سلام بر مامانای گل
چند وقتی بود که حس کردم رفتارای حسین تغییر کرده یکم پرخاشگر و کم حوصله شده بود تا اینکه مربی پیش دبستانی و کلاس هایی که میرفت گفتن خیلی زود عصبانی میشه منم خیلی ناراحت بودم یه روز که همسم ماموریت بود بردمش یه مرکز بازی درمانی(چون همسرم خیلی مخالف اینجور جاهاست گفتم نباشه بهتره)اونجا ازش دو تا تست گرفتن یکی تست نقاشی و یکی تست داستان اینحوری که کارت های مختلف نشون میدادن بهش و داستانشو میگفته بعد از چند روز زنگ زدن که نست هارو تفسیر کردن و با باباش و بدون خودش بریم برای تفسیر اول همسرم راضی نمیشد و غر میزد تا اینکه بالاخره باهم رفتیم و انکار بعد از تولد داداشش یه سری اتفاقات تو ناخودآگاهش افتاده بود حس بی ارزشی و کمبود محبت و بیشتر از طرف باباش آسیب دیده بود و خلاصه گفت تو ناخودآگاهش خیلی باخودش درگیره و باید تحت درمان قرار بگیره که کلا با بازی هست و بعد از اتمام جلسات دوباره ازش تست میگیرن و همسرم خیلی خوشش اومد چون همش با دلیل و منطق حرفاشون بود و اینقد قشنگ همه چیزو در آورده بودن انگار کتاب راهنمای حسین رو‌کذاشته بودن جلوی من🥲من قبلا هم جای دیگه رفته بودم اما تاثیری نداشت بخاطر همین همسرم فکر میکرد الکی باشه اما خداروشکر جای خوبی پیدا کردم
یه تست دیگه هم گرفتن که تست هوش و دقت و تمرکز بود اونم نتیجش خیلی برام جالب بود و حسین جزو افراد باهوش بود اما دقتش یکم پایین بود
خلاصه خواستم تجربه مو اینجا بگم که اگه کوچکترین تغییری تو رفتار کوچولوها میبینین به فکر باشین تا قبل از اینکه آسیب جدی ببینن حالشون رو خوب کنیم🤗ر

تصویر
۷ پاسخ

چقدر جالب بود واسم همچین جایی ک‌میگی
منم دلم خاس برم واس خودم😅
عزیز دلم گل پسررررر باهوش❤

عزیزم بی زحمت بگوکجاس اینجا ک رفتی

آفرین عزیزم،مرکز رشد یا بادبادک بردی؟

ایول آفرین👏👏

چه جالب آفرین به مامان باهوش خیلی کار خوبی کردی انشالله موفقیتاشو ببینی عزیزم😍

عزیزم چقد خوب ک انقد اگاهی و پیگیری کردی ب امون خدا ولش نکردی💖

چ جالب عزیزم.
افرین به تو مادر نمونه

سوال های مرتبط

مامان دریا مامان دریا ۱۴ ماهگی
سلام مامانای گل دوست داشتنی من اومدم با پارت یک از داستان زندگیم
من تو یه خانواده ی نسبت مذهبی و با وضع مالی خوب و رو به بالا بدنیا اومدم که تا یازده سالگی یه دختر یکی یدونه نازنازی بودم که ملکه خونه بودم و مامان بابا گوش به فرمان من تا اینکه یه خواهر بدنیا اومد و من دیگه دوردونه نبودم خلاصه سرتون درد نیارم من وقتی خواهرم بدنیا اومد خیلی حسودی میکردم و فکر میکردم دیگه منو دوس ندارن و احساس تنهایی میکردم گذشت تا من رفتم کلاس سوم راهنمایی و اینکه ما یه خونه سه طبقه داشتیم که مستاجرمون تازه رفته بود و یکی مستاجر پیدا شد که سه تا پسر داشت بابام با اومدنشون خیلی مخالف بود اما با اصراری که کردن بابام راضی شد و اونا اومدن و گذشت تا چندماه بعد که اینقدر خانوم مستاجر زن خوبی بود که جاشو تو دل همه باز کرد و رفت و امد های خانوادگی شروع شد من هیچ علاقه ای به درس نداشتم و عاشق ارایشگری بودم به زور مدرسه میرفتم خلاصه اینقدر گریه و التماس کردم تا راضی شدن من برم آموزش ارایشی ببینم تو یه سالنی خلاصه من مشغول سالن و مدرسه بودم که یروز که مستاجرمون بالا پیش منو مامانم و خالم بود مستاجرمون بهم پرتقال و سیب داد گفت بده به پسرمن من ۱۴یا۱۵سالم بود اونموقع بعد من رفتم تو حیات و صدای پسرش کردم و گفتم مامانت میوه داده بخوری اونم یجورخاصی نگاهم کردو گفت میوه از دست تو خوردن داره و اون پسر اونموقع سرباز بود ناگفته نمونه که خیلی خیلی خوشگل و جذاب بود من عاشق رنگ عسلی چشماش بودم😜😂 بریم برای پارت بعد.....






