۲۱ پاسخ

منم دست تنهام انقد بی خوابی میکشم خیلی لاغر شدم. از اینورم همسایه مون بچه ش دوماهشه اونم از من انتظار داره براش خرید مرید انجام بدم هی چنبار گفت من گفتم خواهر من خودم کارامو ب شوهرم میگم یکی میخواد بچه منو نگه داره من کارامو بکنم براتو نوزاده خوابیده ی جا بچه من ی جا بند نمیشه باید هوای اونو داشته باشم غذا بزارم بهش غذا بدم کارای خونمو بکنم تو دیگه اویزون من نشو من مادرم فوت کرده مادرت هس که بگو بیاد برو بمون

حکیمه لیام خیلی وقته ک اینطوریه ن اینک کامل بیدار باشه ولی ساعتی. ی بار بیدار میشه گریه میکنه غلت میزنه دوباره میخوابه منم کلافه میشم اوایل همسرم بیدار میشد میدیدم بنده خدا صبحم میخواد بره سرکار خیلی اذیت بود بعضی شبا بهش میگم برو تو ی اتاق دیگه بخواب
دلیلشم هنوز نفهمیدم ک چرا اینجوریه ولی خیلی خسته کنندس هم بچه اذیت میشه هم ما

وای پسرمنم چند شبه اینطور شده برا خوابیدنش گریه میکنه بعد نیم ساعت به نیم ساعت بیدار میشه و جوری گریه میکنه انگار زدمش دوباره ظهر میخواد بخوابه ۲ساعت گریه میکنه تا بخوابه

ایشالا که این دوره اش زود بگذره ،عصر ببرش پارک و بعدم حمام که شب خسته تر باشه،بخوابه
پسر منم گاهی اینجور میشه، این روش کمکم کرده،مخصوصا که دیگه صبحا نمیزارم بیشتر از 9 یا دیگه نهایت 10 بخوابه

حکیمه تو همونی بودی که میگفتی یکی دیگه بیار به من وقتی تاپیک فرزند دوم گذاشتم وقتی گفتم در حال فروپاشیم وقتی گفتم از بیخوابی دارم میمیرم وقتی گفتم کمکی ندارم و اینا خودتی واقعا؟

یکم استامینوفن میدادی
دختر منم اینجوریه شب تا صبح نذاشته الانم خودش گرفته خوابیده منم دیگ خوابم نمیاد

چقد چهره ات مهربونه🥰

آیت الکرسی روش بخون فوت کن
مگه چی هست که میخوای بهش فک نکنی چقدر همه چیز برا خودتون بزرگ میکنید
بچه داره عذاب میکشه بعضیا چشمشون شوره دست خودشون نیست

🥲🥲🥲🥲🥹

عزیزم می‌دونم سخته
ولی از پسش بر میای عزیزم
خودمون خواستیم دیگه، بعد یک دهه بیشتر دوباره این گل پسرا رو از خداوند هدیه گرفتیم 😉🥰
بخدا من خیلی وقته نمی‌دونم خواب راحت شب چیه
همین که می خوابیم تا خود صبح واسه شیر خوردن نق میزنه
هر روز صبح از اتاق میام بیرون خبری از سرحالی بعد خواب شبانه نیست
انکار نمک تو چشمام ریختن😐
انشاالله چشم بد ازش دور باشه عزیزم و در پناه خداوند باشه🤍

عزیزم حتما صدقه بده احتمال زیاد چشم خورده ان شالله که امشب بخابه گلم

من اعتقاد دارم هرموقع بچم اینجور میش یه تخم مرغی میشکونم یا صدقه یا اسپند یا نمک دورسرش مبچرخونم و میدم آب ببره

انگار این‌چندوقته همه بچه هااینجوری شدن
بخدا من از بیخوابی صورتم اب شده همش سردرد تهوع دارم
رادین تاصبح میگه ممه دهنم باشه همچی سفت میگیره تودهنش که بخوام از دهنش بکشم بیرون دوباره ازخواب میپره جیغ و دادمیکنه
منم روانی شدم
بازتومیگی این چندوقته میگذره.
من میگم خدایا بعد ازین من چه غلطی بکنم یکی دیگه تو راهه
انگار تازه داره دوزاریم میفته چه غلطی کردم🤐😶‍🌫️

