سلام خانم های عزیز دلم داره می ترکه از بغض خونه مادر شوهرم رفتم بعد اونجا خیلی بد بچه رو می گرفتن ،می نداختن هوا می خوابوندمش بیدارش می کردن ،با زبون خوش می گفتم فایده نداشت پدر شوهرم می نداختش هوا ،ب خواهر شوهرم می گفتم بهشون بگه بازم فایده نداشت همین ک بچه رو می خوابوندم بیدارش می کردن ،با هزار زحمت بچه رو خوابوندم یهو اومدم تو اتاق،دیدم خواهر شوهر کوچیکم مثل ی عروسک این بچه رو گرفته و داره سعی می کنه بزاره رو پاش و بچه بیدار شد همین ک این صحنه رو دیدم رد دادم بهشون گفتم این بچه گردن نگرفته شما مراعات نمی کنید یمی می ندازه هوا یکی بیدارش می کنه خلاصه دیگ از دستشون ب تتگ اومدم شوهرمم بهش می گفتم اول هی جعپه گرفت بعدش گفت خانواده من ک ادم خوار نیستن و فلان خلاصه کنم پدر شوهرم برگشت سلامش کردم گفتم سلام بابا گفت من بابای تو نیستم هیچی تو نیستم دیگ ب من نگو بابا منم گفتم چرا!؟چون گفتم دختر کوچیکت بچه منو درست بگیره خیلی غیر منطقی جوابم داد ک ن تو عروسمی ن پسرم پسرمه برو از این خونه شوهرم می گفت بمون چون تازه اشتی کرده بودیم از بعد زایمان کلا رابط خوبی باهم نداریم و خیلی تلاش کردن ک من و شوهرم طلاق بگیریم اما موفق نشدن ب لطف خدا منم زنگ زدم عموم و زن داداشم گفتم بیاین دنبالم مادرشوهرم گفت چیکار می کنی گفتم من ک بی کس و کار نیستم ک خلاصه الان خونه عموم هستم بچه مم اوردم الان بچه تو خواب مثل ی ادم بزرگ بغض و ناله می کنه انگار کسی خواب بد ببینه اخه اونا منو حرص دادن بچه هم نمی خوابید منم سر بچه داد زدم خانم ها من کار بدی کردم یعنی من خبلی حساسم یا شما هم همینطورین بچه م الان چرا تو خواب اینطوریه می ترسم من خیلی ادم مهربونیم اما اینا رو مخم بودن ببخشی زیاد شد

۲۱ پاسخ

من بودم بدتر از تو رفتار میکردم من اره حساسم
خوب شد قهر کنن ای کاش خانواده شوهر منم قهر کنن نبینمشون

عجبااااا اتفاقا کار خوبی کردی
من الان پیامتو خوندم حرصم گرفت اخه بچه یه ماهه رو میندازن هوا😑
قبل اینکه برید مهمونی با شوهرت صحبت کن و هم نظر باشید بهش بگو و توجیحش کن که بچه الان ضعیف و کوچیکه نمیتونه مراقب خودش باشه ما که پدر و مادر شیم باید ازش مراقبت کنیم و مواظبش باشیم
خدایی نکرده اگه الان اتفاقی براش بیوفته تا عمر دارید خودتون رو سرزنش میکنید که چرا مواظبش نبودید خدایی نکرده اگه اتفاقی برا بچه بیوفته اولین نفر همین پدربزرگ مادر بزرگا سرزنش تون میکنن
اینجور وقتا به شوهرت بگو مداخله کنه و اون به خانواده اش تذکر بده .
الانم که قهرن به نفع تو رو نده آشتی هم نکن تا بچه ات بزرگ تر بشه باهاشونم رفت و امد نکن در حد یه مهمونی چند ساعته و سرسنگین باش و فقط چشمت به بچه ات باشه
بعدم اینکه هرچقدر حرصت بدن سر بچه نباید خالی کنی گناه داره ،بغلش کن بوسش کن ناز نازیش کن و بهش عشق بده اون بچه خودش اذیته استرس و نا آرامی پدر و مادرش رو حس میکنه 🥲

