سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق ۱۱ ماهگی
پارت اول
منم بلاخره بعد دو ماه نیم میخام تجربه زایمانم. رو بنویسم
دقیق 39هفته و چهار روز بودم عصرش با شوهرم رفتیم پیاده. روی حدود. س ساعت راه رفتم اومدم خونه دوش گرفتم اسکات رفتم چایی خوردم با خرما رفتیم بیمارستان ک معاینه بشم معاینه کرد گفت یک سانتی برو ورزش کن رفتم یکم تو محوطه بیمارستان قدم زدم اومدم خونه پیاده روی کردم دوباره دوش گرفتم حدود صدتا اسکات زدم دردم ببشتر شد خیلی ساعت س شب شد رفتیم بیمارستان گفت دو سانتی برو راه برو تا ساعتای پنج و شش زایمان میکنی رفتم ساعت هفت رفتم بیمارستان معاینه کرد هنوز ذو سانت بود گفت برو ساعت یازده ظهر بیاد اومدم خونه دردم شدید بود خیلی جوری ک هرکی میدید میگفت زایمان میکنی الان رفتیم بیمارستان دیگ گف باید چهارسانت بشی بستری میکنم عمه هام بودن گفتن همونجا پیاده روی کنی قبول نکردم اومدم خونه راه رفتم بهم دمنوش دادن ک کاش نمبخوردم دیگ دردهام شدید بود خیلی جوری هر ی دقیقه دردم میگرفت بهش میگیم چهار درد همون بود ک خاستیم بریم پیش طبیب شکمم رو چرب کنه تا دم در خونش رفتم

بقیه پارت بعدی
مامان غزل مامان غزل ۵ ماهگی
سلام منم میخام از تجربه زایمانم بنویسم (درد طبیعی و سزارین با هم تجربه کردم😪) قسمت اول:
۲۶ اردیبهشت ۴۰هفته و یک روز بودم از صبح درد خفیف داشتم مث درد پریودی چون دوستام گفته بودن درد تایم داره هی می‌اد میره منم ذوق کردم گفتم لابد درد زایمانه رفتم حموم تمیز کردم خودمو به ماما همراهم پیام دادم گف درد زایمان خیلی شدیده هنوز وقت داری دیدم تا ظهر خبری نشد دیگ خورد تو ذوقم از بس بچه تو شکمم مونده بود دیگ واقعا خسته شده بودم دوسداشتم زودتر بغل بگیرم دخترمو🥺 تا عصر همون روز دردام بیشتر شد گفتم پیاده روی کنم زودتر بزام از دم غروب تو حیاط مامانم راه میرفتم تاشب دوسه ساعت(اینم بگم سه ماه آخر بارداریم خونه مامانم استراحت بودم) موقع پیاده روی حس میکردم دردا زیاد میشه تو گروه دوستام روبیکا گفتم گفتن تایم بگیر با گوشی ببین چن دقیقه یبار منم هر وقت دردم میگرف تایم میگرفتم اول ۹،۱۰دقیقه یبار بود رفته رفته ۴،۵دقیقه یبار شد یادداشت کردم دوستم گف درد زایمانه خیلی خوشحال شدم یکم استرس داشتم ولی بیشتر خوشحال بودم ک بالاخره وقتش رسیده
..( پایان قسمت اول)
مامان نفس مامان نفس ۳ ماهگی
دوس داشتم تجربه زایمان طبیعیم و بگم
شب قبل زایمان ترشح خونی دیدم رفتم بیمارستان بستری کردن تا ۷ صب درد نداشتم ساعت ۷ صب اومدن بهم امپول فشار زدن کم کم دردام شروع شده بود میگرف ول میکردبهم گفته بودن اگ ماما داری بزنگ بیاد پیشت ب همراهم اطلاع دادم ک زنگ بزنه بیاد بعد ساعت ۸ حدودا بهم اسپاینال زدن چن دیقه بعدش هم گفتن فول شدی ۸ سانتی اگ میخوای بگو ماما نیاد بیخودیه پول ماما میدی بردنم رو تخت زایمان یخورده زور زدم ولی اصلا حس نمیکردم یجورایی حالت خابالویی بودم الان ک بهش فکر میکنم بعضی چیزارو یادم نمیاد ی چن تا زور محکم زدن سرش اومد بیرون و ساعت ۹ و نیم زایمان کردم تا حدودا ساعت ۱۱ تو اتاق زایمان بودم تا بخیه بزنن بخیه زدن از زایمانم بیشتر طول کشید 😂
