این عکس رو دیدم
یاد اولین روزی که سزارین شدم افتادم
همه ی خانم های تخت های کناریم که مثل من سزارین شده بودن از درد خوابیده بودن و همراهشون به بچه شیر خشک میداد
اما من با کلی درد بلند میشدم مینشسنم که بهش شیر خودمو بدم
اما بلد نبودم چجوری بهش شیر بدم
چقدر به پرستار ها اصرار میکردم تو رو خدا بیاین بهم یاد بدید
اصلا براشون مهم نبود
چقدر با گریه ی بچم گریه میکردم
چقدر دستم درد بود از جای آنژیوکت ها چون خیلی خم نکهشون داشته بودم
کلا کبود شده بود ی تیکه دستم
برای اولین راه رفتن همراه تخت های دیگه اومدن دستم رو گرفتن
دومین راه رفتنم دستمو دختر عموم گرفت
بقیه اش رو هم از بس مامانم باهام بد اخلاقی میکرد و می‌گفت مگه چته و میخواستی طبیعی زایمان کنی و من که بهت گفته بودم
خودم تنهایی از رو تخت بلند میشدم میرفتم سرویس
خیلی بد باهام رفتار میکرد خیلی
وقتی از اتاق عمل اومدم بیرون
پاها و دست ها تا چندین ساعت بی حس و بی حرکته
از کم. به پایین فلجی
بهم میگفت یکم همت کن تلاش کن بلند شو به بچت شیر بده
هر چی میگفتم من کلا فلجم الان به همت من نیست که بلند بشم
باز تکرار می‌کرد
و می‌گفت که من گفته بودم سزارین نشو
وقتی می‌خواستم ترخیص بشم
سختم بود خم شم لباسمو بپوشم چون زخمم فشار میومد
اما اصلا بلند نشد کمکم کنه
ولی برای بچم مادربزرگ خوبیه ...
اما همیشه مطمعنم که منو دوست نداره
نمی‌دونم شایدم چون تازه زایمان کردم خیلی حساس شده بودم
اما از همون لحظه های اول با درد بخیه رو تخت بیمارستان از درد حرف های مامانم گریه میکردم
درد سزارینم در برابر درد حرفهای مامانم یک بود در برابر هزار

تصویر
۱۵ پاسخ

عزیزم چه روزایی سختی داشتی
دردش همیشه باهات میمونه. شاید بقیه اسمشو کینه بذارن ولی از نظر من کاملا حق با توعه اگرم هیچوقت فراموشت نشه چون دلت شکسته و این جبران نمیشه

وا این چه حرفایی بوده مامانت زده والا منم که طبیعی بودم خودم نمی تونستم بلند شم از جام از بس بخیه داشتم و شکم و کمرم درد می کرد یکی باید دستمو می گرفت.

الهی بگردم 🥺

من روزی هزار بار باید دور سرش بگردم من زایمان طبیعی بودم خیلی سخت
ازاول دردام پیشم موند تا بخیه بزن اگه مامانم نبود من میمردم توی درد های شدیدم دستمو می‌گرفت بامن گریه میکرد

من مامانم پیشم نیست هیچ وقت یادم نمیره سینه هام نوک نداشتن نمیتونست بگیره بچم گریه میکرد مادر شوهرم می‌گفت بابا اون سینه های سیاه تورو میبینه حالش بهم میخوره اونقدر ناراحت میشدم دلم میخواست یه دل سیر گریه کنم

💔💔قلبم درد گرفت

عزیزم اصلا خودتو ناراحت نکن منم مثل تو بودم تمام شرایط و حرف‌هایی که گفتی منم داشتم ولی فقط یه چیز دردامو کم میکرد نگاه به بچم تمام دردامو فراموش میکنم توهم همینطوری باش محکم باش و ناراحت نکن خودتو تا بچت از محکم بودن تو در برابر بی محبتی ها یاد بگیره و مستقل بشه

پس شوهرت چی چرانبود به نظرم اون روزا روزیاییه که ادم ضعیفه دوست داره یکی همش لوسش کنه بهش برسه ازش مراقبت کنه بشه همراهش واقعا ده برابرماسختی کشیدی🥲