داستان داستان داستان ازدواج ازدواج ازدواج بارداری بارداری بارداری بچه بچه بچه بچه بچه بچه
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۲ ماهگی
بچه من علیرغم میل خودم شیر خشکی شد. از همون روز اول! داستانش خیلی مفصله و بارها اینجا ازش گفتم...
قبل از ۴ ۵ ماهگی خوش خوشانم بود و بچه تایم بیشتری با شیرخشک سیر بود و حتی خیلی زود شیرشب رو خودش قطع کرد و خلاصه از اینکه شیرخشکی بود بینهایت راضی بودم! ولی از بعد از اون تا الان، روووووز به روز شیرخشکی بودن بچم بیشتر تو ذوق میزد و هربار که بیشتر دقت میکردم شیر مادر رو یه نعمت قشنگ و یه لطف بزررررگ از طرف خدا میبینم!
اینکه بچه به خاطر غلت زدن یا دندون درآوردن یا هر ناراحتی دیگه ای از خواب بیدار میشه، اگر شیر مادر باشه فورا یکم میخوره و دوباره می‌خوابه! اینکه معمولا بچه هایی که شیر مادر میخورن، احتیاج به خوابوندن ندارن و هربار با همون مک زدن سینه خوابشون می‌بره. اینکه یه محبت عجیب و قشنگی بین مادر و بچه بوجود میاد و هزاااار مورد دیگه که باعث میشه برای بچه دومم از دل و جون مایه بذارم و حتماااا شیر خودم رو بدم!!!
اصلا صحبت از موارد استثنا نکنید. چون معمولا کلیت همینه که من گفتم و کم پیش میاد خلافش باشه. حداقل ۵ تا بچه شیر مادری و ۶ تا بچه شیرخشکی تو اطرافیان نزدیکم هست و کاملا همه چیز برام واضح و عیان هست...
مامان محدثه مامان محدثه ۲ سالگی
تا چند وقت پیش واقعا خواب دخترم معضل خیلی بزرگی برام بود به لطف یکی از مامان های گهواره تا حد زیادی مشکلم حل شد خدا خیرش بده. دخترم تا دو ماه پیش روی تخت کنار مادر می خوابید و کنارش هم بالش میزاشتم که غلت نزنه توی خواب، هر دو ساعت هم بیدار میشد واسه شیر خوردن یا کلا غر میزد. بعد یه روز خوندم توی گهواره یکی از مامانا نوشته بود از وقتی روی زمین می‌خوابه بچه اش راحت تر شده خوابش. منم گفتم بزار امتحان کنم. یه روز خودم و همسرم با بچه رفتیم روی زمین توی پذیرایی خوابیدیم. اون شب واقعا راحت خوابیدم هم خودم هم بچه. کلا دوبار بیشتر اون شب برای شیر بیدار نشد. خیلی راحت خوابید همه اش توی خواب لول میزد هرجا دلش میخواست می‌رفت منم کاری نداشتم بهش روی شکم می خوابید و خلاصه راحت خوابید. واقعا تجربه مفیدی بود برام و خیلی بهم کمک کرد. یا اینکه هنوزم هر از گاهی یکم اذیت می‌کنه دخترم توی خوابیدن اما حداقل وقتی می‌خوابه دیگه مثل قبل برای شیر زیاد بلند نمیشه و توی خواب هم از ناله و غر خبری نیست ☺️
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۲ ماهگی
