۲۱ پاسخ

چقدر خدا رحمش کرد
حالا من ی چیز تعریف کنم برات
حدود یک سال پیش مهمون داشتیم دخترم با بچه ها رفته بودن تو اتاق بازی کنن
ماهم مشغول صحبت بودیم هی میرفتم ی نگاه میکردم بهشون و دوباره برمیگشتم پیش مهمونا
یهو دیدم دخترم جیغ زد و بچه ها از اتاق اومدن بیرون رفتم دیدم بچه از رو تخت افتاده زمین کنار تخت یه کشو کوچیک بوده پشت سرش خورده ب تیزی اون
بچه سیاه و کبود بود و ریسه رفته بود
قفل کردم فقط میدونم بغلش که کردم شوهرم گرفتش ماماتجونم از شوهرم گرفتش
فقط داد میزد وای بچم وای بچم
خیلی وحشتناک بود
اینقدر ریسش طولانی شد همه ناامید شدن گفتن بچه دور از جونش مرد
کبود کبود شده بود و بدنش ول
تا یهو بعد چندیقه برگشت
خیلی وحشتناااک بود خیلی...
خدا کمک همه بچه ها بکنه الهی

خداروشکر بخیر گذشته💚هر چیزی که به دیوار محکم نشده نباید توی اتاق بچه باشه.حتی کمد.این اتفاق واسه یکی از آشناهامون پیش اومد.کمد افتاده بود روی بچه.

فرشته ها مراقبشونن
خداروشکر
صدقه بده

دوباره متولد شده انگار، خداروشکر عزیزم

إلهی شکر که خدا سالموسلامت حفظش کرده عزیزدلم 💖 این لحظات آدم خیلی حس وحشتناکی بهش دست میده..و بازم إلهی شکر که هول نکردی و تونستی از زیر کمد دربیاریش🥲💖✨🤲🏻🫂

با تمام وجود درکت میکنم برا دخترم توسن بچه شما این اتفاق افناد فک کن کمدی که اینقد سنگین بود دوتامرد به سختی بلند میکردن من خودم تنهایی بلند کردم خداراشکر قسمت درش که لباس میزاری باز شده بود رفت بود داخلش اسیب ندیده بود اما من هنوزم یادم میاد حالم بد میشه 😭

خدا رحم کرده بهش خداروشکر که به خیر گزشته منم دوتا تجربه اینجوری دارم سر بچه هام خیلی خیلی ترسناک و وحشتناک

وای خدا🥺🥺 عزیزم خداروشکر اتفاق بدی نیفتاد

خداروشکر تو بدنش شیشه نرفته بچه چقد ترسیده صدقه بدین عزیزم براش

چه سخت بوده خداروشکر بچه جون حالش خوبه.اگه معتقد هستی صدقه بده

وووای یا خدا ، خدا رو صد هزار مرتبه شکر که چیزیش نشده ، چقدر پیش خدا عزیزی که بچتو سالم تحویلت داده
دایان بچه بود رفته بود بالا پشت بوم و قشنگ باسنش رو لبه پله بود و هرلحظه ممکن بود گوله بشه ، مردم ، تازه ما یه بالابرم داریم تو خونه که اخر من میمیرم از ترس اینکه دایان پرت نشه پایین
خدایا خودت این فکرای مزخرفو از سرم بیرون کن

چقدر خدا رحم کرده حتما صدقه بده

اوف خدا رحم کرد بهت ،چند روز پیش بچه منم از رو کابینت با دست افتاد خدا رحم کرد دستش ضرب دید البته رفتیم بیمارستان ویروس گرفت مریض شده ،قشنگ حالتو اون لحظه درک میکنم وقتی بچم گریه میکرد آی دستم شکست دلم پاره داشت میشد ،تو ماشین از بس گریه کرده بود حالت خلسه گرفت خوابید من هی میترسیدم نکنه قش داره میکنه چقدر ترسیدم ،میگن ادم مار بشه مادر نشه بخاطر این لحطات ادم دلش انگار میخواد کنده بشه

الهی شکررر

الهی بگردم واقعا خدا مواظب این کوچولوهایه بی گناه هست براش خون کن یه صدقه بده بلایه بزرگی از سرش گذشته،

وااای چراااا
خداروشگر بخیر گذشت
اما کوچولو🥲

واااای خدارو شکر ک آسیب ندیده بچه.