منم صد برابر بدتر از تو هستم ، بی نهایت حساسم حتی اگه کسی کاری به بچم نداشته باشه نگاش کنه بدم میاد میگم کم نگاش کن وای به حال کارای دیگه واقعا نمیفهمم اطرافیان چرا باید انقد بی فهم شعور باشن اخرم ناراحت میشم ، خوب به درک من اصلا فرقی برام نداره حتی خانواده خودمم باشن میشورم میزارمش کنار وای به حال کسای دیگه ، شوهر من بچه رو میبره خونه مادرش اخه تو یه ساختمون هستیم یک بار بهش گفتم بچمو میبری خدای نکرده اگر گوشه ناخنش بشکنه به کوچیک و بزرگتون رحم نمیکنم دیگه ترسیده ،

با هرچی دوستامون گفتن موافقم . شماهم حق داشتی . حتی یه درصد فکر نکردن این دختر زاعو ه امکان داره هورمون هاش بهم ریخته باشه،یه مشکل جدی دیگه هم داری شما چرا همش مهمون خونه پدر شوهرتی،به شوهرت بگو هفته ای یکبار اونم فقط یه شام میری ،اگه میخاد میتونه خودش تنها برع ،سختتع هی ساک ببندی بری خونه اونا و شلوغه به زندگیت و بچه ت نمیرسی، از لحاظ سیاست هم شوهرت راست میگه ولی اولین نفر باید با خود همین شوهر با سیاست رفتار کرد تا پشتت رو بگیره

حالا ذهنیت بد شما از اونا
و ذهنیت بد اونا از شما
رو این مسائل هم تاثییررر گذذاشتهههه...
ولی شوهرتونم هم راست میگهههه
یه کم با سیاست تر رفتار کنننیننن
حتی اگه خوشتون هم نمیاااد ازشووون
من تعجب کردم که همه کاربرا گفتن آره ما هم بودیم همین کارو میکررردیم😵‍💫

نمیدونم عزیزم
چون تو موقعبتت نیستم
نمیدونم در چه حدی بوده حرکات شون
یا رفتار شما چه طووری بوووده
برای همون نمیتونم قضاوت کنم حق با کیه
ولی خوب برام پیش اومده تو جمعی بودیم اقوام خانواده همسر هم بوودن
مثلا اونا گفتن وااای چرا بچه تو این طور میکنن چرا اون طوور میکننن....ولی من اصلا چیزی نمییگمم میگم دلشون نشکنننههه.....با این که این ها هم با من خوب نبودن و رابطه خوبی باهام نداااشتن...بعد دنیا اومدن بچه اولم بهتتتر شدددن به بچه برادرشون محبت میکنن.....منم همه اون حرکات رو میزارم رو دوست داشتن
خودشون هم به شوهرم گفته بودن با اون حساسیت که زنت داره ما فک نمبکردیم هر چه قدر بچه رو ورداریم هیچی نگگگههه🥲😂😂

ولی واقعا بچه عروسک نیست که اگه ی جایش مشکل خورد بشه تعویض کرد

میذارشتیش سرپات تا بخابه خودتم باگوشی سرگرم میکردی خودتو

خابوندیش پیشش دراز شو بگو نباشم گریه میکنه میفهمه تنهایی رو

همونجا که میندازنش بابا باید میرفتی جلو با خنده بچه رو میگرفتی میگفتی ضرر داره یا باید شیریش بدم یا پوشک

خوب كردي
وقتي درك و فهم ندارن بچه رو نبايد بيدار كنن حقشون بوده اونا مشكل دارن عزيزم تو خودتو ناراحت نكن

عزیزم بچه یک‌ماهه چه می‌تونه تو سرش داد میزنی؟ خدالعنت کنه خانواده شوهرتون اصلا بهشون فکر نکن بفکر زندگی خودتو بچت باش درست تربیت کن بخاطر اونا بچه خودتو عذاب نده

شوهرت چی میگه؟این مهمه

بچتم چیزیش نمیشع عزیزم گاهی اوقات پسر منم اینحوری میکنه اگه تو خواب گریه کرد دستشو بگیر آروم میشع
اصلا غصه نخور میگذره عزیزم❤