ولی دکتر می‌گفت با اینکه لگنت خیلی آماده و عالیه ولی چون وقت زایمانت نیست دیواره های کانال رحم نرم و آماده نیست. دونه به دونه مامانا جلو چشمم فول میشدن و میرفتن اتاق زایمان و من با حسرت به تک تک شون نگاه میکردم... شب خیلی سختی بود. هراز گاهی به همسرم اجازه میدادن بیاد پیشم. وقتی می‌رفت انگار دنیا آوار میشد تو سرم. نصف شب بود و حس تنهایی داشتم. تازه هم منو برده بودن یه اتاق یه تخته. تا صبح درد کشیدم، حالم خیلی بود، دم دمای صبح اومدن کیسه آبمو پاره کردن که زودتر زایمان کنم ولی حتی اون کار هم به پیشرفت من کمکی نکرد. میگفتن ۶ سانت هستم ولی همه با یه ناامیدی میگفتن ۶ سانت واقعی نیست!! عوارض سرم فشار خون خیلی حالمو بد کرده بود. بینیم به حدی کیپ شده بود و گرمم بود که به سختی نفس میکشیدم. درد دیوانه م کرده بود. دیگه تحمل سرمای تو دستم رو نداشتم. دم صبح بود که شیفت عوض شد و مامای جدید که اومد گفت دکتر اجازه داد موقت همه سرم ها رو دربیاریم. همه سرم ها رو درآورد، رو منی که به شدت داشتم میلرزیدم پتو انداخت و برقو خاموش کرد و گفت یکم بخواب. بهترین ساعتای اون روزا همون موقع بود چون تا ۱۰ صبح خوابیدم🥹 از ۱۰ صبح به بعد دوباره همون آش و همون کاسه. درد شدید، حالت تهوع، سردرد، سرگیجه، فشار گرفتن و nst گرفتن مداوم. دقیق هر نیم ساعت یه بار هم معاینه میشدم و هربار مرگو به چشمم میدیدم. هیچ کدوم از شرایطی که داشتم رو کسی اونجا نداشت و همه چی برام پیچیده شده بود. نه فشارم پایین میومد، نه بچه و رحم همکاری میکردن نه حتی یک ذره از حال بدم کم میشد!! میفهمیدم که باهم پچ‌ پچ میکنن و صحبت از سزارین میزدن. آخر سر هم دکتر اومد گفت اگر تا دو ساعت دیگه زایمان نکنم میبرنم سزارین
مامان نور👧🏻💕 مامان نور👧🏻💕 ۱ سالگی
سلام دخترا😌
در رابطه با تایپک قبلی⬇️
من خواهر زاده همسرم ۱سال ونیمش هستش روزانه براش شروع کردن ۱۰ مین تی وی روشن کردن که خیلی خوب بود و بچه خیلی استقبال کرد ولی یه سری اتفاقا افتاد بد خواب شده پرخاشگر شده بهونه های الکی میگیره براش هم خیلی کم شده و حالا شاید خیلی اتفاقایه دیگه هم افتاده که قرار بود در دراز مدت متوجه بشیم خلاصه از همه اینا بگذریم بعد از یک هفته سختی تی وی رو دیگه روشن نمیکنن با کلی سختی و فشار ولی خب خداروشکر الان خیلی همه چی خیلی خوبه
خواستم بگم وقتی ۴ تا پزشک میگن تی وی آسیب میزنه واقعا میزنه خواهشا جدی بگیرید بخاطر سلامتی کوچولوتون🤱🏻
شاید الان یه سریا بیایید بگید این طبیعیه که بچه اینجوری بشه بد غذا بشه کم خواب بشه یا پرخاشگر بشه چه ربطی داره به تی وی ولی عزیز من مرتبطه و اینا همش آسیبِ و اینطوری خودشو نشون میده نه اینکه منتظر بمونی بچه به ۱۰سال تازه بگید والا ما که بچمون آسیبی ندید