چی کشیدی عزیزم...
خداروشکر تونستی به نیت شکر گزاری یه نذری برای بچه های پروشگاه یا بچه های کار بکن

خداروشکر بخیر گذشت

خداروشکر که بخیر گذشته
یه قوربونی بدین براش🥲

کمد این بود بچه ها

تصویر

سوال های مرتبط

مامان هلن مامان هلن ۲ سالگی
پارت ۳ خودکشی هست روحیه حساسی دارین نخونین
کلیدو که انداختم دیدم وسط خونه وایستاده داره نگام میکنه میخنده گردنشم کج بود از ترس زیاد در بستم چون رنگ به روش نبود تو دلم گفتم چه شوخی مزخرفی یعنی چی اومدم در مجدد باز کنم که بهش چیزی بگم تازه چشمم خورد به اتفاقی که افتاده گردنش شکسته بودو پاهاش از زمین فاصله داشت چشاش رو به در باز بود صندلی زیر پاش افتاد بود جاهاش پهن بود یه عالمه دفتر کتاب دورش پهن بود انقدر طناب بلند بود که پاهاش خیلی کم از زمین فاصله داشت و صندلی بلند بلند زیر پاش گذاشته بود چون سقف خونه ما بلند بود فقط جیغ میکشیدم جیغای که انگار اخر زمون شده انگار دنیا به اخر رسیده نزدیک ۲۰ پله رو نفهمیدم چه جوری اومدم پایین همسایه پابینی مون فقط دختر و پسرش بود اومدن توی راه رو چیشده و من فقط جیغای وحشتناک میکشیدم مامانمم سری بچه رو داد بغل خواهر و رفت بالا و دختر همسایه توی کوچه داد میکشیدم کمکم کنین توروخدا کمکم کنین وای بلند جیع میکشیدم وایییی وایییییی مادررررر
یکم حالم دار بد میشه میام میگم بقیه شو
مامان بچه‌ک مامان بچه‌ک ۴ سالگی
روز دوم ترک پوشک هم آسون نگذشت. از صبح تا عصر یه بار خطا و یه بار جیش توی پاتی داشتیم و خبری از پی‌پی نبود. واضح بود که بچه داره خودش رو نگه می‌داره و تحت فشاره. عصر به ناچار پوشکش کردم و رفتیم بیرون و شب رو هم با پوشک خوابید.
از اون عجیب‌تر و دردناک‌تر اما تجربه‌ی روز سوم (دیروز) بود. از ساعت هفت صبح تا ۵ بعدازظهر بچه‌ک خودش رو نگه داشت و حاضر نشد جیش یا پی‌پی کنه. به‌ش آب‌پرتقال دادم که عاشقشه اما لب نزد. انگورهایی رو که براش گذاشته بودم از بشقاب برمی‌داشت، برای این‌که طعمش رو حس کنه یه گاز می‌زد و زود تف می‌کرد و از دهنش می‌داد بیرون. واقعا حیرت کرده بودم. انتظار نداشتم بدونه خوردن باعث می‌شه دستشویی‌ش بگیره و بخواد تا این حد پا روی خواسته‌هاش بذاره و خودش رو کنترل کنه. ساعت پنج دیگه از شدت فشاری که روش بود به گریه افتاده بود و منم سریع پوشک رو پاش کردم. جیش و پی‌پی رو توی پوشک کرد و با خیال راحت آب‌پرتقال و انگورهاش رو خورد (ادامه در کامنت)
مامان حسام مامان حسام ۵ سالگی
🔸زنی که صاحب فرزند نمی‌شد؛ پیش پیامبر زمانش می‌رود و می‌گوید: از خدا فرزندی صالح برایم بخواه...

