پارت ۳ خودکشی هست روحیه حساسی دارین نخونین
کلیدو که انداختم دیدم وسط خونه وایستاده داره نگام میکنه میخنده گردنشم کج بود از ترس زیاد در بستم چون رنگ به روش نبود تو دلم گفتم چه شوخی مزخرفی یعنی چی اومدم در مجدد باز کنم که بهش چیزی بگم تازه چشمم خورد به اتفاقی که افتاده گردنش شکسته بودو پاهاش از زمین فاصله داشت چشاش رو به در باز بود صندلی زیر پاش افتاد بود جاهاش پهن بود یه عالمه دفتر کتاب دورش پهن بود انقدر طناب بلند بود که پاهاش خیلی کم از زمین فاصله داشت و صندلی بلند بلند زیر پاش گذاشته بود چون سقف خونه ما بلند بود فقط جیغ میکشیدم جیغای که انگار اخر زمون شده انگار دنیا به اخر رسیده نزدیک ۲۰ پله رو نفهمیدم چه جوری اومدم پایین همسایه پابینی مون فقط دختر و پسرش بود اومدن توی راه رو چیشده و من فقط جیغای وحشتناک میکشیدم مامانمم سری بچه رو داد بغل خواهر و رفت بالا و دختر همسایه توی کوچه داد میکشیدم کمکم کنین توروخدا کمکم کنین وای بلند جیع میکشیدم وایییی وایییییی مادررررر
یکم حالم دار بد میشه میام میگم بقیه شو

۳۰ پاسخ

وایی خدا خدا بهت صبر عظیم بده خواهر چقد سختی کشیدی
چرا اینکار با خودش کرد مشکلش چی بود؟

لایک کنید که این تایپیک رو گم‌ نکنم پارت بعدیشو بخونم.

براچی اینکاراباخودش کرد

چرا خودکشی کرد عزیزم خدا بیامرزتش

بمیرم برادلت چی کشیدی 😭😭😭

وای چه صحنه ی بدی

یا امام هشتم موی تنم سیخ شد
در اون لحظه چی کشیدی دختر
خدابهت صبر بده خیلی ناراحت شدم😔

خدابهت صبربده
کی این اتفاقاواست افتاده؟؟ همین تازگی ؟

وای چی کشیدی دختررررررررر
😭😭😭😭😭😭😭
اون صحنه ها هیچ وقت از یادت نمیره
چرا این کارو کرد چرااااااا😭😭😭
پس تو و دخترش چی....

ای وای

خب بعد چی شد نجاتش دادید چه ناراحت شدم چرا اینکارو کرده

وای خدا چقدرررررر وحشتناک خدا بهت صبر و آرامش بده چ صحنه دلخراشی🫂

بعد اخر فوت شد یا نجاتش دادین؟

خدا بهت صبر بده عزیزم

عزیزم بقیه شو بزار

بمیرم دختر چی دیدی چی کشیدی چه حالی بودی اون لحظه💔

الهی چقورررر ،دردناک 😢😢😢

وااااییی..خدا بت صبر بده💔

وای خداچرااینکاروکرداخه مشکلی داش خداصبربده بهت

واااای

اخ دختر، چی کشیدی تو، خدا خودش کمکت کنه

خودشو دار زده بود گردنش شکسته بود؟

خدا بهت صبر بده

وایییییی😭😭😭😭😭چقدوحشتناک

عزیزم چرا اینکارو کرده الان حالش چطوره؟

چرا آخه

بقیشو گذاشتی میشه،پاک نکنی 🥺

ای وای 😭

ای وای ای وای فدایه دلت بشم چه لحظه ای رو تحمل کردی قربونت بشم

خدا به دلت صبر بده عزیزم.و خداوند خودش کمکت کنه دخترتو خوب بزرگ کنی و آینده دار باشه.

