🌸 قصه‌ی پنجم: رستم کوچولو و اسب شگفت‌انگیز 🐎❤️

یکی بود، یکی نبود… 🤍

توی سرزمین قشنگ ایران، سال‌ها پیش، پسری به دنیا اومده بود که اسمش رستم بود. رستم پسر زال و رودابه بود؛ همون نی‌نی قوی و دوست‌داشتنی‌ای که با کمک سیمرغ مهربون به دنیا اومده بود. 👶🏻💗

رستم کوچولو هر روز بزرگ‌تر می‌شد. دست‌هاش قوی‌تر می‌شدن، پاهاش نیرومندتر می‌شدن و هر روز چیزهای تازه‌ای یاد می‌گرفت.

پدر رستم اورا خیلی دوستش داشت. گاهی رستم رو کنار خودش می‌نشوند و براش از پهلوون‌های شجاع و سرزمین زیبای ایران قصه می‌گفت.

رستم با چشم‌های کنجکاوش به حرف‌های پدرش گوش می‌داد و می‌پرسید:
«بابا جون، منم وقتی بزرگ شدم می‌تونم به مردم کمک کنم؟» 🥹

زال لبخند می‌زد، موهای پسرش رو نوازش می‌کرد و می‌گفت:
«البته پسرم! » ❤️

رودابه هم عاشق پسرش بود. هر وقت رستم از بازی برمی‌گشت، اون رو در آغوش می‌گرفت، صورتش رو می‌بوسید و با مهربونی می‌گفت:
«رستم عزیزم، امیدوارم همیشه شجاع و مهربون بمونی!» 💗


سال‌ها گذشت و رستم به جوانی نیرومند تبدیل شد. اون دلش می‌خواست اسبی داشته باشه که بتونه در سفرهای طولانی همراهش باشه؛ اسبی قوی، و شجاع که از سختی‌های راه نترسه. 🐎✨

یک روز رستم پیش پدرش زال رفت و گفت:
«بابا، می‌خوام اسبی برای خودم پیدا کنم؛ اسبی که بتونه در سفر هام همراهم باشه!»

زال لبخندی زد و گفت:
«پسرم، در این سرزمین اسب‌های زیادی وجود دارن، اما پیدا کردن اسب مناسب کار آسونی نیست. باید اسبی رو انتخاب کنی که هم نیرومند باشه و هم وفادار.»

رستم با خوشحالی آماده شد و به راه افتاد.

تصویر
۴ پاسخ

🌸 ادامه…..
اون از دشت‌های سرسبز گذشت، از کنار رودخونه‌های زلال عبور کرد و به جایی رسید که اسب‌های زیادی در اونجا بودن.

بعضی از اسب‌ها قهوه‌ای بودن، بعضی سیاه و بعضی هم رنگ‌های روشن و زیبایی داشتن. رستم با دقت بهشون نگاه می‌کرد و با خودش می‌گفت:
«کدوم یکی از شما دوست وفادار من می‌شه؟ کدوم یکی می‌تونه همراهم به سفرهای دور و دراز بره؟»


تا اینکه ناگهان چشمش به اسب خاصی افتاد! اسبی نیرومند و زیبا که ظاهرش با اسب‌های دیگه فرق داشت. 🐴

رستم با دقت بهش نگاه کرد و گفت:
«چه اسب زیبایی! ببینم، تو همون دوست شجاعی هستی که دنبالش می‌گشتم؟»

رستم قدرت اسب رو امتحان کرد وقتی دید این اسب نیرومند می‌تونه وزن و قدرتش رو تحمل کنه، از انتخابش خوشحال شد.

این اسب زیبا و قوی، همون رخش بود؛ اسبی که قرار بود سال‌های زیادی همراه و دوست وفادار رستم باشه. 🐎❤️

رستم با مهربونی به رخش نگاه کرد و گفت:
«از امروز، تو دوست و همراه منی! با هم به سفرهای دور می‌ریم و در روزهای سخت کنار هم می‌مونیم.»

رخش هم از اون روز در کنار رستم موند؛ اسبی شجاع و وفادار که در ماجراهای بزرگ زندگی رستم، همراهش شد.✨

🌙 قصه‌ی ما به سر رسید، رستم و رخش به ماجراجویی رسیدن! ❤️

💗 پیام قصه برای کوچولوها:
دوستی واقعی یعنی در روزهای سخت کنار هم بمونیم و به هم کمک کنیم. 🤍

دختر من از همون نوزادی وقتی براش لالایی می‌خوندم بغض میکرد و میخواست بزنه زیر گریه منم دیگه نخوندم الآنم همینه به لالایی علاقه نداره، چند شب پیش گفتم داستان بگم براش بخوابه دیدم بعد چند دقیقه داره آب گلوشو قورت میده و بغض کرده و بغلش کردم انگار بغضش ترکید زد زیر گریه نمی‌دونم چرا دوست نداره☹️
ولی کتاب خوندن خیلی دوست داره باید تصاویرشو ببینه اینجوری براش داستان بگم خوشش نمیاد😐

ممنون از قصه اصیل و پربار ایرانی شاهنامه.

