یکم صحبت کنیم با مامانایی که کوچولوشون رو میبرن مهد
از چالش هاش بگم
از نوع رفتاری که نتیجه گرفتم بگم
کایرا چند روز اول خیلی با ذوق رفت
(اینو بگم اغلب مامان هایی که بچشون رو پیش کسی میذاشتن مادری مادرشوهری شوهری و....... خلاصه فکر میکنن بچشون بهشون وابستگی نداره و به راحتی مهد رو قبول میکنه در اشتباهن)
چون فضای مهد کاملا آموزشی و رفتار جمعی و اجتماعی داره و مثل خونه نیس یک اسباب بازی به همه تعلق داره یک تایمی اصلا اجازه بازی نداره یک جایی موظف به نشستن هستن و.......
برای همین کایرا از چند روز بعد که دید نههههه به سازش نمیرقصن همه چیز برای اون نیس همه چیز رو به اون نمیدن به نازش و گریه هاش بها نمیدن شروع کرد به گریه کردن که نمیرم بدم میاد و نمیخوام
من دو روز اول باهاش رفتم بعدش تا دم در رفتم و دیگه نرفتم با باباش فرستادم و دیدم لج بازی هاش بیشتر شد میخواست پیش من بمونه
از تکنیک جایزه استفاده کردم هر روز با گریه رفت اما قبل اینکه بره مهد یک چیز خیلی کوچیک خوراکی ، نقاشی، باهاش همراه کردم و بلافاصلع ازش دور شدم میشنیدم صدای گریه هاشو خودمم گریم میگرفت اما دیگه چاره ای نبود
خیلی طولانی شد بقیشو توی پیام ها میزارم

تصویر
۷ پاسخ

چقدعالی لذت بردم از تاپیکت

میدیدم هر بار که میرم دنبالش یا خوابه یا تازه بیدار شده جویا که شدم فهمیدم از گریه خوابش میبره اصلا اعتراض نکردم وففط صبر کردم
تا اینکه از دیروز بهانه گیری هاش کم شد و ففط با بغض بدرقه ام کرد و هی اصرار که مامان زود بیا گفتم باشه من میرم خونه از وسایلت مراقبت کنم پیشی نبردشون
امروز نه گریه کرد نه بغض کرد رسیدیم گفت کیفمو بده رفت تو مهد اما باز م مشخص بود استرس دور شدن داره فقط گفت خدافظ
میخوام یگم استمرار_ تمرین_ تکرار_ جواب میده اصلا خودتونو به گریه هاشون نبازین آینده ای که از الان شروع کنه ارزش گریه داره
با احترام به همه مادرای سرزمینم دست تک تکشونو میبوسم اما مخالف این جمله نه به مدرسه ام مخالف کلاس مجازیم من نمیخوام از شرایط زندگی بچم فقط نفس بکشه میخوام یاد بگیره تجربه کنه سواد داشته باشه و منم مادرم و جونمو براش میدم اما تو هر شرایطی شرایط فراهم میکنم بره مدرسه
سرمایه گذاری برلی اینده گاهی پوله گاهی طلا گاهی خونه گاهی فرزند ما
سرمایه گذاری روی اینده اون برگه برنده هر دوی ماست

در مورد چالش های خوب و بدشم توی تاپیک بعدی حرف میزنیم

عزیزم مهد رفتن مشکلی نداره ولی اشتباهاتی هم شما یا اون مهد داشته ( از نظر روان شناسی)، پروسه جذب مهد کاملا غلط، بچه ۲ ساله نباید به اندازه بچه ۴ ساله داخل مهد باشه، تکنیک جایزه؟؟؟!، با صدای گریه بچه رو ترک کردی؟!! ، از گریه خوابش میبرده؟!!!! چه همه اشتباه
امیدوارم کوچولوتون آسیب روحی ندیده باشه و نبینه

اینم بگم بچه وقتی تک فرزندباشه خیلی سخت ازخانواده دورمیشه.

خیلی عالی بودممنونم عزیزم.

