۱۱ پاسخ

بزار خیلی کار خوبی میکنی موافقم

عزیزم خیلی کار خوشکلیه میشه کانال بزنید توی روبیکا یا ایتا من اینجوری شما رو گم میکنم عاشق داستان های شاهنامه هستم

لطف بزرگی میکنی برامون

چرا که نه
عالیه
یکی قبلا تو گهواره انجام میداد فقط متاسفانه ادامه نداد🥲

عالی😍😍♥️

موافقم

من ب دخترم شیش سالشه
زال و سیمرغ
رستم
گفام

بله بله

عالیه

چه ایده خفنی چقد عالی فقط کاش میشد کتاب هاش پیدا کنم برای پسرم

عالی پسرمنم جدیدا خیلیی میگ قته قته همین قصهارو براش بخونم

سوال های مرتبط

مامان همتا جانم🎀 مامان همتا جانم🎀 ۲ سالگی
🌸 قصه‌ی پنجم: رستم کوچولو و اسب شگفت‌انگیز 🐎❤️

یکی بود، یکی نبود… 🤍

توی سرزمین قشنگ ایران، سال‌ها پیش، پسری به دنیا اومده بود که اسمش رستم بود. رستم پسر زال و رودابه بود؛ همون نی‌نی قوی و دوست‌داشتنی‌ای که با کمک سیمرغ مهربون به دنیا اومده بود. 👶🏻💗

رستم کوچولو هر روز بزرگ‌تر می‌شد. دست‌هاش قوی‌تر می‌شدن، پاهاش نیرومندتر می‌شدن و هر روز چیزهای تازه‌ای یاد می‌گرفت.

پدر رستم اورا خیلی دوستش داشت. گاهی رستم رو کنار خودش می‌نشوند و براش از پهلوون‌های شجاع و سرزمین زیبای ایران قصه می‌گفت.

رستم با چشم‌های کنجکاوش به حرف‌های پدرش گوش می‌داد و می‌پرسید:
«بابا جون، منم وقتی بزرگ شدم می‌تونم به مردم کمک کنم؟» 🥹

زال لبخند می‌زد، موهای پسرش رو نوازش می‌کرد و می‌گفت:
«البته پسرم! » ❤️

رودابه هم عاشق پسرش بود. هر وقت رستم از بازی برمی‌گشت، اون رو در آغوش می‌گرفت، صورتش رو می‌بوسید و با مهربونی می‌گفت:
«رستم عزیزم، امیدوارم همیشه شجاع و مهربون بمونی!» 💗


سال‌ها گذشت و رستم به جوانی نیرومند تبدیل شد. اون دلش می‌خواست اسبی داشته باشه که بتونه در سفرهای طولانی همراهش باشه؛ اسبی قوی، و شجاع که از سختی‌های راه نترسه. 🐎✨

یک روز رستم پیش پدرش زال رفت و گفت:
«بابا، می‌خوام اسبی برای خودم پیدا کنم؛ اسبی که بتونه در سفر هام همراهم باشه!»

زال لبخندی زد و گفت:
«پسرم، در این سرزمین اسب‌های زیادی وجود دارن، اما پیدا کردن اسب مناسب کار آسونی نیست. باید اسبی رو انتخاب کنی که هم نیرومند باشه و هم وفادار.»

رستم با خوشحالی آماده شد و به راه افتاد.
مامان ایلیا مامان ایلیا ۲ سالگی
دست و دلم به هیچکاری نمیره.
قبلا احساس میکردم با ایده های غذاهایی که از ایلیا اینجا میذارم کمکی میشم برای ایده گرفتن مامانا خصوصا برای میانوعده بچه ها ولی اینروزا با این شدت گرونی اصلا دیگه کار درستی نمیدونم اینکارو.
تا ماه پیش سعی میکردم نکات فرزندپروری و بازی و آموزش با کودک رو بذارم که راهی باشه برای مامانایی که دوست دارن ولی دیگه میدونم هیچکس دلش خوش نیست و حوصله خیلی کارهارو نداره من جمله خودم.
دیروز ایلیا کتابشو اورد عکس هواپیمارو نشون داد گفت مامان داره میره ایران. (نمیدونم تو کدوم از قصه هام براش از سفر هواپیما به ایران گفته بودم یا شایدم سفر چندماه پیشمون به ایران رو یادش بود) گفتم آره مامان میره ایران پیش باباجون ها خاله، مامانجون؛ عمه....
و بی اختیار اشک ریختم اینروزها در شکننده ترین حالت ممکن قرار دارم.
چندروز پیش تو بغل دوست ایتالیاییم بعد از پرسیدن حالم کلی گریه کردم.
پس چرا هیچکدوم از متدهای روانشناسی و روانپزشکی برای اینروزام جوابگو نیست.
اینروزها دلتنگ ایرانم. نگران ایرانم. خیلی خیلی نگران... اینبار دلم فقط برای خانواده و شهرم تنگ نشده دلم برای تک تک مردممون تنگ شده برای تک تک شهرهای کشورم حتی شهرهایی که تا بحال ندیدم.