الهی بگردم🥺

مامان منم همینطور دختر اولمو از من بیشتر دوست داره

من اصلا اصرار ب شیر خودم نداشتم شیر خشک دادم باز مامان تو بیمارستان اومد مامان من که کلا نوه رو ندیده ولی من شخصا بودم تو خودم نمیریختم حرفمو میزدم و قطع ارتباط میکردم یعنی چی این رفتار با بیمار اونم یکی از سختترین جراحی ها

آدم ی حرفایی ی حرکاتی تو اون دوران یادش نمیره اصلا 🥺
میگن درد طبیعی بیشتر ولی ن درد سزارین خیلییییییییی بیشتر از اون

من باز مامانم از اول میگفت سزارین
ولی خیلی تو خونم معذب بود یبارم با شوهرم به مشکل خورد شل رفت خونه عمم اومد کلی گریه کردم
شب چهارمم بود

من مادر نداشتم ..مجبور بودم خودمو قویبگیرم که کسی منت روم نذاره که چکارا کردیم برات.....کاملا درکت میکنم

چرا اینجوری بود مامانت

سوال های مرتبط

مامان قند و عسل 🍯🍫 مامان قند و عسل 🍯🍫 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سه 🦜🪺🐦‍🔥
دیگه سریع بهم انژیوکت زدن لباس بهم دادن و خوابیدم سر تخت بهم ان اس تی وصل کردن و اومدن امپول فشار توی سرمم زدن
هر نیم ساعت هم میومدن معاینه میکردن با ناخن بلند و یکسری هاشون بدون ژل معاینه میکردن خدا ازشون نگذره مثلا دکتر شیفت میومد معاینه میکرد معاینه تحریکی هم میکرد که دردش وحشتناک بود بعد دستیارش معاینه میکرد و بعد یه دانشجو که با خودشون همراه بود معاینه میکرد خلاصه یک ساعت بعد امپول فشار درد هام شروع شد هر ۱۰ دقیقه یکبار ۲۰ تا ۳۰ ثانیه درد خفیف پریودی داشتم دیگه بعد از ظهر شده بود من روی تخت دراز کشیده بودم دیدم یهو صدای جیغ و داد بلند با گریه های شدید میاد یه خانواده بودن که خانمش کلی درد کشیده بود و آخر سر بچش توی لگن خفه شده بود ولی دکتر اصلا به سزارین رضایت نداده بود و اون خانم با کلی جیغ و گریه اومده بود زایشگاه و می‌گفت ازتون شکایت کردم شما بچه ی من رو کش.تید منم خیلی استرس گرفته بودم نکنه اینجا بلای سر خودمو بچم بیارن خلاصه گذشت تا شب ساعت ۱۲ اومدن سرمم رو قطع کردن و من دیگه هیچ دردی نداشتم
مامان نور مامان نور ۸ ماهگی
بخش آخر
ساعت ۱۹ و ۳۰ دقیقه بردنم ریکاوری برام پمپ درد رو وصل کردن بعد عمل به شدت دچار لرز شدم روم پتو بود ولی مثل چی میلرزیدم حدود یساعت اونجا بودم که تختم رو عوض کردن که منو ببرن بخش بلند کردن من همانا و جیغ کشیدنم از درد همانا درد داشتم و بی اختیار گریه میکردم از درد دوباره هم توی بخش یبار دیگه تختم رو عوض کردن و لباس بیمارستان تنم کردن و دوتا شیاف برام‌ گزاشتن پمپ درد رو هم هر یک ربع فشار میدادم تا کم کم درد هام خوابید
فردا صبح هم سوند رو برام‌کشیدن و گفتن باید پاشی راه بری بزور نشستم و تا اومدم بلند شم سرم گیج رفت و چشام سیاهی رفت حدود نیم ساعت رو تخت نشستم و دوباره دراز کشیدم بعد یکساعت دوباره با کمک مامانم و بهیار بلند شدم و حدود دو دقیقه راه رفتم و دوباره رفتم روی تخت از درد به خودم‌ می پیچیدم بعد از اون بلند شدن و راه رفتن برام آسون تر شده بود در آخر هم ساعت ۱۹ دوتایی باهم مرخص شدیم و برگشتیم خونه
