از صبح که بیدار شدم بغض عجیبی کل وجودمو گرفته
تا لان که دارم پسرم رو پاهام میخوابونمو لای لایی گفتم بغضم ترکید و الان با گریه دارم این تاپینگو میزارم.از صبح همش خودمو نگه داشتم که گریه نکنم ولی نشد
پارسال این موقع درد زایمان کم کم شروع شد کلی خوشحال بودمو کلی استرس داشتم دردام قابل تحمل بود هی رفتم بیمارستانو فرستادنم خونه تا که ساعت ۱شب دردام غیر قابل تحمل شد و بستری شدم و به کمک ماما همراهم ساعت ۳:۴۵دقیقه ی صبح پسرم دنیا اومد و تمام زندگیم شد .
امسال یک سال از اون روز میگذره نمیدونم چمه ناراحتم و هم خوشحال نمیدونم چرا ناراحتم .


امشب میشه ۱سالش فک کنم ناراحتم بخاطر دلتنگی این یکسالشه که گذشت .انشالله سالیان سال خدا حفظش کنه واسمون و جز خوبیو خوشی .رزق و روزی سربلندی و موفقیت و دین ایمان چیزه دیگه ای ازش نبینیم
الهی امین 🤲

خلاصه هرچی خوبه خدا نصیبش کنه جر درد و بلا و مصیبت

صبح بردیم پارک به مناسبت تولدش ازش عکس گرفتیم 😘😘
کیکشو ببینید گذاشتیم رو ماشینش .

تصویر
۵ پاسخ

درکت می‌کنم نمی‌دونم که تنها بزرگش کردی یا کمکی از عزیزانت همراهت بود منم اینجوری بودم از ی شب قبلش نمی‌دونم استرس داشتم یا چی با اینکه خیلی سخت تا این مرحله رسیدیم باهم تنهای خودمون دوتا بودیم خیلی اذیت شدیم ولی دلم برای تمام سختیای که کشیدم و خسته شدم شب بیداریم تنگ میشه خدا همه بچه هارو حفظ کنه برای خانواده‌هاشون ایشاالله به سلامتی و خوشی بزرگ شدنشون ببینیم هر سال برای موفقیتشون اشک شوق بریزیم

چرا من کیکشو نمیبینم

خدا محفوظی کا انشاءالله صدساله بی گلم 😍😍

منم بغضی شدم
دلم نمیخواد پسرم بزرگ شه 🥹
خدایا شکرت بابت همه چیز

🫂گریه کن سبک میشی
خداحفظت کنه واسش
و خدا حفظش کنه واست
۱۲۰ سالگیش ایشالا❤️مبارکتون باشه

سوال های مرتبط

مامان اهورا💙 مامان اهورا💙 ۱ سالگی
یک سال پیش....🤔🤔🤔🤔🤔🤔
دیشب ساعتای ۱۲شب دردم شروع شد. ننظم بود ولی خفیف و قابل تحمل. کم کم زیاد شد و تا ۷صبح خودمون رو رسوندیم بیمارستان.
این موقعا منتظر بودم سونوگرافی بشم. ۴۰ هفته و ۳روزم بود.
دردم داشت زیاد میشد ولی باید تو صف بخش سونوگرافی بیمارستان میموندم. با کلی مکافات سونو شدم باز دوباره رفتم بلوک زایمان برای ان اس تی و بهم گفتن برو تا ساعت ۱ راه برو بعد بیا
داشت برف ریزی میومد من و مامانم تو محوطه بیمارستان راه میرفتیم. گشنه بودم ولی از ترس چیزی نمیتونستم بخورم.😱
ساعت ۴ بالاخره پذیرش شدم رفتم لباس مخصوص پوشیدم و وارد بلوک شدم....و چقدر بد بود که دیگه ساعت نداشتم.😥😥😥😥
فقط حس کردم باید نصف شب باشه و دردی که امونم رو بریده بود و بچه ای که حتی با وجود پاره کردن کیسه اب توسط ماما قصد دنیا اومدن نداشت... چند نفر همراهم بودن که پیشرفت کردن و رفتن اتاق زایمان اما من....😭😭
فقط گریه میکردم. ۵.۳۰ صبح دکتر گفت بره برای سزارین‌
از خوشحالی میخواستم بال دربیارم اونقدر درد داشتم که به زور رو ویلچر نشستم. 😖
امپول بی حسی رو که برام زرن سبک شدم و بعدش صورت نوزادی که روی صورتم بود. ۲۰ آذر ساعت ۶.۳۰ صبح اهورا به دنیا اومد🥰🥰🥰🥰