سوال های مرتبط

مامان ویهان مامان ویهان ۳ سالگی
پارت هشتم(۸)

روز عروسی رسید …
دوش گرفتم و موهامو خشک کردم جلوی آینه قدی اتاقم ایستادم …
دختری دیدم ظریف خوش اندام با پوست روشن و موهای خرمایی و لخت شروع کردم به ارایش کردن رژ لب صورتی خوشرنگم رو برداشتم …
چقدر چهره ام رو شاداب تر کرد…
ازبین لباس مجلسی ها لباس عروسکی مشکی رو برداشتم قدش تا زیر زانو بود اما بالا تنه ی کاملا پوشیده ای داشت پاپیون بزرگ سفید پشت لباس بود استین های ان تا زیر ارنج…
کفش های نقره ای رنگ که بند های ان دور پا پیچیده میشد رو پوشیدم
دوباره خودمو توی ایینه نگاه کردم در اتاق رو باز کردم و گفتم: من اماااده ام

رسیدیم به تالار …چقدر مجلل و زیبا بود …
وقتی وارد سالن شدیم پدر داماد که مرد میانسال با قد بلند ،شونه های پهن ،موهای جو گندمی و سبیل های بلند و تاب داده بود به استقبالمون اومد و خوش امد گفت …
بعد از احوال پرسی و خوش امد گوییه پدر داماد بطرف میز اواسط سالن رفتیم و نشستیم …
از دور خانم ستاری (دختر عموی مامان شیرین) و پسرش رو دیدم که به طرف ما می امدند …
سیاوش رو چند سال پیش دیده بود قد بلند لاغر و زشت بود اما حالا ….
چقدر شبیه پدرش شده بود…
باورم نمیشد این همون پسر زشت چند ساله پیشه ..
بعد از احوال پرسی و خوش امد گویی گرمی که با ما داشتند به سمت میز کناری رفتند…
بابا:شیرین جان من فکر میکردم عروسی پسر بزرگشونه ..
شیرین: نه عزیزم عروسی پسر کوچیکه س سروش…
مهری(خانم ستاری) میگفت سیاوش زیر بار ازدواج نمیره …انقدر تو دادگاه اتفاقات ناجور دیده که به ازدواج بدبین شده …
بابا:کارش چیه؟؟
شیرین:وکیله…


شیر خشک ببلاک شیر خشک نان پوشک مولفیکس پوشک مای بیبی نوزاد پسر نوزاد دختر پی پی پوشک شورتی فرزند پروری ترک پوشک سرلاک
مامان ویهان مامان ویهان ۳ سالگی
پارت سوم(۳)

مامان مهناز برای رهایی از اون شرایط که بسیار بدبود
به پدرم جواب مثبت داد
دو دوست صمیمی با رضایت کامل حالا دو هوو هستند …
دو هوو که مثل خواهر همو دوست دارن…
چند ماه بعد از ازدواج حاتم و مهناز من به دنیا اومدم
ودیگه خدا به پدر و مادرم فرزندی نداد …
این خانواده ۳نفره صاحب دختری شدند
که از هرچیزی در دنیا برایشان عزیزتر و ارزشمندتر بود
این دوست داشتن و توجه بیش از حد باعث شده بود که من شخصی تنبل ،لوس،دل نازک و به شدت وابسته باشم …
ازین ماجرا سالها میگذره و حالا من نزدیک ۱۸سالمه
سال اخر رشته تجربی …
رشته ای که همه با ارزوی پزشکی و پرستاری وارد اون میشن…
صدای مامان مهناز منو به خودم اورد
مهناز: بجنب دختر دیرت شد مگه امروز امتحان نداری؟؟؟
حنانه: وااای مامان ساعت چنده؟؟
مهناز:۷و ۱۰دقیقه
در حالی که با عجله به سمت کمدم میرفتم گفتم :
لطفا بابارو بیدار کن منو برسونه
مهناز:بابا خونه نیست دیشب حال شیرین بد شد رفتن باهم بیمارستان هنوز برنگشتن
حنانه:چیشده؟؟
مهناز:نگران نشو فقط یکم سر درد داشت
با مامان خداحافظی کردم با قدم های تند و سریع به سمت خیابون رفتم
از خونه ما تا مدرسه حدودا ۱۰دقیقه بود یعنی یک کوچه و یک خیابون رو باید میگذروندم
انقدر تند راه میرفتم که انگار می دوییدم
بالاخره رسیدم هیچکس توی حیاط نبود مشخص بود که زنگ خورده و همه رفتن سرکلاس،به طرف سالن کلاس ها رفتم سکوت سالن بیشتر بهم استرس داد تا حدی که شدت ضربان قلبم رو به خوبی حس میکردم
پشت در کلاس رسیدم و در زدم ….


