۳ پاسخ

من به مرز جنون میرسم گاهی، اوایل واکنشم شدیدتر بود خودکنترلی کمتری داشتم، الان یکم آرومتر شدم مثلا اگه دارم غذا میدم بهش و با دستش غذارو میریزه… با خودم میگم غذا ریخت باید تمیزش کنم، نمیگم برکه غذارو ریخته میدونی منظورم اینه که بچه رو مقصر نمیدونم فقط موقعیت رو برای خودم شرح میدم
بعضی وقتام اجتناب ناپذیره دیگه ناخواسته صدام بالا میره یا اگه با وسیله ای داره حواسش پرت میشه و خوب غذا نمیخوره اون وسیله رو پرت میکنم یه گوشه ☹️☹️ ولی ماهم آدمیم مغزمون یه گنجایشی داره، نباید خودمونو سرزنش کنیم و حواسمون باید باشه که بعد از بحران از بچه دلجویی کنیم براش توضیح بدیم که چرا اونجوری بودیم و…

فکر کنم باید پرسید، چطوری عصبانی نشم،

البته ک واقعا اجتناب ناپذیره، حتی گاهی دلیل عصبانیت خودِ شخصِ بچه نیست اما رفتار و برخورد و حس و حالِ مادر مخصوصا، باعث میشه ترکشش ب بچه بخوره.

خوب من هم عصبانی میشم اما بلافاصله لبخند میزنم وقتی نگام میکنه، یا مثلا سرِ بزنگاه فکر میکنم ک بچه با من لجبازی نمیکنه آروم باش ، فقط دلش بازی میخواد ( از کلمه بازی منظورم عمل و عکس العمل هست) . یا موقع انجام کاری با حرص ب خودم یادآوری میکنم ک اسمش بچه ست، متوجه نیست حتی اگ عصبانی بشی.

خلاصه ک شرایط بغرنجیه😁
مخصوصا ک ما همه زخم داریم و هی مراقبین ک این زخم هارو ب بچه هامون نزنیم و هی بیشتر و بیشتر فکر می‌کنیم و نگرانیم و مراقبیم

عصبانی شدن که احساس طبیعی هست.مثل ناراحت یا خوشحال شدن . ما حق داریم گاهی عصبانی بشیم ولی حق نداریم ظرف بشکنیم یا داد بزنیم یا کسی رو کتک بزنیم و .... . کنترل احساسمون مهمه .
چند تا راهکار داره یکی اینکه موقعیتمون رو عوض کنیم . از اون مکان بریم به اتاق یا جای دیگه .
آب بخوریم صورتمونو بشوریم
دراز بکشیم
اعداد رو برعکس بشماریم
ذکر بگیم
توی بالشت داد بزنیم یا مشت بزنیم یا ...

به نظرم مهمه بچه ها ببینن اشکالی نداره عصبانی بشن و طبیعیه و اینکه چطور خودشونو کنترل کنن .

سوال های مرتبط

مامان ..... مامان ..... ۱۵ ماهگی
مامان متین(فلفل🌶) مامان متین(فلفل🌶) ۱ سالگی
متین ۸ و نیم ماهه است یکی از چالش هایی ک تا قبل ماه هشتم داشتم و چنااااان آزارم میداد ک واقعا دیگه ب طلاق فکر میکردم این بود ک بچم با همه اوکی بود و وابستگی آنچنانی هم ب من نداشت رفتار خانواده شوهرمم جوری شده بود ک انگار متین ب مادر احتیاج نداره و خودشون از پسش برمیان ....اما الان تو این سن تغییراتی رخ داده...الان نگرانیم خیلی کم شده چون متین منو کاملن میشناسه صدامو تشخیص میده و دیگه خودش میاد بغلم ک باعث شده اون طرز فکر و رفتار خانواده شوهرم تغییر کنه سعی کردم رفت و امدم رو با خانواده شوهرم کمتر کنم تا وابستگی ب بیرون خانواده ایجاد نشه وقتایی ک برا بچم میبرن میدوزن تصمیم گرفتم دیگه سکوت نکنم و هوشمندانه ابراز وجود کنم و نشون بدم مامان داره وقتایی ک خوراکی هایی ک بنظرم صلاح نیس سرخود میدن دستش فوری از دست بچه میگیرم و میگم خطرناکه یا مجاز نیس ...من خیلی اذیت شدم تو این مدت فکر اینکه شاید متین واقعا منو دوست نداره بعنوان مادر و رفتار خانواده شوهرم ک همش این حسو ب من میدادن ک ب مادر احتیاج نداره ب حدی ازارم میداد ک واقعا جایگاه مادرانه ام رو در خطر میدیدم....اما خدا روشکر هم متین بزرگ شد هم من اون سکوتی ک فکر میکردم اسمش احترامه رو گذاشتم کنار و واقعا حرص خوردنم کمتر شده ... شما این مشکلات رو داشتید؟