۵ پاسخ

من دندون کشیدم اونم ۱۲ شب اونم دندون آسیاب پایین که رو کانال عصب بود غیر خونریزی چقدر درد داشتم ازش خواستم امشب را پیش بچه بخوابه ...من همش درگیر خونریزی بودم و حالم اصلا خوش نبود هررررچی بچه گریه کرد عمدا بیدار نشد تا آخر دیدم بچه از نفس داره میفته رفتم آوردمش پیش خودم ...خون گریه کردم از بخت سیاه و لعنت به مادرشوهر و پدر شوهر و خانواده ای که تو این تربیت بد دست دارن

شوهر منکه اینکارو کنم سگ میندازه دنبالم ..ی ۸ ساعت میره سرکار بقیش فقط خواب همش هم میگه نخوابیدم خستم ( دست پیش میگیره پس نیفته) اتاقش جداست یعنی جدا کردم بااینکه خوابش عمیق و بمب بندازی خبر نمیشه همیشه میگه شب نتونستم از گریه بچه بخوابم درحالیکه ضایع اصلا بچه گریه نکرده تازه صدا خروپفشم میاد ...دریغ از ی شیشه آبی که خودش میخوره پر کنه بذاره یخچال ...فقط موقع شام میاد میخوره سریع میره اتاق خواب را تاریک میکنه بچه نره اگه بچه بره میگه بیا بچه را جمع کن ...خدا نکنه بچه مخل آسایشش بشه چنان عربده میزنه من به لکنت میفتم اصلا زبونم بسته میشه ...فکر کن حالا ی دقیقه بیدار بمونه برا بچه دیگه فرداش قیامت میشه ...هنر کرده فقط حدود ی ماهه که بچه بزرگتر شده شیرینتر شده عصرها ی چند دقیقه میبردش بیرون ولی فرط برمیگرده ولی قربون دخترم برم یعنی اگه باباش ی روز نبره بیرون لباسشو میاره حالی میکنه بپوش بریم ..ان شاالله بزرگتر شه بیشتر سرویسش کنه دلم یکم خنک شه از بی مسئولیتی هاش از زمان بارداری

ای خواهر شوهر منم همینه پسرم شیر خشکیه شبی چند بار باید بلند شم بدم شیر حل کنم بدم بعدش دوبارخ بدم شیشه شیر بشورم اونم انگار نه انگار بعد میگه روزا شما میخابین میگم به خدا بیا ببین من چقدر میخابم

احتمالا خانوادگی اینطورین و ندیدن ک عادت کنن
مرد از اول هر طور عادت بدی همون میش مثل بچه میمونه من از داداشم بدقلق تر آدم ندیدم ولی ب زنش کمک میکنه

مردا اکثرا همینن بچه من شیر خشک میخوره بازم وقتی بیدار میشه خودم باید بهش شیر بدم

سوال های مرتبط

مامان رونیکا مامان رونیکا ۲ سالگی
سلام خانما . روزتون خوش
خواستم تجربه از شیر گرفتن رونیکا رو باهاتون اشتراک بزارم شاید به درد بخوره

رونیکا خیلی خیلی به سینه وابسته بود صبح تا شب
شل تا صبح سینه دهنش بود واسه همین تصمیم گرفتم از شیر بگیرنش . حتی خواب هم زیب سینه میخوابید و میترسیدم از شید بگیرمش دیگه نخوابه ولی ...
رفتم حرم و انار بردم روش یاسین خوندم تو حرم شیر بهش دادم و بعد انار خورد و دیگه بهش شیر ندادم .صبر زرد از عطاری گرفتم یه کوچولو به نوک سینه زدم تلخ . یه بار. گفت ممه بهش دادم گفت تلخه تلخه دیگه نیومد سمتش
اگه گاهی هم میومد خودش میگه نه تلخه