ببین از یه طرف درسته از الان یه مقدار فاصله بگیرن از خونه و مادر برای دوران پیش دبستانی و مدرسه خوبه
چون الان بچه ی خواهر من پیش ۱ میره اصلا بدون مامانش نمیمونه البته همون روزای اول مهر سرماخورد و باز چند روزی نرفت🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️
از یه طرفم این استرس و اضطرابی که بهشون تحمیل میشه توی این سن حس میکنم زیادیه
تا سه سالگی برای مهد صبر کنیم شاید بهتر باشه
البته که این نظر منه

عزیزم سرکار میری که اون بحثش جداست اما اگه خونه داری بذار پیش خودت باشه دیروز مامان یه رتبه برتر کنکور از پسرش میگفت که بذارید بچگی کنن و سخت نگیرید برای یادگیری

سوال های مرتبط

مامان نرمالو مامان نرمالو ۲ سالگی
اما در مورد چالش هاش بگم
اول تاپیک قبلی رو چک کنید چون این تاپیک ادامه قبلیه
چالش های بدش اینه که: جدا از گریه هاشون دختر من تا قبل مهد حتی ی بار خطا توی جیشش نداد اما الان خیلی این اتفاق می افته چون توی مهد تعدادشون زیاده دیر میرسه به سرویس بهداشتی واسه همین الان خودشم حساسبتش کم شده و راحت جیش میکنه😤🤕
دوم: سریع سرما میخورن و مریض میشن
سوم: خوراکیسو ممکنه خودش نخوره یا از بطری ابش بقیه هم بخورن
چهارم: وسایلی که امروز میبره حتی همون روز برنمیگرده چه برسه فردا سریع گم میشه
خیلی چیزای دیگه الان تو ذهنم نیس
اما دست آوردهاشون
کایرا الان دو سال و پنح ماهشه خودش تا 20 میشمارد
الان شمارش با انگشت یاد گرفته
بسم الله و الحمدالله قبل و بعد سفره یاد گرفته
صبر کردن یاد گرفته
تایم خوابش تنظیم شده ۱٠میخوابه ۷ بیدار میشه حتی روز تعطیل🤕🤕
سفره که پهن میشه میشینه غذا میخوره دیگه نمیره دنبال بازی چون اگه جمع بشه کسی براش پهن نمیکنه و گرسنه میمونه
دست زدن بع بدن ممنوع رو یاد گرفته و..... ـ.. خیلی چیزای دیگه
شعر دو سه تا یاپ گرفته تو چالش ها شرکت میکنه بازی گروهیش خوب شده
مامان عسل مامان عسل ۳ سالگی
پوشک## پوشک #پوشک #پوشک # بچه # پوشک # پوشک## پوشک#سلام به همه ی مامان های عزیز
کسانی که راجب چسپندگی گل دختراشون نگرانن
اصلا نگران نباشید خودش خوب میشه طبق تجربه ای که داشتم و سختی هایی که کشیدم میگم
من دخترمو که تازه متوجه شده بودم 1 سال و نیم بود و خیلی غصه خوردم کلی گریه کردم چون شنیدن بودم که باید عمل شه و واسه بچه خیلی دردناکه
خلاصه اینکه رفتم دکتر و پماد گرفتم و طبق گفته های دکتر استفاده کردم حدود10 روز من از اون پماد استفاده کردم آره نتیجه داد بدنش باز شد اما با کلی سختی با کلی شب بیداری هایی که هم خودم داشتم و هم دخترم چون بدنشو می‌سوزند و اذیت بود و من مجبور بودم بشورم با این همه اگر از اون پماد. استفاده نمی‌کردم باز بدنش بسته میشد
تا اینکه دیگه بریدم گفتم هرچی میخواد بشه دیگه استفاده نمیکنم اما عذاب وجدان منو کشته بود هر روز و هرشب به دخترم فکر میکردم
تا اینکه 1 ماه پیش یکی از دوستام رفته بود پیش ماما
و من ازش خواستم راجب دخترم بپرسه که چیکار کنم
وقتی دوستم پرسیده بود دکتر اعصابش خورد شده بود و گفته بود چیکار دارید به بدن بچه بزارید روند طبیعی خودش رو طی کنه و خودش خود به خود خوب میشه
و همین طوری هم شد حدودا دو هفته هست که خوب شده خداروشکر
