تازه اول ماجرا دنبال دکتر خوب جراح اطفال
سنوگرافی وقت عمل
دستور قبل عمل که خوندم
به شوهرم گفتم مگه میشه چند ساعت بجه ۴۸روزه گرسنه نگه داشت
هیجی رفتم بستری شدم چند نوزاد دیگهدهم بودن هرکدوم یه مشکلی ساعت ۸صب تا ۱ظهر آیهان من گرسنه واقعا اون تایم بگم من یه آدم دیگع شده بودم از صبرم بچم بیش از حد گریه میکرد دیگه توان ساکت کردنشو نداشتم این که بچمو اینطوری میدیدم خودم سست میشدم عرق میکردم کاری ازم برنمیامد بچه خواب نمیرفت گرسنه بود گفته بودن آب قند همراتون باشه اما خیلی کم اول صب بدید من از بس درگیر گریه هاش بودم و چون گفتن تو اولین نفری واسع عمل خیلی کم به بچه آب قند با سرنگ هر یه ساعت ۱سی سی نمیدونید بچه چیکار میکرد وقتی میخورد
لحظه عمل بچه تا توی اتاق عمل خودت میبری میزاری رو تخت و همچنان آیهان من گریه گریه
ساعت ۳صدام زدن
وقتی رفتم انگار بچم عوض شده بودصورتش صداش از بس گریه میکرد تازه بهوش امده بود هرکاری با پرستار میکردیم سینه نمیگرفت خیلی بد بود خیلی واقعا بریده بودم دکترصدا زدن گفت گرسنه بچهع درد داره سینه نمیگیره آب قند درست کردن با انگشت دست میچکوندن تو دهند بچه که قندش نیافته

۳ پاسخ

باد فت
بیضه

چ عملی انجام دادی؟

عمل چی بود

سوال های مرتبط

مامان فاطمه مامان فاطمه ۴ ماهگی
از اون طرف پدرم و شوهرم اومدن چون گفته بودن احتمال عفونت مادر و بچه وجود داره و اگر عفونت کنی رحمتو هم درمیاریم پدرم گفت بلند شو برو زایمان کن صدتا بچه قربون خودت ،با گریه و زاری رفتم رضایت دادم ،یه دکترم اومد معاینه کرد بازم تست انتی گرفت این بار تستم مثبت شد و گفت 2سانت و نیم باز شدی خلاصه ساعت 5آمپول فشارو وصل کردن یواش یواش انقباضام شروع شد درد زیادی نداشتم مثه پریودی بود ولی از اون وحشتناکتر خلاصه تا ساعت 10هی زیاد کردن آمپولو دردم بیشتر میشد ولی وقتی معاینه میکردن میگفتن 1سانتی و اصلا پیشرفت نکرد ساعت 12دکتر اومد بازم 1سانت بودم گفتن نمیشه که کشت وضعیتش وخیمه ساعت 4بریم واسه اتاق عمل ،دیگه فشار آمپولو کم کردن وگلاب به روتون من اسهال شده بودم و از ترسم نمیرفتم دسشویی میگفتم بچه میوفته ساعت 4اومدن رضایت گرفتن و سوند وصل کردن سوند درد نداشت و سوزش بود انگاری یه چیزی گیر کرده بود اون تو خیلی اذیت میکرد رفتیم اتاق عمل 35هفته شده بودم
مامان کایان مامان کایان ۱۷ ماهگی
مامان گل پسرام مامان گل پسرام ۵ ماهگی
من از وقتی رفتم دکتر که گفت آب بچه شده ۳ باید بری همین الان بیمارستان اورژانسی زایمان کنی نامه بستری داد از اون روز افسردگی دارم .
من رفتم بیمارستان و اذیت شدم خیلی خیلی
حتی تو اتاق عمل حال بد افسردگی و داشتم وقتی بچم دنیا اومد و صدا گریه اشو شنیدم فقط گریه میکردم تا وقتی آوردنش کنار صورتم منم گریه میکردم
ولی وقتی برده بودنش ببینن تنفس اینا مشکلی ندارع و همراهی صدا زده بودن ک واسش پوشک ببره بهش گفته بودن حتما از اینجا مرخص شدین یه دکتر ارتوپد ببرینش
وقتی بچمو آوردن دیدم بچم آرنجش و زانو خم هست جاش تو شکمم تنگ بوده دست و پاش خم شده
جوری بوده ک چندماه همینجوری زانوش آرنجش جمع بوده و همینجوری خشک شده من تو بیمارستان حواسم به انگشت هاش نبود ک مشت شو نمیتونه باز بکنه روزهای بدی و گذروندم
وقتی مرخص شدم با روغن بچه دست و پاشو ماساژ میدادم مادرم .زن داداشم شوهرم هر کس جدا ماساژش میداد و می‌گفت خوب میشه
تااینک شوهرم گفت وقتی ماساژ میدی انگشت های دستشو هم ماساژ بده گفتم چرا انگشت هاش ک مشکلی ندارع گفت ببین باز نمیشه اونجا شوک بدتری بهم وارد شد
بقیه شو تاپیک بعدی میزارم