پوشک فرزند پروری مولفیکس مای بیبی ببلاک پیپی
مامان علی مامان علی ۲ سالگی
خیلی دلم گرفته 😔
امروز سوپ درست کردم بردم برای مادر بزرگ پیرم کلی مواد مقوی و گرون ریختم گذاشتم خوب جا بیفته کلی حواسم بود که خوب بشه
بعد خودش میگه شور و ترش نکنید فلفل نزنید برای همین من کم ادویه و کم نمک درست کردم تا خودش مزه دار کنه اگه دوست داشت
بعد اینکه خورد گفت اون همه که میگفتی چی ریختم چی ریختم اصلا مزه نداشت یعنی یه حسی داشتم اون موقع که فقط دلم میخواست بلند شم بیام خونه به نظرم حتی اگه مزه ی آب هم می داد نباید می‌گفت به خدا که خیلی خوش مزه بود کلا سوپ های منو همه تعریف میکنن ذرت قارچ مرغ هویج عدس کلی سبزیجات معطر جو و هزار تا چیز دیگه ریخته بودم مقوی بشه خوشمزه باشه اما ده دقیقه به زور نشستم بچمو بهانه کردم بلند شدم خیلی اخلاق بدی داره همه چیزم به همه میگه من بیشتر ناراحتم از فردا هر کس رفت میخواد بگه سوپ آورده بود مزه نداشت در حالیکه خوشمزه بود اگر هم نمکش کم بود به خاطر خودش بود بعضیا کال به دنیا میان کال هم از دنیا میرن 😔
مامان گردو🎀 مامان گردو🎀 ۳ سالگی
مامان 𝓐𝓵𝓲𝓼𝓪𝓷 مامان 𝓐𝓵𝓲𝓼𝓪𝓷 ۲ سالگی
یه حرفی امدم بگم دوستانی که دارن از پوشک میگیرن یا از شیر ...

من همیشه استرس این دو رو داشتم
خداروشکر پسرم ۲۰ روز مونده بود به تولد ۲سالگیش کلا شیر نخورد و یه جورایی خودش پس زد
و من هیچ کاری نکردم که از شیر بگیرمش
خیلی یهویی این کار کرد یه شب اتفاقی نخواست دیگه...

به همسرم گفتم فقط استرس پوشک گرفتن مونده که هرکی تو فامیل میدید می‌گفت عه هنوز پوشک میکنی
مثلاً پسرم ۲سال بود تازه
میگفتم بله تا وقتی که خودش پوشک درنیاره من اصراری نمیکنم که از پوشک بگیرم چون نمیخوام هم به خودم هم به پسرم استرس الکی وارد کنم و...

خلاصه من به همسرم گفتم یه روز بریم براش صندلی جیش بگیرم که تقریبا ۲۸ ماهش بود پسرم
گفتم میخوام کم‌کم یاد بگیره با توالت رفتن آشنا بشه
همسرم کلی مای بی بی جینی خریده بود و اصرار داشت که تا ۳سالگی باید مای بی بی کنی بعد...
چون اعتقاد داشت قبل ۳سالگی آسیب میبینه بچه اگه زودتر از پوشک بگیری...

ادامه تاپیک بعد
لطفاً صبور باشین تایپ کنم 😀