۲۶ پاسخ

بنظرم باید وقتی بچه داری با کسی بری مسافرت ک مثل خودت بچه داشته باشه ک شرایط همو درک کنی

باز من دارم فکر میکنم اونا چقدر حسرت زندگی شما و همین یه دونه بچه تون رو میخورن. ظاهر رو مقایسه نکن عزیزم

عزیزم مسافرت با بچه همینه چرا الکی ظاهر زندگیشون میبینی قضاوت میکنی دگ خب رفتن با بچه مسافرت اذیت داره سختی داره چ‌یکی چ دوتا

و اینکه همیشه سعی کن با یکی مثل خودت بری مسافرت. کسی که اونم بچه داشته باشه. بچه ها با هم بازی میکنن و کمتر به پدرمادرشون می چسبن

ببین اونا شاید بچه دار نمیشن وگرنههههه تا الان ی دونه تو بلغش بود یدونه هم کنارش 😂
وگرنه هرکیو من میشناسم حداقللللل ۱ دونه بچه رو میاره 😐وقتی ازدواج میکنه
دوستداره از خانومش ی بچه هم داشته باشه
این روزاهم میگذره نگران نباش یکم تحمل و صبر 😊همه ی مامانای گهواره همین حسو حداقل یکبار تجربه کردن ❤️😁

عزیزم فکرمیکنی اونا دارن حسرت شمارو میخورن. ما یکی ازدوستامون که باهاشون مسافرت رفتیم بچه ندارن به ظاهر عاشقانه بود ولی قشنگ حسرت رو میشد تو چشماشون دید یکی دیگه ازدوستامون 2تاداره. اونا خودشون با بچه دوست من که کوچیک بود مشغول میکردن. اینام میگذره عزیزم چندوقت دیگه بزرگ میشن. تنشون سلامت باشه.

ن تو زندگیت اشتباهه ن اینک بچع داری بده
انتخاب دوستتون افتضاحه فقط

اولا هرگز با کسی نرو مسافرت تا بچهات بزرگ و فهمیده بشن
دوما تو خبر نداری اونا چقد تو دلشون حسرت شما رو میخورن !
از کجا میدونی چقد دلشون آب میشه برا بچه داشتن ! که تو دوتاشم داری خداروشکر
خودتو نباز و عشق کن با بچهات و زندگیت
ظاهر بین نباش

حیف نیست اوتا باید حسرت بخورن نه تو چرا حسرت خوردی که اونا بچه ندارن زندکی با بچه کامل میشه رنگ میگیره بعدم میاد از ادمای که تو سفرهای چندنفره دنبال زابطه اند خوب تنها میرفتن یا تو خونه رابطه هست دیگه

حق داری عزیزم بچها کلا مکانشون هم عوض میشه اذیتا بیشتر میشه مخصوصا اگر با کسی بری ک بچه ندارن همش مقایسه میکنی 💙

بابا پیش میاد
مام رفتیم مشهد از اولش دعوا بود تا آخرش
فردا پس فردا بچه ها بزرگ میشن ماهم راحت تر میشیم
بعد تو راحتی اونا که بچه دار بشن میشن عین شما

عزیزم من پسرم نارس دنیااومد بستری بود من دچار استرس زیادی شدم و افسردگی بدی گرفتم اوایل شرایط زندگی خوبی نداشتیم چون با پدرمادر همسرم زندگی میکردیم ......پسرمو با سختی هاش بزرگ کردم ...سالمه سالم ماشالا اما تادوسالگی مشکل بلع داشت پیر شدم بعدم ناخاسته دخترمو حامله شدم زایمان سخت تکوتنها و دست تنها هیچکی کمکی ندارم ن مادرم ن خواهرام همش ازدور حرفای گنده گنده میزنن نمیدونن چقدر داغونم گاهی برای ی حموم گرم له له میزنم نمیتونم...وگرنه عزیزم سر چیز الکی حرص نمیخورم همه اینا باعث شد افسردگی بگیرم و کم کم چاق شم جوش ایناهم ندارم اصلا فقط وزنم بالا میرفت دیگه اللن تراپی میرم ولی فعلا اثری نکرده