پ.ن: از سزارین راضی بودم؟ اصلا و ابدا حتی حاضر نیستم دوباره تجربه اش کنم و فکر کردن بهش حالم رو بد میکنه
مامان قند مامان مامان قند مامان ۱ ماهگی
مامان دیاکو💙 مامان دیاکو💙 ۱ سالگی
یه چیزی که من کفش کردم😂 و خواستم باهاتون درمیون بزارم اینه که من وقتی حامله بودم خیلی روحیم ضعیف شده بود و با این که زایمان اولم هم طبیعی بود اما همش به خودم تلقین میکردم که من نمیتونم و بیشتر شبا گریه میکردم از این که من نمیتونم درد طبیعی رو تحمل کنم ،خواستم برم سزارین اختیاری اما خانوادم نزاشتن و بنظرشون سزارین وحشتناک بود 😕درحالی که من حسرت اونایی که سزمیشدن و می‌خوردم همش میگفتم خوشبحالشون که درد طبیعی نمیکشن 🥺وقتی تازه دردام شروع شده بود من وحشت کرده بودم و همش گریه میکردم چون میدونستم این دردا قراره چندین برابرشه و آخرم هم روحیه ی ضعیفم کار خودشو کرد و طبیعی نتونستم و سز اجباری شدم ،وقتی زایمان کردم همسایمون که دوتا بچه طبیعی آورده و الان بازم حامله بود اومد و حالشو برام گفت درست مثل من بود همش میگفت طبیعی نمیتونم به دردا فک میکنم وحشت میکنم و...دیروز رفته طبیعی نتو نسته اونم سز اجباری کردن،خواستم بگم اونایی که می‌خوان طبیعی زایمان کنن خیلی باید روی خودتون کار کنید چون زایمان طبیعی روحیه ی خیلی بالایی میخواد
مامان 🤰🏼آیهان مامان 🤰🏼آیهان ۵ ماهگی
تازه اول ماجرا دنبال دکتر خوب جراح اطفال
سنوگرافی وقت عمل
دستور قبل عمل که خوندم
به شوهرم گفتم مگه میشه چند ساعت بجه ۴۸روزه گرسنه نگه داشت
هیجی رفتم بستری شدم چند نوزاد دیگهدهم بودن هرکدوم یه مشکلی ساعت ۸صب تا ۱ظهر آیهان من گرسنه واقعا اون تایم بگم من یه آدم دیگع شده بودم از صبرم بچم بیش از حد گریه میکرد دیگه توان ساکت کردنشو نداشتم این که بچمو اینطوری میدیدم خودم سست میشدم عرق میکردم کاری ازم برنمیامد بچه خواب نمیرفت گرسنه بود گفته بودن آب قند همراتون باشه اما خیلی کم اول صب بدید من از بس درگیر گریه هاش بودم و چون گفتن تو اولین نفری واسع عمل خیلی کم به بچه آب قند با سرنگ هر یه ساعت ۱سی سی نمیدونید بچه چیکار میکرد وقتی میخورد
لحظه عمل بچه تا توی اتاق عمل خودت میبری میزاری رو تخت و همچنان آیهان من گریه گریه
ساعت ۳صدام زدن
وقتی رفتم انگار بچم عوض شده بودصورتش صداش از بس گریه میکرد تازه بهوش امده بود هرکاری با پرستار میکردیم سینه نمیگرفت خیلی بد بود خیلی واقعا بریده بودم دکترصدا زدن گفت گرسنه بچهع درد داره سینه نمیگیره آب قند درست کردن با انگشت دست میچکوندن تو دهند بچه که قندش نیافته
مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت آخر:
من هم درد طبیعی رو کشیدم هم سزارین با درد راهی اتاق عمل شده بودم و دیگه داشت غیر قابل تحمل میشد دردام آروم ناله میکردم و گفتن بشین رو تخت تا دکتر بیهوشی بیاد آمپول بی‌حسی رو بزنه تو کمرت خدایی کادر اتاق عمل بینظیر بودن از اخلاق و روحیه ای که بهم میدادن خیلی خوب بودن خیلی🥲