ولی درکل از زایمانم راضی بودم خدایی برا من ک راحت بود روند زایمانم سریع بود زیاد درد نکشیدم و از اسپاینال راضیم زایمانم بدون درد بود زیاد دردی نداشتم قابل تحمل بود اما بعدش ب شدت سردرد داشتم وقتی مرخص شدم دوس داشتم تجربه زایمانم بگم ک کسایی ک زایمان طبیعی دارن یخورده استرسشون کم شه چون خودمم زایمان اولم بود خیلی استرس داشتم
مامان غَزَل✨️• مامان غَزَل✨️• ۱۱ ماهگی
بلاخره منم امروز وقت کردم تجربه زایمانم و بنویسم 📝
بسم الله برو بریم😇
.
.
.
.
.
.
خب داستان من برمیگرده به ۲۲ آبان ماه!من ۲۱ آبان ساعت 9 شب رفتم پیاده روی تند تند راه میرفتم🏃‍♀️و یک ساعت پیدا روی کردم بعد برگشتم خونه دوش🚿🧼گرفتم و خوابیدم صبح با درد بیدار شدم البته دردام خفیف بود و تا شب هی دردام بیشتر می‌شد و ساعت ۱۲ شب به همسر گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم درد عجیبی دارم خلاصه ساعت ۱۲ شب راهی بیمارستان🏨شدیم رفتم بیمارستان🏥سپیدار معاینم کردن ۳ سانت بودم و چون بیمه تامین اجتماعی نداشتم منتقلم‌ کردن طالقانی رفتم بیمارستان طالقانی هر چند دقیقه معاینم‌ میکنن و دردام هی بیشتر می‌شد!
ساعت ۳ نصف شب منتقلم‌ کردن اتاق زایمان و رو تخت دراز کشیدم زار میزدم یعنی قشنگ مرگمو جلو چشام دیدم صبح ساعت ۶ بهم آمپول💉 فشار زدن بعد چند دقیقه دوباره دوتا آمپول💉💉دیگه بهم زدن و ساعت ۸ و نیم صبح ۲۳ آبان ماه زایمان کردم وقتی دخترمو دیدم کلا دردامو یادم رفت و الان خداروشکر میکنم دخترم صحیح و سالم توبغلمه🤱🎀😘
مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱ سالگی
تجربه زایمان ۱
بچها من واسه زایمان طبیعی خیلی زحمت کشیدم دوره ثبت نام کردم کلی ورزشای لگنی انجام دادم از ۳۷ هفته تمام هرشب میرفتم پیاده روی پله نوردی کلی کردم ولی اصلا واسم فایده ای نداشت عین اب تو هاون کوبیدن بود برای من شاید واسه بقیه جواب داده باشه البته بگذریم من ۴۰ هفته رو تمام کردم تاریخ زایمانم رو رد کردم باید بستری میشدم ولی نرفتم ترسیدم هرچی شوهرم و مامانم اصرارم کردن نرفتم نامه دکتر داشتم ولی گفتم امشبو هم صبر کنم ی روز قبلش کلی ترشح موکوس داشتم توش خونم بود خلاصه من از شب ساعت ۸ دردام شروع شد خیلی خفیف بودن به راحتی تحملشون میکردم تااینکه ساعت ۱ شب شد هی دردام بیشتر میشدن انقباضا محکم تر و با فاصله کمتر بازم نرفتم بیمارستان تااینکه ساعت ۷ صب شد و دردای من جدی خیلی بد شدن