عزیزم بچه کلا همینه منم دخترم همینجوریه بخاطر همون اصلا به مسافرت طولانی فکر نمی کنم اگه ام بریم دو روزه اونم با خانواده با همه سختی‌ها بازم بچه داشتن یه نعمته به این فکر کنم که خدایی نکرده نداشتی و باید کلی هزینه می‌کردی و کلی حرف می‌شنیدی تا بچت بشه خداروشکر کن همه چی سختی خودشو داره

بچه هاتو بده مامانت یا مادر شوهرت دوتایی با شوهرت برید من چند بار این کار و کردم و خیلی حال داد

من با دوستام میرم که بچه ندارن اونا بچه من و نگه میدارن من و همسرم میریم عشق و حال درضمن مگه بچه آوردن نباید تصمیم دوتاتون باشه؟

منم همینم
چهارتا خانواده هستیم
فقد من دوتا بچه دارم
بقیه زوج هستن
دیگه همینه دیگه ولی خیلی سخته میفهممت
پسرتو سرگرم کن

یه چیزی بگم
برو قطره ملاتونین بگیر
شب زودتر به بچه بده بزار بخابه
برای بالای دوسال مجازه
دکتر میده
نگران نباش
بزار بهتون خوش بگذره حداقل شبا یه کم بشینی

دلت میاد اونا مجبورن خودشونو جلو شما اینطور نشون بدن ارزشون بچه شماس

باز من احساس کردم اونا حسرت زندگی شمارو میخورن تا چندسال میخواست بدون بچه باشین اخرش باید بچه میاوردی دیگه عزیزم
بعد سعی کنین با کسی برین سفر که کمک حال باشه یا حداقل بچه داشته باشه شمارو درک کنه

من از همون اول همیشه می گفتم یه دونه بچه بیشتر نمی خوام به هوای اون همون یه دونه رو دیر اوردم ولی اگه زودتر میوردم احتمال داشت که بچه دوم هم میوردم چون دخترم به شدت دوست داره که با بچه ها بازی کنه همش حوصلش سر می‌ره شاید اگه سنم اجازه میداد دو سال دیگه بچه دوم هم میوردم ولی دو سال دیگه من چهل ساله میشم و اصلا بارداری تو اون سن و به هیچ وجه دوست ندارم

من زمانی که بچه نداشتم زیاد مسافرت می رفتیم ولی ته قلبم حسرت زندگی کسایی رو میخوردم که بچه دارن و میگفتم چقدر زندگی با بچه شیرینه...
بچه خیلی دوست داشتم کل همسرم نمیخواست
و بعد ۵ سال بچه دار شدم و از زندگی الان و با بچه خیلی راضی تر هستم

عزیزم الان اونا هم به زندگی تو غبته میخورن کاش ماهم بچه داشتیم

عزیزم من خودم بعد ده سال بچه اوردم درسته که اون ده سال فارغ از همه چیز بودیم ولی من پشیمونم واقعیت خب زودتر بچه میوردم اعصاب و روان و جونم بیشتر بود مگه اینکه واقعا دو طرف کلا بچه نخوان اگه قراره که بچه بیاری همون بهتر که زودتر بیاری و بچه هات زودتر از آب و گل در بیان من خودم اوکی بودم با این موضوع که بچه نیارم کلا ولی همسرم بچه می خواست منم دیوانگی کردم ده سال دست نگه داشتم

میفهممت... درکت میکنم.
اره سخته واقعا. به این فکر کن که قبل بچه آوردن کلی خوش گذرونی کردی در مسافرت ها و به این فکر کن تا دو سه سال دیگه پسرت اونقدر بزرگ هست که دیگه نمی چسبه بهتون و اذیت نمیکنه و با خیال راحت میتونی هر کاری میخوای انجام بدی. بالاخره این اذیت کردنای بچه برای همه هست. اونا هم دیر یا زود گرفتارش میشن. دو سه سال دیگه اینقدر بزرگ میشه که هر چی بگی بیا بغلت کنم نمیاد . دلت تنگ میشه.
بچه ها زود بزرگ میشن. منم گاهی کلافه میشم. میگذره این روزا هم