گفتن چیزی نیس فقط خودت رو شل کن سرت رو بده پایین که اصلا متوجه نشدم و آمپول رو که زدن بدنم داغ شد و دیگه دردام رفت پاهام سنگین شده بود دکتر رسید و سریع آماده شد و تیغ کشید دردش حس نکردم ولی کشیدنش روی پوستم متوجه شدم ناخودآگاه گفتم آخ که ترسیدن گفتن مگه درد متوجه میشی گفتم ن فقط حس کردم که یه حالت گیجی داشتم فک کردم هنوز دارن شکمم پاره میکنن که میبینم زایمانم تموم شد و بچمو برده بودن زایشگاه و تحویل خانواده ام دادن و من اصلا متوجه نشدم 😐
بعد از عمل و هم تو ریکاوری ماساژ رحمی دادن که ۲مرتبه اش حس نکردم چون بی حس بودم هنوز
و اینکه ۸ ساعت گذشته بود من هیچ دردی نداشتم هنوز و منتظر دردای غیر قابل تحمل بودم که خداروشکر درد زیادی نداشتم راحت بودم ولی برا احتیاط ۲تا شیاف زدم که بی تاثیر نبودن با شیاف ها دیگه خیلی راحت پا میشدم به بچم شیر میدادم وقتی ۱۲ ساعت شده بود
برا راه رفتن هم خیلی راحت پا شدم قدم زدم
همه چی برام خوب و راحت گذشت و خیلی خوشحال بودم که سزارین شدم فقط اینکه سرمو تکون داده بودم و همین شد بلای جونم تا یه هفته درگیرش بودم و مایعات خیلی مصرف میکردم و کاپو می‌خوردم بعد یه هفته خوب شدم خداروشکر
در کل برا من میدونم آدم زایمان طبیعی نبودم که خداروشکر میکنم سزارین شدم ایشالا زایمان های بعدیم هم همینطور راحت و آسون باشه برام...🙏🏻🌱
مامان سدنا مامان سدنا ۸ ماهگی
سزارین چهارم پارت ۲
دیگه اینکه رفتم بالا و ماما کارامو انجام دادو کلی غر زد چرا سونوهاتو و ضربان قلب بچه رو قبل پرونده تشکیل دادن انجام ندادی ومنم گفتم ماما منو راست فرستاد پایین و تقصیر ماما قبلی بود ساعت ۹ونیم منو بردن رو تخت و سوند که بی نهایت ازش بدم میاد وصل کردن و ان اس تی و اینا دیگه ساعت ها گذشت کسی منو نبرد اتاق عمل خسته شده بودم حالم بد بود میخواستم گریه کنم دوتا زایمان طبیعی پیشم درد میخوردن گفتم خدایا اینا الان میزان من سزارینم چقدر طول کشید همش به پرستار میگفت چیشد و پرستارمیگفت دکتر تو درمانگاه تا بیاد خلاصه ۱۲اومد و گفت شانس تو شیفت عوض شده باید صبر کنی و منی که در حال منفجر شدن بودم شد ساعت ۱ونیم اومدن منو تو ویلچر کردن خوشحال شدم تا دم اتاق عمل رفتم دوباره برگشت گفتن هنوز اماده نیست ببرید دوباره برو تخت و با وجود سوند واقعا اذیت بودم خلاصه ساعت ۲یک پرستار دید حالم بده زنگ زد اتاق عمل گفت حالش بده و بزور فرستادنم رفتم تو اتاق دیدم دکترم تو‌گوشی یه نیم ساعت رو ویلچر منتظر باز حرص خوردم تا اومدن همه من رفتم رو تخت و شروع کردن امپول رو که زدن من فکرمیکردم حس دارم چون زایمانا قبلی چیزیحس نمیکردم جز تکون ها رو ولی این حالم بد بود نمیدونم چرا شکمم درد داشت معده م درد داشت نصبت به زایمان های قبلی طولانی تر بود و طول کشید بردنم ریکاوری و بازم درد داشتم و رسید وقت ماساژ رحم که داد میزدم خیلی درد داشتم و کل شکمم درد میکرد دوبار انجام داد و رفت تا میخپاستن ببرنم بخش دم در دوباره ماساژ و گفتن خونریزی داره برگرده ریکاوری و من فقط گریه میکردم...