خلاصه دیگه نمیدونم چطور توضیح بدم فقط خواستم باهاتون در میون بدذارمکه شاید براتون مفید باشه🫂💗
مامان گَندُم🩷🦄🌾 مامان گَندُم🩷🦄🌾 ۱۴ ماهگی
سلام سلام ما از مسافرت برگشتیم 😍🇹🇷
اول از همه از همه اونایی که توی پست قبلی که گذاشتم کلی راهنماییم کردن تشکر می‌کنم چون واقعاً راهنمایی‌هاشون به دردم خورد 🥹❤️‍🩹 دوم اینکه برخلاف تصورم گندم خانومی بسیار بسیار اجتماعی هست من فکر میکردم نباشه ، با همه یلی گرم می‌گرفت و دوست می‌شد تو هواپیما هم که همش این مهماندارا دور من بودن و ذوق گندم می‌کردن و گندم بیشتر ذوق اونا می‌کرد فکر کنم پیش خودش می‌گفت چه خانم و آقاهای خوش تیپی 🤣 خلاصه خیلی خوش گذشت ولی چند تا اشتباه کردم به شما میگم که اگر خواستین برین مسافرت نکنید، اول اینکه از یک روز قبلش کامل وسایلامو آماده نکردم چون که فکر می‌کردم از رو چک لیستم کامل می‌تونم آماده کنم اما متاسفانه هم بروس مو هم جوراب و هم لباس زیر برای شوهرم یادم رفته بود 🤦🏻‍♀️😂 دوم اینکه فکر می‌کردم اگر شیشه شیر استیکی ببرم چون سبکه راحت‌ترم ولی با اینکه مایع شست و شوی وسایل بچه برده بودم شیشه شیر پلاستیکی به شدت بو می‌گیره و اصلاً راضی نبودم،سوم اینکه بندپستونک یه دونه بیشتر نبرده بودم و همون یه دونه خراب شد و باعث شد سه تا پستونک گم بشه و مجبور بشم برم اونجا پستونک بخرم 🤦🏻‍♀️ در کل مسافرت خیلی خوبی بود راهنمایی‌های بقیه مامانا خیلی به دردم خورد انشالله قسمت هر مامانی که روحیش خرابه مثل خودم که واقعاً توی روحیم تاثیر گذاشت 😘🥹♥️
مامان نیکا مامان نیکا ۱ سالگی
امروز ۱۲/۵ بعد از چند روز که خونه مامانم بودم یا کسی پیشم بود (چون حالم خوب نبود)امروز دوباره با نیکا تنها شدم،حس و حالم خیلی عجیب بود منی که قبل ازین،از تو خونه موندن و تنها با بچه بودن خسته میشدم بی حوصله و کلافه میشدم،دائم یا دوست داشتم برم بیرون یا کسی پیشم باشه.... اما امروز تا اومدم خونه خودمون و با نیکا تنها شدم بغض کردم چقد‌دلتنگ این لحظه ها شده بودم ،چقد حال و هوای دوتایی بودنمون رو‌ دوس‌دارم حتی نیکا انکار دلش برای خونه و اسباب بازی هاش تنگ شده بود .چقد برام ثانیه ثانیه با هم بودنمون با ارزش شده بود چقد‌ بازی کردیم و بهمون خوش گذشت ... ❤️❤️یه لحظه هایی رو تو زندگی‌ داریم که فقط دوس داریم زودتر بگذرن بدون اینکه قدرشونو بدونیم ،بدون اینکه فک‌کنیم اون لحظه ها دیگه برنمی‌گرده مثلا اینکه نیکا ده ماه و چهارده روز داشته باشه، مشغول ظرف شستن باشی و داره چهار دست و پا میاد سمتت و ماما ماما میگه،یا اینکه به وقتش نخوابه‌ و شیطونی کنه هی بهت نگاه کنه و شیرین کاریاشو انجام بده تا تو بخندی🥹..... کاش یادم بمونه قدر تک‌تک لحظه هامو بدونم که دیگه برنمی‌گرده .....