😍😍چقد لذت میبرم از قصه هات

سوال های مرتبط

مامان سوفی👼🏻❄️ مامان سوفی👼🏻❄️ ۲ سالگی
قسمت ششم: ضحاک ماردوش

#فرزند_پروری #پوشک #شیر_خشک #نی‌نی #بچه

خب، تا اینجای کار همه چیز خوب بود. جمشید پادشاه عادل و مهربونی بود و همه خوشحال بودن. اما یه روزی، یه اتفاق خیلی بد افتاد. یه موجود خیلی خیلی بدجنس و ترسناک به اسم "ضحاک" پیدا شد.

ضحاک یه مانستر بود هیولا بود ولی هیچکس نمی‌دونست، اون دلش پر از ناراحتی بود و دوست داشت همه رو اذیت کنه. ضحاک روی شانه‌هاش دو تا مار کوچیک نشسته بودن! این مارها همیشه گرسنه بودن و ضحاک مجبور بود هر روز از نی‌نی‌های دیگه خوراکیاشون و بگیره بده به این مارها تا آروم بشن. وای! چه کار بدی!

دو مارِ سیاه، بر دو دوشِ شاه
همه روز، باید بخورند، دلخواه

یه روز آبگوشت و پاستای نی‌نی‌هارو میگرفت ‌یه روز سیب و موز نی‌نی‌هارو میگرفت، فرداش دارو جدیدای نی‌نی‌هارو می‌گرفت، بعد شیرشون و گرفت، حتی آخرش بستنی‌های نی‌نی‌ها رو هم می‌گرفت، (بستنی شده ۱۰۰ تومن فکر کنم ضحاک اینا خوردن گرون شده!!!) نی‌نی‌ها میگفتن نه نه عزیزم این به‌به ماست میخوایم بخوریم ولی اون گوش نمی‌داد نی‌نی‌ها هرروز گریه می‌کردن ناراحت می‌شدن، اون میخورد و بزرگ میشد بچه‌ها که غذا نمیخوردن کوچیک مونده بودن،
وقتی ضحاک بزرگ و بزرگتر شد و زورش زیاد شد، خیلی از مردم رو اذیت کرد و ترسوند. اون دلش می‌خواست که فقط خودش قوی باشه و به حرف هیچ‌کس گوش نمی‌داد. اون حتی جمشید رو هم از پادشاهی برداشت و خودش پادشاه شد.
ادامه در کامنت
مامان یزدان مامان یزدان ۳ سالگی
یه روز رفتم بهداشت واسه گرفتن قد و وزن یزدان همزمان با من یه خانوم دیگه هم با پسرش اومده بود که پسرش یکی دوماه از یزدان بزرگتر بود
وقتی خواستن قد بگیرن پسر اون خانوم خیلی راحت رفت وایساد ایستاده و با کتونی لج دارش قدشو گرفتن
ولی وقتی خواستن قد پسر منو بگیرن قشقرق راه انداخت و زیرش واینساد برای همین خوابیده قدشو گرفتن پسر اون خانوم قدش شد ۹۴ قد پسر من شد ۹۰
بعد خانوم ازم پرسید قد پسرت چند بود گفتم ۹۰ کلی خوشحال شد و بافخر فروشی با قیافه حق به جانب گفت قد بچه من ۹۴ بوده
دیگه من نخواستم دلشو بشکونم بگم اولا با کتونی و ایستاده قدشو گرفتن دوما پسرتو از پسر من بزرگتره
خلاصه که از اون روز خیلی راجب قد یزدان نگران و ناراحتم چون خودم قدم کوتاهه اما همسرم قدش خیلی بلنده کلا خانواده همسرم قد بلندن همشون دوس ندارم یزدان قدش به من بکشه
تاالانم هربار بردمش گفتن نسبت به همسناش هم بلندتره هم وزنش بیشتره که یزدان دوسالگیش ۱۵ کیلو بود
اما از اون روز بعد از بهداشت همش حس میکنم رسیدگیم به یزدان خیلی کمه😭
مامان دختری مامان دختری هفته هجدهم بارداری
تجربه‌ای که در مورد حرف زدن دختری دارم رو می‌خواستم باهاتون به اشتراک بذارم🥰🥰🥰
از اونجایی که من و دخترم بیشتر اوقات تنها هستیم ساعاتی که در منزل هستم فقط و فقط با دخترم صحبت می‌کنم.🤗🤗🤗