🔹پیامبر دعا میکند ، وحی می‌رسد که آن زن را بدون فرزند خلق کردم. زن میگوید خدا رحیم است و می‌رود.

🔸سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید  که بدون فرزند است. زن این بار نیز به آسمان نگاه می‌کند و می‌رود.

🔹سال سوم پیامبر زن را با کودکی در آغوش می بیند. با تعجب از خدا میپرسد: بارالها، چگونه کودکی دارد؟ او که بدون فرزندخلق شده بود!؟

🔺وحی میرسد: هر بار گفتم فرزندی نخواهد داشت، او باور نکرد و مرا رحیم خواند. رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت. با دعا سرنوشت تغییر می‌کند، از رحمت الهی ناامید نشوید اینقدر به درگاهی الهی بزنید تا در باز شود...

🔻ميان آرزوی تو و معجزه خداوند، ديواری است به نام اعتماد. پس اگر دوست داری به آرزويت برسی با تمام وجود به او اعتماد کن.
هيچ کودکی نگران وعده بعدی غذايش نيست! زيرا به مهربانی مادرش ايمان دارد....
☆ای کاش ايمانی از جنس کودکانه داشته باشيم به خدا...☆❣️
مامان دلوان 👧🏻🍭 مامان دلوان 👧🏻🍭 ۳ سالگی
مامان ریحانه مامان ریحانه ۲ سالگی
پارت ۴۵
♦️♦️♦️
وقتی سوار ماشین شدم، خودم را به گوشه‌ی صندلی، درست کنار در، چسباندم. دستگیره‌ی در را محکم گرفته بودم و خودم را تا جایی که می‌توانستم جمع کرده بودم. آن‌قدر از غلامرضا فاصله گرفته بودم که انگار بین من و او جای نشستن دو آدم بزرگ دیگر هم وجود داشت. روی صندلی نشسته بودم، اما تمام تلاشم این بود که حتی ذره‌ای به او نزدیک نباشم.

تمام حواسم به او بود. مراقب حرکت دست‌هایش بودم و با خودم فکر می‌کردم اگر دستش را به طرفم دراز کند، در را باز کنم و از ماشین بیرون بپرم. نمی‌دانستم بعدش چه اتفاقی می‌افتد؛ فقط می‌خواستم از آن موقعیت فرار کنم. ترس آن‌قدر بر من غلبه کرده بود که دیگر نمی‌توانستم آرام بمانم.

حالا که سال‌ها از آن روز گذشته و دارم این خاطرات را تعریف می‌کنم، گاهی از یادآوری رفتار آن روزهای خودم خجالت می‌کشم. با خودم می‌گویم: «من چقدر بی‌عقل بودم! چرا این‌طوری رفتار می‌کردم؟» اما واقعاً نمی‌فهمم چرا آن زمان چنین حال و روزی داشتم. احساساتم دست خودم نبود.

امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌دانم آن موقع دختر کم‌سن‌وسالی بودم که اتفاق‌های بزرگی در زندگی‌اش افتاده بود؛ اتفاق‌هایی که نه برایشان آماده بودم و نه اجازه داشتم درباره‌شان تصمیم بگیرم. از من انتظار داشتند چیزی را بپذیرم که هنوز درکش نمی‌کردم. نمی‌توانستم به‌زور ترسم را کنار بگذارم یا به خودم دستور بدهم که دیگر نترسم. من فقط می‌ترسیدم و نمی‌دانستم چطور باید از آن وضعیت بیرون بیایم. ترسی که آن روزها تمام زندگی‌ام را در اختیار گرفته بود.