مامان گیلاس مامان گیلاس ۱ سالگی
سلاام دخترا چطور مطورین؟
بد چجند روز مشغله و مهمونی رفتن وقت کردم بیام 😬 صدای منو میشنوین از یه مادر خسته و بی خواب که کلی کار داره ولی فقط وقتمو با دخترم میگذرونم به خصوص که دیشب افتاد زمین از تخت برای اولین بار خیلی حالم بده و خودمو مقصر میدونم خداروشکر که هیچیش نشد و خدا رحم کرد ولی اون صداش ار تو ذهنم پاک نمیشه 😭یه تجربه بیام بگم اینجوری که شد ساعت سه صب بود من زنگ زدم به مامانم و ازش راهنمایی خواستم و گفتم چیکار کنم چون حالمون خیلی بد بود با شوهرم من چون خونده بودم یکساعت هیچی ندیم و نخوابونیم مامانم گفت حتما بهش یکم اب و یا شیر بده ببین قدرت مکیدن داره اگه خورد هیچی نیست و گفت وقتی اروم که شد دست بکش به همه جاش ببین جاییش درد نمیکنه قرمز نشده و خداروشکر هیچی نبود بعد یکساعت قشنگ بهش شیر دادم و خوابوندمش خودمم تا ۸ صب بیدار بودم و حواسم بهش بود یکیم زیر سرش رو یه بالش کوچولو گذاشتم که بالاتر باشه سرش
دیدم همه چی خوبه و دوباره بهش شیر دادم خوابیدیم باهم تا ساعت ۱۱
خیلی شب بدی بود خیلی بمیرم من براش مادر خوبی نیستم که افتاد از رو تخت 😞
مامان سید علی مامان سید علی ۱ سالگی
بسم الله الرحمن الرحیم
اینم داستان بارداری من و بدنیا اومدن پسرم تا این لحظه
میدونم ممکنه افکارم حتی راهم مخالف زیاد داشته باشه ولی تصمیم گرفتم بنویسم تاتجربه ای باشه برای بقیه
پارت اول:
خب وقتی بارداری شدم خیلی خوشحال شدم ی بارداری معمولی و طبیعی قبل بارداری هم چون با برنامه بود قشنگ چکاپ شدم یدوفولیک و ویتامین دی هم مصرف کردم و بعد چند ماه اقدام باردارشدم وسونوی تشکیل قلبم رفتم و همه چی اوکی بود تا گذشت و من شدم ۱۷هفته رفتم برای تعیین جنسیت بعد چک کردنم و گفتن اینکه بچه پسره ازم خواست بیرون برم و به همسرم گفت که بمونه خیلی استرس داشتم بعد ی چند دقیقه ای ک من دیگه داشتم کم میاوردم همسرم یکم دمغ اومد بیرون گفتم چیشده گفت هیچی بریم نامه سونو رو هم نمیداد دستم گفتم بگو خب چی شده کلی قسم جونمو دادم یکم مکث کرد و گفت دکتر گفته بچتون کبدش یا روده هاش بیرون از بدنشه منو میگی متعجب بودم تو عمرم همچین چیزی نشنیده بودم گفتم مگه میشه هزاربار گفتم بیا بریم ی سونوی خوب تو قبول نکردی این یارو سیبیلوعه چیش به دکترا میخورد ولی ته دلم خالی خالی بود حالم خیلی بد بود این رفتار انگار واکنش دفاعی ذهنم بود تو اسانسور نامه دکترو بازکردم وزن بچه بندناف همه چی نرمال بود فقط گوشه نامه دست نویس نوشته بود....