منم ایقد ذهنم جسمم خسته دلم‌میخاد‌از ته سر داد بزنم
دست تنها بودن خیلی سخت همه فشار روی مادر از ۶صبح تا ۹شب تنها تو‌خونه با دوتا بچه

چشم ونظر هست اعتقاد دارم

عزیز دلم ،خسته شدی ،خدا بهت قوت بده .منم پسرم تا صبح بیداره ،بخاطره التهاب لثه و دندون .شب دیدی بیقراره یکم بهش استامینوفن بده .بعصی وقتها بخاطره گرسنگی هم هست .شب سعی کن بهش موز و خرما بدی راحتتر میخوابه .هر وقت خوابید کار دنیا رو ول کن و تو هم بخواب .غصه نخور .تموم مبشه این روزها

آره گلم هست

فلاکس پنهان نداره
دور از جون کلیه رو چک کن

ببین حکیمه گلی شازد الان وقتش نباشه چون واقعا اذیت ش ی ،خستگی بی خوابی
.ولی اگه ب ونی من چ شب تا صبح صبح تا شبایی ک بچه سر بغل دلم زلر بود واسه دو دقیقه خواب
مدت‌های طولاتیا
نه یک هفته دو هفته

این جرا بدنم کم میاره ؟
چرا از بچه دیکه ترسیده شدم

اینا رو گفتم ک بدونی گلم شرایط سخت تر هم هس

ی چکاب ببر

تخم مرغ بشکون
صدقه بده

بلا ب دور ان شاالله

بعضی وقتا بچه ها بدخلق و بد قلق میشن شاید داره دندون کرسی درمیاره اشکال نداره به خودت فشار نیار فکر کن رفتی پیاده روی شاید خسته شد خوابید عزيزم

من همین میگم. اتفاقا وجود داره وهست.... چقدر کار داره بده یکی نظرشو بگیره ببین بهتر میشه... همسر من کارش همینه هر روز میگه نظر بگیر

اسفند دود میکردی ی تخم‌مرغی میشکوندی براش چهار قل میخوندی

بچه های همسایه مون اینطوری بودند. خاطرات بدی داره از اون موقع. هی به من میگه قدر دخترت را بدون

سوال های مرتبط

مامان Ana مامان Ana ۲ سالگی
من دخترمو چند روزه از شیر گرفتم چون شبا بیش از حد شیر میخورد تا صبح ده بار بیدار می‌شد هر دفعه ام یک ساعت بیشتر شیر میخورد انقد که دیگه تپش قلب می‌گرفتم حالم بد میشد روزا هم مدام چسبیده به من بود خلاصه یه شب انقد اذیتم کرد که دیگه تصمیمو گرفتم و از شیر گرفتمش ولی خوب خیلی عذاب وجدان داشتم و دارم... بعد دیروز مادرشوهرم سر صبح اومد خونه ما ،ما داشتیم صبحونه می‌خوردیم یهویی شروع کرد به حرف زدن که چرا بچه رو از شیر گرفتی شیر سوزش کردی هنوز سنش کمه باید تا دوسالگی می‌دادی مادری نکردی براش بعد دخترم اومد که بیاد رو پاهای من بشینه رو به دخترم میگفت نرو بغل مامانت ، مامانت به تو شیر نداده برات مادری نکرده... منم فقط اخمامو کشیدم تو هم خودمو خیلی کنترل کردم که بهش بی احترامی نکنم ولی الان خیلی پشیمونم که جوابشو ندادم از دیروز هم مدام حرفاش میاد تو ذهنم و گریم میگیره جدای از عذاب وجدان ازین حرص میخورم که اصن به اون چه ربطی داره واقعا کاش جوابشو میدادم که الان انقد خودخوری نمی‌کردم 💔💔