کار درستی کردی عزیزم بچه عردسک نیست که من اصلا اجازه نمیدم کسی بچمو بوس کنه یا بچه ها که میان میگن بغلش کنیم ب هیچ عنوان اجازه نمیدم بچه رو از سرراه نیاوردیم که کسی بخاد اذیتش کنه و در این مورد کاملا ادم رکی هستم هرکسی ناراحت شد معذرت میخوام بذارش تو اب سرد

کارت درست بوده از بچت تا میتونی دفاع کن بچتو که از سر راه نیاوردی ولی یکم با ملایمت
ولی اشتباه کردی رفتی خونه عموت کاش رفته بودی خونه ی خودت

خوب کاری کردی تازه خوب تحمل کردی من باشم همون اول میگم مگه‌موقع زحمت کشیدن و پاره شدنت پیشت بودن که‌الان بچه رو اذیت کنن چیزی نگی

من بچم ازم دپر میشه بغلش مکنن قلبم میخاد وایسه استرس میگیرممم
این دیگه ای رفتارا باهاش کردن

الهی بگردم
می‌دونم چقدر سخت بوده همچین صحنه های دیدی اون بچه کویچک و تو هم مادری و موضفی بچه راحت باشه اشکال ندارع عاحی . مقصر اونا بودند
باید شوهرت جلوشون می‌گرفت نه تو ولی شوهرت مثل اینکه بچه ننس
بمون چند روزی تا خود شوهرت بیاد دنبالت و به شوهرت بگو تقصیر تو بوده تو باید میگفتی نه من چون پسرشونی ازت ناراحت نمیشن

واعزیزم یعنی چی که بچه یک ماه روتوهواپرت میکردن یاازخواب بیدارمیکردن اخه گناه داره خوبکاری کردی که گفتی چقدربعضیابی درکن

خب وقتی نفهمن نرو خونشون

سوال های مرتبط

مامان هومان مامان هومان ۱۱ ماهگی
مامانا نمی دونم من خیلی حساس شدم یا انتظار زیادی دارم یا نه واقعاً بقیه برام کم کاری می کنن !
مامان من هی می گفت بچه بیار خودم کمکت می گیرم ، بچه من به دنیا اومد و مامانم گفت بچه ات سنگینه برای من سخته بلندش کنم کمردرد دارم ! پنج روز اومد خونم موند هی گفت پسرت خیلی گریه می کنه ، خیلی زور می زنه من روز پنجم گفتم برو خودم بچه ام رو می گیرم ! من چهل روز اول که سخته بدون کمکی بچه ام رو خودم نگه داشتم تو این شرایط گربه ام رو از دست دادم و خیلی ام تحت فشار بودم !!
حالا پسرم واکسن زده شوهرم که دیشب خوابید و من تا صبح بیدار بودم صبح خواستم دو ساعت بدمش شوهرم و بخوابم گفت باید برم فلان جا بابات نیست گفته من برم !!!
من خیلی ناراحت شدم مامانم الان اومد خونم گفت والله شما هم بچه بودید اذیت نمی کردید مگه اینکه مریض می شدید !! منم گفتم مامان بچه منم اذیت نمی کنه الان واکسن زده شما جای اینکه کمک کنید واسه من کارم می تراشید بابا چرا روزی که بچه من واکسن زده رفته تفریح که شوهر من جاش بره کارش رو انجام بده !؟ من دست تنها بودم پدرم درومده ، گفت می یومدی بچه رو به من می دادی شوهرت نبود گفتم مرسی تو همین طوری هی می گی بچه ات بداخلاقه من از پس بچه خودم بر می یام شما برام کار نتراشید .
ناراحت شد رفت ، ولی منم ناراحتم من و داداشم رو مامان بزرگام دو ماه نگه داشتن مامانم نفسش از جای گرم بلند می شه من یه کمکی ندارم خودم تنهام بهم نمی گه خرت به چنده ؟! آشپزی می کنم بچه ام رو نگه می دارم از بچه ام ایراد می گیره دیگه زورم می یاد😑
مامان زهرا مامان زهرا ۱۱ ماهگی
مامانا مادر شوهرم خیلی اهل اینه اینو چشم زدن اونو چشم زدن اونا به ما حسادت می کنن اینا به ما حسادت می کنن و... از وقتی دخترم به دنیا اومده تا الان یه حرز داده به ما هی اونو حضور غیاب می کنه