خواستم این موضوع رو با مادرایی که مثل من نگران بودند در میان بزارم
مامان شکلات 🍼🧑‍🍼🍫 مامان شکلات 🍼🧑‍🍼🍫 ۳ سالگی
چه خبرا خوبین ؟
دخترم این موقع خوابیده شبی پدر منو دربیاره
بچه ها ما یه دختر همسایه داریم پنج سالشه
میاد خونه ما با کل وسایل دختر من بازی می‌کنه ولی هیچ کدوم از وسایلش رو دست دختر من نمیده همیشه کارش همینه دفعه پیش اومده بود خونه ما قشنگ یک ساعت بازی کرد موقع رفتنش دخترم خیلی گریه کرد باهاش بره مجبور شدم بفرستم باهاش بره بعد پنج دقیقه خودم دم در بودم دخترمو از خونه انداخت بیرون درم بست
چند روز پیشم بازم یه لحظه دخترم رفت پیشش دیدم جیغش در اومده خیلی گریه کرد بعد که آروم شد گفت منو زده
باز امروز مامانش زنگ دخترم بیادخونتون اومد یه دوساعتی بازی کرد
ولی خودش اصلا اسباب بازی هاشو دست دختر من نمی‌ده به هیج وجه من سر همین موضوع قطع رابطه کردم با مامانش چون مامانش میگه بچه باید هنر نه گفتن بلد باشه
اون موقع که دختر من یک سالش بود یه سه چرخه داشت چند بار دختر من دست زد بهش دخترش جیغ میزد که دست نزن به سه چرخه ام من دخترمو با کالسکه برده بودم تو کوچه دخترش داشت با کالسکه دختر من بازی میکرد دختر منم سوار سه چرخه اش شد تا دید دختر من سوار شده سریع جیغ داد که پیاده شو من هر کاری میکردم دخترم نمیومد پایین مامانشم اصلا نگفت که مامان نی نیه تو هم داری با کالسکه اون بازی خدا شاهده یک کلمه از دهن این زن در نیومدکه بگه بزار یه ذره بازی کنه منم زوری بچمو پیاده کردم آوردمش خونه دیدم دخترش زودتر از ما در حیاط وایستاده که بیاد خونمون 🤦
منم بهش گفتم برو خونتون تو بی ادبی دختر من با تو بازی نمیکنه مامانش تا مدت ها قهر بود که بچمو تو خونه راه نداده
به جاریمم گفته من نمی تونستم به بچم چیزی بگم اعتماد به نفسش میموده پایین
باز دوباره امروز خیلی شیک بچشو فرستاده خونه ما
مامان روشا وآرشا مامان روشا وآرشا ۱۳ ماهگی
#چالش از پستونک گرفتن
و اما میرسیم به پروژه ی سخت پستونک گرفتن
بنظر من سخت ترین مرحله اس هم برای بچه هم برای مادر من نه از شیر گرفتن روشا اذیتم کرد نه از پوشک گرفتنش ولی پستونک کابوس بزرگم بود و هست و همچنان استرس دارم چون من خودمم بچگیم وابستگی شدیدی به پستونک داشتم
خلاصه که بعد از چند روز قصه تعریف کردن و شرط و شروط برای مهد کودک رفتن [ آخه روشا عاشق اینه بره کلاس یا مهد کودک ولی تاحالا نرفته] که خانم معلم گفته اگه مک مک بخوره ثبت نامش نمیکنیم و بزرگ نمیشی و ازین حرفا دیشب موقع خواب گفت مک مکم مامان گفتم مک مک رفته مرخصی پیش مامانش 😂 خیلیم خسته بود یک ربع بعدش خوابید ولی ۲ ۳ ساعت بعد بیدار شد به داد و بیداد ولی نمیگفت مک مک میخوام منم به رو خودم نیوردم بغلش کردم و قربون صدقه باهم خوابیدیم ۵ صبح دیگه خیلی بی قرار بود دلم سوخت تا خواب بود گذاشتم دهنش دیدم آروم شد خوابید ولی صبح تا بیدار شد ازش گرفتم قایمش کردم خداروشکر باباش خونه بود باهاش بازی کرد و رفتیم بیرون اصلا یادش نکرد موقع خواب هم هیچی نگفت ولی بسختی خوابید امیدوارم ادامه پیدا کنه و دیگه پستونک نگیره فکش داره بدحالت میشه
تااینجا بمونه به یادگار تا ببینم نتیجه چی میشه