیاد سکسه میکرد از اینجا میفهمیدم ک حالش خوبه
دیار انقدر تکون نمیخورد و اروم بود بچم ک همش نگرانش بودم دیگه دکتر بهم گقت بچه شخصیتش اینقدر ارومه حواست باشه هر ۱۲ ساعت یه حرکت دلاشته باشه بسه براش
بمیرم برای اروم بودنت مادر
هفتم شده بود ۳۰ و شکمم خیلی زیاد داشت بزرگ میشد
خیلی فشار روم بود و نفس نمیتونستم بکشم
ولی هر روز شکر میکردم ک تو شکمم و به دنیا نیومدن
که شدم ۳۲ هفته
انقدر دکترا گفته بودن ک ۳۲ هفته شی خداتو شکر کن ک فکر میکردم الان خیلی وضعیت عالیه و زایمان کنم کلا چند روز بچه هارو نگه میدارن و میام خونه
۳۲ هفته و ۱ روز ک شدم شدیدا دلم خواست برم خونه ی مامانمینا
البته میرفتم یکی دو هفته میموندم و میاومدم خونه ی مادرشوهرم و بلعکس
و فقط طوری هماهنگ میکردم ک بین تایمهای دکترم باشه ک پله ی اضافی تر نرم
و همسرم گفت چرا مامانتو اذیت میکنی تازه مراسم داشته بزار یه روز استراحت کنه
و نمیدونم چرا اینطوری شده بودم گفتم نمیدونم چرا خیلی زیاد دلم میخواد برم و فردا صبحش رفتن خونه ی مامانم
۳۲ هفته و ۲ روز بودم

۱ پاسخ

عزیززززززم

سوال های مرتبط

مامان دلنیا و دلارا🩷 مامان دلنیا و دلارا🩷 ۲ ماهگی
روزها خیلی سخت میگذشت
مداوم خونریزی لکه بینی داشتم
دکتر ازم دور بود ولی خیییلی دکتر خوبی بود و اصلا استرس بهم نمیداد
اولین باری ک پیشش رفتم ۲۰ هفته بودم و لکه بینی داشتم
اخرشم لکه بینیم دلیلش مشخص نشد چون وضعیتم خوب بود
کاملا استراحت مطلق بودم و فقط برای ازمایش و دکتر بیرون میرفتم
دکترم خودش سونوگرافی میکرد
هزینه های سنگینی برامون بود ولی خیلی خوشحال بودیم ک سه تا بچه میخوایم داشته باشیم
درمورد اینده خیال بافی میکردیم
چهرشونو هی تصور میکردم و ارزو میکردم یکیشون خیلللی شبیه همسرم باشه
توی این دوره ی سخت اول از همه همسرم خیلللی کمکم بود و نمیزاشت اب توی دلم تکون نخوره از هر نظر و مامانم و مادرشوهرم خیییلی زیاد هوامو داشتن و خیلی ازشون ممنونم
ویار خاصیم نداشتم و فقط شدیدا بستنی میخوردم و بعدش تو دلم پارتی میشد
هر هفته ای میگذشت تمام خانواده ها خوشحال تر میشدیم و خداروشکر میکردیم
چقدر دلمم ه اون روزا تنگ شده
روزا میگذشت و خانوادم تمام سیسمونی سه قلوهارو کامل تهیه کردن و ۲۹ هفته بودم برام اومدن چیدن
نتونستم جشن بگیرم چون کلا دراز کش بودم
و دقیقا همون روز هم باز رفتم بیمارستان برای لکه بینی
باورتون نمیشه دکتر ها چنان ترسونده بودنم و کاملا هم جق داشتن
ک دیده بودن توی ب
تق یم بارداری گهواره زده ۲۷ و ۴ روز به بعد بچه ها قابلیت حیات دارن اون روز رسیدنی خیلللی خوشحال بودم
مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
#پارت 2#
من اون شب توی بلوک زایمان بستری شدم وای نگم ک چقد بد بود فک کن کلی زن ک پاهاشو باز کرده بود و فقط جیغ میزدن من همون شب تا صبح نتونستم چشامو روی هم بزارم واقعا ترسیده بودم فقط گریه میکردم ولی واقعا وحشتناک بود حالا اومدن بهم امپول بتامتازون زدن برای ریه هاش ک برسه ولی بلاخره من اون شبو صبح کردم و شب دیگه رو بردنم بخش تا بازم امپولو بزنن چون باید سه تا شو یه شب میزدن سه تای دیگشو ی شب دیگه بلاخره زدنو خداروشکر وضعیت بچه خوب بودو دکتر ترخیصم کرد و قرار شد من هفته ای یکبار بیام سبزوار ک سنوی داپلر بدم و هفته ای دو بار ان اس تی ولی توی شهر خودمون بدم ک وقتی رسیدم به هفته ی 35 وقتی شنبه رفتم سبزوار تا سنو بدم دکتر گفت باید زایمان کنی چون هم اب دور جنین کمه هم سه هفتس بچه اصلا رشد نکرده ک اخرین سنوم ک همون روز بود بچه 1880 بود ک برام نامه سزارین و نامه بستری نوشت برای دوشنبه ک من میشدم دقیق 35 هفته 5 روز ک من رفتم خونه خودمو تا دوشنبه ک اماده شم ساک بچه رو بستمو اماده بودم تا دوشنبه زایمان کنم ولی بگم ک کلی استرس داشتم نگران ک بچه خیلی کوچولو نباشه یا خدای نکرده ریه هاش تشکیل نشه بره دستگاه حالا بماند ک شد روز یک شنبه و من شبش کلی استرس و ترس تا صبح اصلا خوابم نبود ک دکتر اول گفته بود ساعت 7 و نیم بیمارستان باش ولی باز روز قبل عمل زنگ زد گفت نه باید 6 اون جا باشی دیگع ما چون راهمونم دور بود از ساعت 3 صبح حرکت کردیم