اینو میذارم برای مامان هایی که زایمان کردن و بچشون بیمارستان بستریه...
من تو بارداریم خیلی اذیت شدم چهار بار بستری شدم کم کمش یه هفته بود...
دعا دعا میکردم زایمان کنم بیام خونه راحت بشم
حتی قبل اینکه برم رختخواب خودم و بچه رو آماده کردم
اما زایمان کردم و بچم رفت NICU🥲
ساعت نه و نیم شب زایمان کردم یازده و نیم رفتم بخش
بچم داشت شیر میخورد پرستار اومد گفت نده ناله داره باید بره nicu دنیا رو سرم خراب شد
ترسم به واقعیت تبدیل شد
ساعت دوازده شب با اون دردی که داشتم رفتم پیش پسرم وقتی تو اون حال دیدمش فقط اشک ریختم و ازش خواستم زود خوب بشه
روزای سختی بود دو بار تو بغلم نفسش رفت
تا شش روز نذاشتن با سینه شیر بدم
همش فکرای منفی میومد تو سرم
افسردگی گرفته بودم
اون ده روز پا از بخش نذاشتم بیرون کارم شده بود نشستن رو صندلی کنار بچه و گریه
اما گذشت و الان هجده روز با پسرم تو خونمونیم
فقط خواستم بگم میگذره مامان جان تحمل کن...

۱۲ پاسخ

آخ آخ با گوشت و خون و جونم میفهمم چی میگی🥲
منم تو بارداریم یه بار ۴ شب بیمارستان بستری شدم فقط میخواستم بیام خونه اصلا دلم میخواست بترکه اون چند شب
اصلا آدم از هر چی بدش بیاد و بترسه سرش میاد
بچه‌ها ۳۴ هفته به دنیا اومدن و ۱۰ شب بیمارستان بستری بودن
باز تو دوماهگی ویروس گرفتن دو هفته بیمارستان بستری شدن
اسم بیمارستان میاد تن و بدنم میلرزه

خداروشکر که الان گل پسرت تو بغلت 🥹
دعا کن منم یه سلامتی زایمان کنم بیاد بغلم 🥰😍

خداروشکرعزیزم

خواهر منم ۳۵هفته زایمان کرد دخترش۲۲۰۰ پنج روز توی دستگاه بود تازه دیروز مرخصش کردن. ولی خیلی کوچولو و ریزه 💔🥺براش دعا کنید زود بگذره این روزا.
پسر شما چند کیلو بود؟؟

ای جانم مبارک باشه خداروشکر که بسلامتی مرخص شدین💖💙انشالله ازاین به بعد کنار همدیگه سلامت وخوش باشین🙏

خدا رو شکر عزیزم🤍

خداروشکر که خوبین ، انشاالله که تن تون سالم باشه 🤲😘

خدا قووت بهت مادر قووی❤️
میدونم بستری شدن بچه چقد سخته منم تجربه داشتم بخاطر زردی بالا بچم گریه میکرد میگفت منو از دستگاه بیار بیرون داخل میترسید و تو‌بغلم آروم میشد ولی اینقد زردیش بالا بود که گفتن شاید نیاز باشه خونشو عوض کنن و حتی حق نداشتم برای شیر دادن از دستگاه خارج کنم فقط میتونستم ۱-۲دقیقه دستگاه رو خاموش کنم و پوشکشو عوض کنم🥲یه مادر با درد بخیه های بعد عمل بچه بستری شده که هر لحظه نگران حالشی وای که نگم چه روزای وحشتناکی بود ولی خداروشکر که گذشت🤲
سخته ها خیلی سخت ولی میگذره فقط خداروشکر سالمن

منم. پسرم ۳۴روزش بودتب کرد خیلی شدید بودتا۴۰درجه میرفت. اصلا کنترل نمیشدده روز بیمارستان بستری بود ۴روزشو توآی سیو بودخیلی روزایی سختی بود همش میگفتم یعنی میشه. دوباره برگردیم. خونه. الان پنج روزه که خونه ایم خداروشکر تممو شد