منم مشکلی با حرز امام جواد ع ندارم دستش هم درد نکنه. البته که اینکه حتما همراه شخص باید حرز باشه رو قبول ندارم. خود امام حسن عسکری ع می فرماید بالاترین حرز برای شما ولایت ماست. لازم نیست حالا حتما دعا ببندیم و... خلاصه مادر شوهرم هر دفعه می پرسه حرز بچه باهاشه. منم وقتی دخترم رو حاضر می کنم حتی وقت نمیکنم پالتو خودمو بردارم بپوشم. تند تند آماده میشیم و بچه گریه می کنه و وسایل بچه رو بردار و... حالا این وسط یه حرز رو هی از این لباس به اون لباس جابه جا کنیم یادم نمی مونه.
همیشه هم می بینه حرز باهاش نیست ناراحت میشه. انگار از کل بچه داری فقط اینو بلده که به حرز باید بزنیم بهش. هربار اینو صدبار میگه. امشب اومده خونمون حرز بچه رو لای یه دونه از این پارچه سبزا پیچیده دوخته بعد با یه سنجاق بزرگ زده به لباس دخترم روی شونه اش. به هیچ صراطی هم مستقیم نیست این سنجاق خطرناکه می‌ره توی جون بچه . منم گفتم عیب نداره یه شبه . رفت درمی‌ارم تهش رفتیم مهمانی می زنم به لباس. اومدم به بچه شیر بدم . سنجاق به اون سفتی روی گیجگاه بچم رد انداخته. من میگم این بچه حین شیرخوردن هی گریه می کنه . جیگرم براش کباب شد. به شوهرم گفتم گفت دربیار حرز رو .‌حالا فردا داستان داریم . بیدار میشه و شروع می کنه چرا درآوردید‌ . هیچی هم قبول نمی کنه. گرفتاری شدما
مامان مهرانا 💖 مامان مهرانا 💖 ۵ ماهگی
زایمان طبیعی
قسمت پنجم


توی این لحظه که اومدم بیرون
نشستم روی صندلی
مدام می گفتم خدایا من نمی خوام اینجا زایمان کنم
چی کار کنم ؟
یک راهی نشون بده
یک چیزی

دلم واقعا شکسته بود
پر از بغض بودم
و پر از استرس که چه زایمانی در انتظارمه
و واژنم هم بعد معاینه وحشیانه ای که انجام شده بود به شدت درد می کرد


خواهرم پرده زایشگاه رو زد کنار
پرسید خانم چی شد خواهرم قراره بستری بشه ؟
تا می خواست جواب بده

من گفتم نه خواهری
فقط قراره الآن نتیجه ضربان قلب بچه رو بگن
اینجا نمی خوام بستری بشم

شصتش خبردار شده بود
و می خواست هر جوری هست من نپرم و اونجا بستری شم

به خواهرم گفت شما بیرون باشید
اطلاع می دیم


بعد من پرسیدم من الآن چند سانت هستم؟
ضربان قلب بچه ام چطوره ؟

گفت شما سه سانت نرم هستین
و ضربان قلب بچه تون خیلی خوبه

شما الآن باید بستری بشین
و زایمان تون خیلی نزدیکه
گفتم خب ممنون من نمی خوام اینجا بستری بشم لطفا سونوهایی که دادم رو بدید

گفت نمی شه
من نمی تونم بذارم برید
گفتم خانم زور که نیست من نمی خوام اینجا باشم
گفت پس صبر کنین خانم دکتر مخملباف بیان
گفتم نمی خوام صبر کنم
می خوام برم
سریع هول شد زنگ زد به خانم دکتره
بعد گفت خانم دکتر توی راهن ده دقیقه دیگه می رسن ایشون باید اجازه بدن تا شما برید

منم گفتم بیرون منتظر می مونم
بلند شدم سریع اومدم بیرون تا چشمم به خواهر و شوهرم افتاد بغضم ترکید و زدم زیر گریه

به همسرم گفتم من نمی خوام اینجا زایمان کنم
من رو ببر از اینجا
می خوام با دکتر خودم زایمان کنم