واسه اینکه سینه خودم درد نگیره هم تا یه هفته شب ها زمانی که خوابش عمیق بود بهش شیر میدادم و روز ها اصلا
دیگه شیر سینه خشک شده و اونم شب بیدار نمیشه واسه شیر
آیت روش نه خودتون اذیت میشین نه بچه .
واسه خوابش هم شب اتاق رو تاریک میگنم کنارم دراز میکشه ده دقیقه باهاش صحبت میکنم نازش میکنم میاد تو بغلم خودش خوابش میبره

گفتم بهتون بگم شاید لازمتون بشه
مامان mahlin مامان mahlin ۱ سالگی
خانوما تجربم از شیر گرفتن
امروز رو سومه
روز اول صبح به سینم زردچوبه زدم دید گفت اه ولی بازم خورد ولی تا حد امکان سرشو گرم کردم که کمتر بدمش شب قبل خواب و تو خواب هم دادم
فرداش صبح که بیدار شد دیگه نوک سینمو دارچین پیزدم قهوه ای بود هی گفتم ممه اه شده ایییییی
خودشم هی میگفت شیشه بهش میدادم ولی و شیر پاستوریزه چون خشک هم نمیخوره ظهر که شد چون همش با سینه میخوابید اینقدر گریه کرد و ممه میخواست ولی تا دیدش گفت اه و بغلش کردم اینقدر راهش بردم تا خوابید دیگه این ادامه داشت تا شب شب گفت گفت ممه دید اه شده رفت روی شکم شوهرم خوابید ولی تو خواب بازم بهش دادم
از صبح هم چندبار گفته و برای خواب ظهر هم اینقدر گریه کرد و گفت ممه روی پاهام خوابوندمش قبلشم بردمش حموم که خوابش بگیره حالا ددرم کارامو میکنم عصر برم خونه مامانم تا فردا یکم سرگرم بشه کمتر بهونه بگیره

تو دل خودم اشوبه وقتی میگه ممه بده😭😭🥺🥺 ولی برای خودش خوبه بزرگتر بشه بیشتر عادت میکنه ولی راحت تر از اونی بود که تو فکر خودم ساختم



پوشک شیرخشک مایبیبی
مامان جوجه‍ طلآیی🐣 مامان جوجه‍ طلآیی🐣 ۲ سالگی
دیشب یکی از سخت‌ترین شب‌های بچه‌داری رو گذروندم.
چند شبه آرادو از شیر شب گرفتم و دیگه هم تابش نمی‌دم و دارم بهش یاد می‌دم خودش بخوابه. ولی دیشب… با اینکه پنج شب از شروع این روند گذشته بود، فوق‌العاده بی‌قرار بود.
هر نیم ساعت با گریه شدید بیدار می‌شد و شیر می‌خواست. وقتی می‌دید خبری از شیر نیست، خودش رو به در می‌کوبید که باز کنم و بره بیرون. وقتی منصرفش می‌کردم، آب می‌خواست و وقتی لیوان آب رو می‌دادم، روی من می‌ریخت و جیغ می‌زد.

ساعت شش صبح از شدت بی‌خوابی و خستگی دیگه نتونستم تحمل کنم و سرش داد زدم 😔😭
خدایا خیلی خسته‌ام… کاش مامانم کنارم بود که اینجور شب‌ها کمکم کنه.
ولی راه دوره و من تنها موندم. شوهرمم صبح باید می‌رفت سرکار، مجبورش کردم بره اتاق دیگه بخوابه چون بی‌خوابی براش خطرناکه؛ یه اشتباه کوچیک تو کارش می‌تونه جون آدما رو به خطر بندازه.

دست تنها بودم و خسته.
نمی‌دونم این روزا کی تموم میشه…
نمی‌دونم گریه‌های آراد از دندون بود، از دل‌درد یا چیز دیگه. فقط می‌دونم خیلی بی‌قرار بود بچم.

اینجور وقتا هول می‌کنم، نمی‌دونم باید چیکار کنم. حس می‌کنم خیلی بی‌تجربه‌م و یه مامان بد. خیلی خودمو باختم، خیلی… 😔
گاهی حتی به این فکر می‌کنم که کاش بچه نمی‌آوردم که حالا هم من و هم آراد این همه زجر بکشیم.