زايمان طبيعي پارت ١١


اصاا اينكارو نكن اينكارو كه ميكردم از يجايي به بعد موقع بازدم جيغم در ميومد و همه تو اتاق تشويقم ميكردن افرين تو ميتوني خيلي خوبي و خيلي عالي بودو ازينجوري حرفا اون وسطام ازم ميپرسيدن اسمشو ميخواي چي بذاري گفتم ايرن ماما گفت اسم خودتم خيلي خوشگله و ما اسم ايرن رو نشنيديم و معنيش چيه و اينا و من تو فاصله انقباض بعدي كاملا عادي حرف ميزدم حاليم ميشد دوباره كي ميگيره و ميگفتم گرف گرف اونام ميرفتن تو اماده باش تو اون حين جيغ زدنام يكيشو حاليم شد كه پايين واژنمو كشيد باز كرد و يكيشم كه تيغ كشيد دردي نداشت هيچ حسي نداشت من مرض داشتم تصور ميكردم😑 اما ترسي نداشتم ازش فقط به اين قكر ميكردم بدنيا بياد تمومه دردا و از ته دل جيغ ميزدم انقده حال داد جيغ زدنا😅 كه يهو دختر نازم اومد بيرون و نگم چقدددد قشنگ بود اون لحظه واقعا بي نظير بود لحظه اي كه بدنيا اومد هنوزم دلتنگ اون حسو لحظه ميشم 🥹
همينجوري نگاهش ميكردم گذاشتنش رو تخت نوزاد و همه نگاهش ميكردن ميگفتن چقد سفيده و نازه من فقط دوتا لب صورتي بين اونهمه سفيدي ميديدم چقد خوشگل بود خدا😍كلاه سرش كردنو با پارچه اوردن گذاشتنش رو سينه ام و دخترم دستاي تپل و سردشو گذاشت رو سينه ام و همينجوري زل زده بوديم تو صورت همديگه 🥹🥹

۳ پاسخ

نگفتی آیرن ینی چی؟🙂‍↔️

واااای چقدر برای من سخت بود ۱۶ساعت درد کشیدم تا بلاخره دخترم بدنیا اومد🥲

یاداوریش هم منو میترسونه
بيمارستان کجا رفته بودی؟

سوال های مرتبط

مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
زايمان طبيعي پارت ١٠❌



همينجوري زور ميزدم با هر انقباض و دكترم رسيد تا رسيد تو اتاق به همسرم گفت سريع برو بيرون اينم بدون اينكه حرفي بزنه و معطل كنه رفت بيرون 😂دوتا پا داشت دوتا ديگه ام قرض كرد و رفت😂 دكترم اومدو گفت ببين بهت زور كه مياد تمام اون زور رو بنداز رو مقعدت فككن ميخواي پي پي كني گفتم اگه بكنم چيييي ميترسممم گفت هيچ اشكالي نداره قل اول پي پيه همه اينكارو ميكنن گفتم خب از الان از همتون معذرت ميخوام خنديدن گفتن راحتباااش بابا و منم خيالم راحتشد يكم يكي دوتا انقباض نشست پايين پامو داشت محاسبه ميكرد چطور تو يك دقيقه هم لباسشو بپوشه هم دستكش تو اين حين چراغ و ميز و بندوبساطشونو اورد دكترمم لباسشو پوشيد اومد بتادين ريختن و امپول بي حسي زد و گفت وسط زور زدنات ول نكن نفستو باز زور بده بيرون نكه موقع بازدم ول ميكني اصاا اينكارو نكن اينكارو كه ميكردم از يجايي به بعد موقع بازدم جيغم در ميومد و همه تو اتاق تشويقم ميكردن افرين تو ميتوني خيلي خوبي و خيلي عالي بودو ازينجوري حرفا اون وسطام ازم ميپرسيدن اسمشو ميخواي چي بذاري گفتم ايرن ماما گفت اسم خودتم خيلي خوشگله و ما اسم ايرن رو نشنيديم و معنيش چيه و اينا و من تو فاصله انقباض بعدي كاملا عادي حرف ميزدم حاليم ميشد دوباره كي ميگيره و ميگفتم گرف گرف اونام ميرفتن تو اماده باش
مامان تربچه مامان تربچه ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم

نزدیکای ساعت ۳ بود که من همچنان داد میزدم و کمک میخواستم و انقد ناامید شده بودم که واقعا فکر میکردم من امروز زایمان نمیکنم و احتمال زیاد می میرم . بعدها تا مدت ها کابوس میدیدم که تو اتاق زایمانم و هنوز بچم به دنیا نیومده و وقتی بیدار میشدم به یاد اون روز گریه میکردم . بالاخره نزدیک ساعت ۳ یه خانمی بهم گفت انقد داد نزن که ببرنت سزارین چون هم اتاقای عمل پره و به خاطر تاریخ رُند امروز خیلیا واسه سزارین اومدن و هم اینکه بچه تقریبا داره دنیا میاد و نمیشه دیگه عمل کرد . نهایتاً میتونی بی حسی بزنی و اونم هزینه داره اگه میخوای بگم دکترش بیاد فقط اینکه خبر داشته باش دکتر مَرده اگه مشکلی نداری بگم بیاد منم که اون موقع قدرت فکر نداشتم اصلا و هیچی هم بلد نبودم گفتم اره راضی ام .. اون زمان نمیدونستم چه اشتباهی دارم میکنم رضایت نامه رو با همون حال امضا کردم و دکتر که یه آقای میانسال بود اومد و گفت چهارازنو بشین و تا جایی ک میتونی خم شو و آمپول رو که نمیدونم اسمش چی بود به کمرم زد ...
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
زايمان طبيعي پارت اخر❌