عزیزم برای اینکه ذهنت آروم باش سعی کن با مثل خودت بری مسافرت با اونایی ک بچه دارن نه اینکه با زوجی ک بچه ندارن خب معلومه اونا راحت ترن ککشون نمیگزه‌ بچه ها اگه بچه ببینن‌ خودشون بازی میکنن مشغول میشن ب شماهم خوش میگذره

منم مثه توام خواهر
بعدفک کن الان مریضم
داغونم
گریه و نق بچه هام هست
شوهرمم عوض دلداری پریده بهم چه زندگیه
خب بی پدر مریضی که دست خودادم نیست
لیاقت ندارن شوهرهای ما

سوال های مرتبط

مامان آوش مامان آوش ۳ سالگی
سال ١٤٠٠ تصميم گرفتم برم خودمو چك كنم ولي تصميمم واسه بچه دار شدن ٤٠٢ بود،وقتي رفتم دكتر بم گفت ك تو بچه دار نميشي بايد سريع بري مركز ناباروري بش گفتم من نميخوام الان بچه دار شم گفت مهم نيس تو ميري اونجا شايد ١٠ سال زمان ببره تا باردار شي،گفتم داره چِرت ميگه رفتم چندتا دكتر ديگه نظر اونا هم همين بود ك ب آسوني باردار نميشم،حقيقتو بگم يكم ناراحت شدم ولي تو دلم گفتم اگه خدا بخواد ميشم وگرنه هيچ،اومدم خونه ب همسرم گفتم ك دكترا چيا بم گفتن،بم گفت اااا جدي پس الكي اينهمه جلوگيري ميكرديم خودمونو عذاب ميداديم با كُلي خنده بم گفت،گفت ديگه راحت شديم😂من فك كردم حالا اونم ناراحت ميشه ولي اون ب فكره ي چيزه ديگه بود😂😂ما ديگه تصميم بر اين شد ك جلوگيري نكنيم و آزااادييييي😂😂حتي نرفتيم دكتر بمون دارويي چيزي بده چون بچه نميخواستيم
دوماه بعد بار دار شدم (خداروشكر ميكنم واسه فرشته اي ك بم داد خيلييييي ميخوامش و دوستش دارم)ولي ريدم تو علمي ك اين پزشكا دارن اگه ميدونستم ب اين زودي بازدار ميشم جلوگيري ميكرديم مثله قبل😅
خواستم بگم كافيه فقط خدا بخواد ديگه هيچ

تو اين عكس چند ساعت بعد آووش دنيا اومد😍

همسرم حتي ب خودش زحمت نداده از رو تخت بلند شه عكس بگيره😅
مامان ایلیا مامان ایلیا ۳ سالگی
ی مدته بیدار میشه دیگه مث قبل با ذوق نمیگم بیدارررر شدییی عشق مامان بدو بیا بغلم....میگم باز صبح شد
خیلی از مادر بودنم خستم
جدیدا هیولای درون پیدا کردم دیگه جیغ نمیزنم ی عربده ای میزنم خودمم خودمو خیس میکنم چ برسه بچه

ب همسرم میگم ت از صبح ک میری با این ک سرکاری اما برای خودتی کسی هزار بار سوال نمیپرسه ..حال نداری حرف بزنی کسی مجبورت نمیکنه تایم طولانی فک بزنی ..وسط غذا وسط دو دقه نشستنت وسط چایی خوردنت کسی تو دسشویی نمیرینه برات بزور همون موقع مجبور ب شستنش باشی
خستم تروخدا ی ساعت ببرش پارک هم بچه نیاز داره هم من
میگه گنده نکن چیه اینا مگه
نمیتونم بفهمونم فقط خستم
نمیتونم بفهمونم دیگه مث قبل قربون صدقه بچم نمیرم
نمفهمه بچه گریه کنه بغلتو بخواد بگی فقط برو یعنی چی
صبح تا شب تو خونه ام دیگه تحملم پایینه واقعا
دیگه دوس ندارم صدای مامانی مامانی بشنوم
کاش خدا مردارو باشعور تر می افرید

۸ میره نهایت ساعت ۴ خونس کارش هم سبکه نهار میخوره و میخوابه برا خودش تا شام
خب منم ادمم