نمیدونم گفته بودم یا نه که ما اصلا تلویزیون نداریم و تلویزیون هم جایگاهی در زندگی روزمره ی ما ندارد🤪😍😍😍
به نظر من بچه‌ها آدم بزرگ‌هایی در سایز کوچک هستند که فقط ذهن بی‌نظیر آنها از نظر تجربه، آزمون و خطا از ما عقب‌تر است و در غیر این صورت فرقی با یک انسان بالغ ندارند🤭
از این رو من تمام وقایع روزانه آن‌هایی که جنبه مثبت دارند و تمام اقداماتی که در منزل انجام می‌دادم را برای او تعریف می‌کردم و گاهی اوقات هم از او در مورد مسائل ساده و ابتدایی نظر می‌پرسیدم؛ مثلا الان میوه بخوریم؟ یا موافقی بازی کنیم؟
مثلاً وقتی بیرون می‌رویم به او توضیح می‌دهم که وقتی ماشین یا موتور توی کوچه یا خیابان تردد می‌کند ما باید از کنار و با فاصله از آنها راه برویم🍃🏕
یا از او میپرسم موافقی میوه بخریم 🍑🍒
این‌ها گوجه هستند وای چه گوجه های قرمز خوشمزه‌ای🍅
هر شب قبل از خواب براش قصه میگم و گاهی قصه های تکراری میگم تا تلنگری برای حافظه اش باشه😍
پدرش هم وقتی میاد باید هر شب براش قصه بگه و جزئی از وظایفشه. هم برای ارتباط بهتر و با کیفیت تر با دختری، هم برای تکامل مغزش در ارتباط با شنیدن صدای پدرش😉🧠
دخترم هنوز دو سالش نشده بود که بیرون ساندویچ خوردیم و اون ساندویچ خودشو نخورد. بغل باباش بود گفت کیک میخوام
باباش گفت مگه مامان به تو ساندویچ نداد؟ اونم جواب داد : آره ، اما نخوردم😅
این کلمه ی اما و کاربردی که داشت واقعا جالب، صحیح و زیبا بود😉😉😉
مامان Arad مامان Arad ۳ سالگی
من زنی را می‌شناسم که هیچ‌گاه در انتظار ظهور دستی برای برآوردن آرزوهاش نماند، خودش بلند شد، یک‌تنه ایستاد و برای آرزوهای خودش آستین بالا زد و ذره ذره موفق شد.
من زنی را می‌شناسم که هم ظریف بود، هم محکم، هم تکیه‌گاه بود، هم تکیه زدن به شانه‌های مردانه‌ای را دوست داشت. هم گریه می‌کرد، هم می‌‌خندید، هم دوست داشت، هم دوست‌داشتنی بود.
من زنی را می‌شناسم که هم کودکانه شیطنت می‌کرد، هم بالغانه مدیریت. هم سربه‌زیر بود، هم جسور. هم عاشق بود، هم فارغ.
من زنی را می‌شناسم که آرام بود و آرامش را به‌قدر دایره‌ی تأثیر خودش تکثیر می‌کرد. زنی که زیباترین بود، هم درونی و هم بیرونی و متناسب با شرایط، درست‌ترین حرف‌‌ها را می‌زد و اصیل‌ترین رفتارها را داشت.
من زنی را می‌شناسم که مستقلانه می‌زیست و مستقلانه اقدام می‌کرد، که کمک می‌گرفت اما همیشه اول و آخر، روی توانمندی‌های خودش حساب می‌کرد. که سنگفرش‌های یک خیابان معمولی با خیابان‌های پاریس براش فرقی نمی‌کرد و حال دلش با تابش آفتاب و تماشای گیاه و پرنده‌ها و کتاب‌ها و موسیقی خوب می‌شد. که برای حال خوب خودش می‌جنگید و لایه‌های زمخت عادت و روزمرگی را کنار می‌زد و از لابلای جزئیات ساده و دست و پاگیر حیات، دلپذیرترین دلخوشی‌ها را برای خودش بیرون می‌کشید و عمیقا ذوق می‌کرد.
من زنی را می‌شناسم که حضورش حال جهان را بهتر می‌کرد. که عمیق بود و وسیع بود و با گیاهان و با آسمان و با اقیانوس‌های آرام و در نوسان، نسبت داشت.
(نرگس صرافیان)