از ماما ها ميپرسيدم من واقعا زايمان كردممم اونام با ذوق ميگفتن ارههه ببين بغلته و من بازم باورم نميشد دكتر همينجور بخيه ميزد و من ديگه دردي نداشتم فقط پاهام خسته شده بود و به حرفاشون گوش ميدادمو دخترمو نگاه ميكردم كه ساكت نگاهم ميكرد 🥹
وقتي تمومشد كلي رحممو ماساژ دادن كه خوني نمونه و من نحمل ميكردم بهم گفتن بچه بكساعت رو سينه ات بايد باشه بعد ميبريم بخش نوزادان واسه قدو وزن بعدم ميري بخش من اون حين از دكتر و ماماها تشكر ميكردم كه ولم نميكردن هي ماساژ ميدادن رحمو كه انقد درد كشيده بودم بدنم ارزده بود
بعد يهو ديدم همسرمو مامانمو خواهرشوهرم اومدن داخل همشون باهم زايشگاه خالي بود اينارو گفته بودن راحتباشين😂😂اومدن پيش منو بچه كه من لرز وحشتناكي گرفتم و بعد بچه رو بردن رو سينه باباش گداشتنو بعدم بردن بخش نوزادان كه اومدن گفتن وزنش ٣٨٠٠ و قدشم٥١ بعد اوردنش و من هنوز تو بخش نرفته بودم شلوار پام نبود زير پتو بودم ديدم مادرشوهرم پدرشوهرمو داداشمو بابام اينا همهههه اومدن هرچي ميگفتم بذارين برم بخش حداقل اما كلا زايشگاه رو وي اي پي كرده بوديم 😂 من وقتي رفتم تو اتاق خودم كسي نبود كه بياد ملاقات😂😂اماا اينو بگم چقد خواب بعد زايمان چسبيد يكي از قشنگترين خواباي عمرم بود
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۴ ماهگی
تجربه زايمان طبيعي پارت ٦


تو اين حين شيفت ماماها عوض شد دوتا ماماي خيلييي گل اومدن پيشم يكيشون كه هنوز لباسشو عوض نكرده بود اومد بالاسرم خودش شرح حال گرفت تو همون خابو بيداري ديدمش بعد لباساشو عوض كردو اومد دسشو گذاشت رو شكمم انقباضامو بررسي كرد گفت نگا من خودم ماما همراه بودم امروزم همراهيت ميكنيم و بهت كمك ميكنيم بهم ياد داد چطور نفس بكشم و تمرين هاي نشسته بهم داد چون من استخونام خالي كرده بود و نميتونستم بلند بشم ترجيح خودم اينبود كه درازكشيده باشم اما شما اگه ميتونين اينكارو نكنين من خابالو بودمو سرپا نميتونستم باشم.
خلاضه چندتا انقباض دستشو گذاشت رو شكمم و تايم گرفت از رو دستگاهم نگاه ميكرد بعد گفت انقباضاتت كه حتي منظمم نيست از صبح چيكار ميكردي پس ساعتا نزديك دو شده بود ديگه انقد سرم فشار رو كم و زياد كرد كه انقباضاي من منظم شدو من اونجا تازه فهميدم من تا الان دردي نكشيدم كه معاينه ام ميكردن من از چهارسانت بيشتر نميشدم فقط يادمه ساعتا دو اومد معاينه كرد گفت چهارسانت نازكي و اينا بعد ماماها تنهام نميذاشتن كنارم بودن خواهرشوهرم بود اون ميرفت همسرم ميومد يجا مامانمم اومد ديدم اوه اوه نميتونه خودشو نگه داره ديگه گفتم نذارين مامانم بياد اينم بگم زايشگاه خالي خالي بود همه در اختيارم بودن😂
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن
مامان قندون و فنجون مامان قندون و فنجون ۷ ماهگی
نزدیک های طلوع خورشید بود که نوزاد من شروع کرد گریه کردن. دختر کوچیکم گریه میکرد. خیلی خیلی گریه میکرد. به هیچ وجه آروم نمیشد. دیگه قاطی کرده بودم. هم افسردگی زایمان بود، هم درد بقیه بود. هم حس میکردم خونهمون خیلی خیلی دلگیره. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود، بد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم واسه اون چیزی که ازش دیدم و این کاری که میکرد منو نامزده بود. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود. بعد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم نابود داشت میکرد از درو. اینم گریه میکرد. من به حدی عصبی بودم به حدی عصبی بودم که هیچ رحمی بهش نکردم. بردم گذاشتم توی اتاق درو بستم تا صدای گریهشو نشنوم برم پوشک بیارم نه اینکه رها کنم بچه رو تا برم پوشک بیارم صدای گریهشو نشنوم توی اتاق تنهاش گذاشتم. بعد وقتی اومدم بالا سرش پوشکش عوض کنم با تمام ناراحتی به خودش گفتم من تو رو نمیخواستم تو برای چی اومدی؟ من از خدا چیزای دیگه خواسته بودم، من از خدا خونه خواسته بودم، من از خدا پول خواسته بودم، خدا اشتباه تو رو به من داده، من تو رو هیچ وقت نمی خواستم. تو اومدی مزاحم زندگی ما باشی، حالا از این به بعد گریه های تو شروع شد، ازت متنفرم، بدبخت شدم با تو، بدبختی من از این به بعد شروع شده. این حرفا رو اصلا نمیدونم چرا میگفتم، واقعا شیطانی انگار بود، واقعا شیطان اومده بود کنارم؟