خداروشکر حالش خوبه عزیزم
خدا حفظش کنه برات انشالا 😍

خداروشکر عزیزم
چند هفته زایمان کردین

عزیز دلم
چه روزایی گذروندی خداروشکر که الان جفتتون خوبین عزیزم

سوال های مرتبط

مامان ایلماه مامان ایلماه ۸ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد
مامان فرهان مامان فرهان ۷ ماهگی
سلام به همگی
بلاخره نوبت منم رسید که بگم منم زایمان کردم و شکرخدا با موفقیت از پروسه زایمان گذر کردم ،
راستش همیشه هروقت حرف بچه میشد میگفتم روز زایمان روز مرگ منه ، انقدر که می‌ترسیدم، همیشه نگرانی و استرس تو لحظات بارداری باهام بود که من چجوری زایمان کنم ، ولی وقتی نصف شب خیلی یهویی کیسه آبم پاره شد فقط تا مسیر بیمارستان رو استرس داشتم که یه وقت مشکلی پیش نیاد برای بچه ، ولی وقتی وارد زایشگاه و اتاق عمل شدم اصلا استرس نداشتم همش می‌خندیدم حتی با خانم دیگه که تو زایشگاه بود باهاش بابای میکردم و می‌خندیدم 😁😅، بعد بهم میگفتن چه ذوقی هم داره 😂، اصلا حتی موقع عمل هم استرس نداشتم و کاملا راحت و باهاشون قشنگ همکاری میکردم ، حتی وقتی دکتر بیهوشی اومد و گفت باید بیحس بشی خوشحالم شدم از خدامم بود ، انقد باحال بود اتاق عمل
اینارو توضیح دادم که بگم پروسه زایمان خیلی راحت بود ، انقد راحت بود که منی که روز زایمان رو روز مرگ خودم میدونستم ، الان دلتنگش شدم ، دلم برای پروسه زایمان تنگ شده ، دوست نداشتم از بیمارستان بیام خونه ، انشاالله بچه بزرگ تر بشه میرم سراغ بچه بعدی...
مامان دایار مامان دایار ۱۲ ماهگی
سلام خواستم تجربه خودم رو راجع به زایمانم و بیمارستان بگم براتون شاید به کار کسی اومد..
بیمارستان عیسی بن مریم زایمان کردم ماما خصوصی خانوم فضه ملکی رو داشتم و زایمان در آب انجام دادم
از هفته ۳۴ تحت مراقب خانوم ملکی بودم همراه با ورزش هایی که بهم میداد..آبریزش و درد داشتم خانوم ملکی گفتن که هر موقع خواستم برم بیمارستان ولی من میخاستم بیشتر زمان خونه باشم وقتی رفتم معاینه شدم ۵ سانت بودم کارای پذیرش انجام شد رفتیم برای زایمان که کلا داخل آب بود حتی بچه هم تو آب دنیا اومد..ی حس آرامش آب داشت، بخیه هام رو خیلی خوب زدن خانوم ملکی، فقط خودش معاینه کرد اونم در حد یکی دو بار....در کل زایشگاه خیلی خوب بود
رفتم بخش هر اتاق دو تخته بود پرستارا مدام سر میزدن و رسیدگی و تمیزی بخش خیلی خوب بود غذا خوب بود ...ولی دکتر زنان اصلا برای چکاپ نیومد و فقط رو پرونده ترخیص زده بود،، دکتر نوزادان هم در حد چند ثانیه اومد و رفت و معاینه و ویزیت درستی نکرد بچه رو ...
پایان
مامان آقاعلی مامان آقاعلی ۱ سالگی
تجربه زایمان طبیعی 5
صدای گریه بچم رو که شنیدم خیالم از بابتش راحت شد انقدر ماما و پرستار دور تختش جمع شده بودن من اصن نشد ببینمش ، اون روز من تنها کسی بودم که داشتم طبیعی زایمان میکردم همه لحظه به دنیا اومدن بچه توی اتاقم بودن 😂 ساعت 4عصر بود که پسر نازم به دنیا اومد دیگه زودی بعدش بیهوش شدمو تا یک ساعت و نیم بعدش به هوش اومدم به شوهر و مادرم که دم در بودن گفته بودن بیان پیشم
مامای شیفت هم دوبار اومد شکمم رو فشار دادن درد خیلی زیادی داشت یعنی من دیگه ذره ای جان و تحمل درد کشیدن رو نداشتم
ولی الحمدلله به خیر گذشت با اینکه سختی داره ولی وقتی به چشمای پسرم نگاه میکنم بغلش میگیرم تمام اون سختی ها برام شیرین میشه
دیگه یکم که گذشت و ی یک ساعتی هم خوابیدم ، درواقع خمار بودم فکر کنم از عوارض داروها بود 😴 پاشدم مامانم یکم غذا بهم داد و پرستار اومد کمکم کرد بلند بشم که هم راه برم هم خون و لخته ای اگه هست به واسطه ایستادن خارج بشه کمکم کردن برم سرویس تا بدنمو بشورم و لباس بخش رو بپوشم با درد بخیه حرکت برام خیلی سخت بود اینکه جابه جا بشم و یا بشینم دیگه کم کم آماده شدم ساعت 8 شب بود با ویلچر بچمو گذاشتن بغلمو بردنمون به سمت بخش
مامان نخود🥰❤️ مامان نخود🥰❤️ روزهای ابتدایی تولد