۱۰ پاسخ

خوشم میاد فقط ایرانی ها چش میخورن🤧

چشم زدن که هست
اما قطعیت نداره
بیشتر انرژی که فرستاده میشه

با همین چشم زخم زندگی دوستم داغون شد 😢

اتفاقه دیگه عزیرم با این اوصاف الان جورجینا باید شل و پل شده بود تا حالا 😆
من اعتقاد ندارم همیشه ام گذاشتم از همه چی خداروشکر طوری نشده

منم همینطور خانواده شوهرم خیلی ب چشم خورذن اتقاد دارن من ن ..
منم یبار گذاشتم مریض شد ...
اما خوب ادم بعضی وقتا یهو دلش میخواد بزاره ...
شوهرم چشم رنگی اما پسرم چشماش رنگی نشد . میگم خوب ک نشد همینچوری میگین چشم میخوره وای ب حال اینکه چشم رنگس میشددد

با همین چشم زخم شوهرم تومور مغزی گرفت و هفت ماهه نتونسته بره سر ‌کار

منم هر دفع که مناسبت عکس بچمو میزارم استوری فرداش مریض میشه نمی‌دونم چرا میزارم 😶😶😶الان دیگه تصمیم گرفتن نزارم

خداروشکر که بخیر گذشته گلم.❤️❤️❤️❤️❤️❤️😘😘😘

به خیر گذشته.
براش آیه الکرسی بخون

عزیزم...

دقیقا یرا خودمم همین مدلا پیش افتاده

سوال های مرتبط

مامان نیـــــل🧸🦋 مامان نیـــــل🧸🦋 ۱ سالگی
بمیرم براش دیروز بچم از روی سکوی پنجره میخاست گربه ی تو حیاط و ببینه دستشو کشیدم که از جای بهتر ببینه نتونست خودشو کنترل کنه دهن و لباش محکم برخورد کرد به لبه تیز سکو و به یک ثانیه یه عالمه خون زد بیرون از دهن بچم خیلی ترسیدم یه لحظه حس کردم بند دلم پاره شد جوری جیغ میزد که تو این یکسال هیچوقت ندیدم اینطوری گریه کنه خاک برسرم که اون لحظه ایی که بچم دهنش به لبه سکو خورد رو دیدم و عین چی واستادم نگا کردم بخدا اون لحظه هنگ کردم هول کردم نتونستم واکنش نشون بدم جوری ترسیدم که باوجود اینکه با مادرشوهرم اینا قهر بودم سر لخت و با تاپ بدو بدو بچرو بغل کردم و تو سر خودم زدم و رفتم خونه اونا بچرو دادم به اونا خیلی لحظه ی سختی برای منه مادر بود خدا اون لحظه رو برای هیچ مادر و فرزندی نیاره خدارو شکر فقط لبش جر خورده بود و به بینی و دندوناش آسیبی نرسیده بود بنظرتون اون پرده مانندی که داخل لب بالایی بچه پاره بشه تو حرف زدن شون مشکلی ایجاد نمیکنه
مامان bachka مامان bachka ۱ سالگی
امروز روزِ عجیبی بود؛ یک ماراتنِ تمام‌عیار از بی‌خوابی و خستگی

گاهی وقتا مادر بودن بقدری فرساینده میشه که ادم کم میاره درست مثل امروز که از بی‌خوابی و خستگیِ مفرط، بریده بودم. اما همیشه یک نقطه برای بازگشت باقی‌ست: خانه‌ی پدر و مادر🫀
لیلی از دیشب بیدار بود و من ساعت‌ها تو سکوتِ شب،‌روی پاهام‌تکون میدادم
.ساعت شش صبح
دیگه پاهام حس نمی‌کردم، ناخودآگاه صدام بلند شد…
اما بعد، تسلیم شدم کلی گریه کردم 🥲
همسرم پیشنهاد داد لیلی رو ببریم‌پیش مامانت و توام استراحت کن


لیلی رو به پناهگاهِ امنِ زندگی‌م یعنی خونه ‌ی مامانم بردم .

تا ساعت سه خوابیدم و وقتی بیدار شدم، با سردردی شدید اما با عطری بهشتی در فضا روبرو شدم؛ بوی غذای مورد علاقه‌ام! مامانم نه تنها واسه ما غذا پخته بود، با لبخند

گفت: نذاشتم لیلی حتی یک ثانیه گریه کنه ؛ کلی بازی کردیم.

حتی غذای لیلی رو هم آماده کرده بود تا من نگران هیچ‌ی نباشم🥲♥️

آونجا بود که با تمام وجود حس کردم معنای واقعیِ “خونه‌ی امید” چیه

مادری یعنی همین؛ یعنی وقتی دنیا روی شونه هات سنگینی می‌کنه کسی باشه که بارت رو سبک کنه و با عشق، خستگی‌ت رو به آرامش بدل کنه. 🏡♥️

خدایا، عمرم را به عمرشون گره بزن. بدونِ وجودِ مامان، من واقعاً نمی‌دونم کجا بودم چی میشدم ♥️


روحِ همه‌ی مادرانِ آسمانی شاد🕊️





پوشک فرزند پروری شیر خشک