وقتی دردا میگرفتن منو بزور ردشون میکردم ساعت ۸ بستری شدم معاینم کردن ۵ سانت بودم 😃 گفتن خیلی خوب تااینجا تحمل کردی منم فقط ناله میکردم ولی صدام بلند نبود همشون میگفتن چقد این دختره صبوره چقد تحملش خوبه میخواستن منو تشویق کنن مثلا منو بردن تو اتاق زایمان تنها بودم اتاقم خیلی مجهز و ترتمیز بود امکانات خیلی خوب بود خلاصه من اونجا نمیدونستم چی در انتظامه فکر میکردم بدبختیام همینجاس
مامان آیهان مامان آیهان ۱۵ ماهگی
مامان غزل مامان غزل ۵ ماهگی
(قسمت دوم):
ب ماما همراهم خبر دادم گف شیاف استامینوفن بزار اگ دردت تا یک ساعت دیگ کم شد ک انقباض کاذب اگ خوب نشد بیشتر شد درد زایمانه گذاشتم دیدم ن خوب نشد بازم رفتم تو حیاط راه رفتم ساعتا ۱۱شب اینا بود دیدم دردم بیشتر شده تایمش کمه گوشیمو برداشتم ب ماما همراهم پیام بدم دیدم پیام داده اگ تا ۱۲شب خوب نشدی برو زایشگاه منم تا ۱۲ صبر کردم دیدم ن دردم کم نشد وسایلمو آماده کردم تو حیاط گذاشتم زنگ زدم شوهرم ک بیا ببرم زایشگاه مامانم بنده خدا خبر نداشتن ینی به هیچکس نگفته بودم ب مامانم گفتم آماده شین بریم زایشگاه استرس گرفتن ک وقتش شده چرا ب من نگفتی میدیدم از سر شب رنگ ب رو نداری یه حالی هستی خلاصه آماده شدیم شوهرم بنده خدا از من بیشتر هول کرده بود سریع می‌روند بعضی جاها سرعت گیر نمی‌دید دو متر می‌پریدم هوا دردم بیشتر میشد😅🥲 زایشگاه معاینه کردن گفتن دو سانتی چقد ناامید با خودم گفتم بت اون همه درد آخر دو سانت باز شدم نوار قلب هم گرف گف خوبه انقباض داری برو دو ساعتی راه برو تو سالن و مایعات بخور بعد بیا دوباره معاینه رفتم بعد دوساعت دوباره معاینه کرد بازم دو سانت بودم ولی دردم یکم بیشتر شده بود ..
مامان نلا🐣 مامان نلا🐣 ۳ ماهگی
تجربه زایمان من (پارت اول)
روز اول ۴۰ هفتگی رفتم بیمارستان هیچ دردی نداشتم ورزش هم نکرده بودم همین که رفتم معاینه کردن دهانه رحمم پیدا نمیشد بعد که به سختی دردناکی ی پرستار نتونست یکی دیگه اومد گفت یک فینگر هستی گفت بستری شو اینا من گفتم تا دردام شروع نشه بستری نمیشم به زور منو راضی کرد بستری بشم شب توبیمارستان موندم دردام شروع نشد بخش اورژانس بود جا نداشتن یه خانوم بود دردام شروع شده بود جیغ میزد خیلی ترسیده بودم خلاصه روز بعدش گفتم نه منو مرخص کنید میرم خونم خلاصه شوهرم اومد مامانم اومد گفتم میرم خونه مرخص شدم ورزش و پیاده روی رو شروع کردم (ولی دیگه دیر بود😂) کلی پیاده روی ۲ روز بکوب تو باغ پیاده روی کردم دیدم دردی نداشتم شب یکی اومد پیشم گفت بچه خفه میشه فلان میشه ترسیدم روز بعد باز رفتم بیمارستان بستری شدم بازم تا ۲ روز معاینه های دردناک داشتم خیلی بد بودم یادم میاد که چجورب معاینه میکردن از زندگی متنفر میشدم با هربار معاینه یه قرص میذاشتن دردام شروع نشد