۱۳ پاسخ

من خودم سه تا دارم و همیشه به زن داداشم تاکید میکنم نیار یدونه بسه اگرم دومی خواستی بزار این بزرگ بشه تونستی از خرج مخارجش بربیایی به فکر دومی باش ، به همه هم میگم ،خودم پشیمونم خداروشکر واسه سه تاشون از اولم بر گردم عقب با همسرم سه تا بچه می‌خوام اما خیلی سخته خیلی

بچه همینه دیگ عزیز من اگ راحت بود بهشت نمیگفتن زیر پا مادره

آخ گفتی من الان دو تا دارم یعنی به معنای واقعی پدرم در اومدست

خیلی ببخشید مگه فک کردی بچه خودش الکی بزرگ میشه میخوای برا خودت راحت کارات رو کنی خوابت رو‌کنی استراحت کامل داشته باشی ن عزیزم بچه رو باید تا حداقل دوسال سختی بکشی تا بزرگ بشه یکم بفهمه سعی کن لنگ بالا ندی برا بعدی بعد دوباره بیای برینی به دهن یکی دیگه😂😂😂😂😂😂

منم واقعا اعصابم نمیکشه خدا این یه دونه رو حفظ کنه برام
بااین شرایط مملکت و اعصاب داغونم همین یکی بسمه

ببین ما ک همدیگه رو نمیشناسیم
ولی مطمئنم چند سال دیگه دوباره حامله میشی و همه ای این دردا و خستگی ها فراموش میشه باور کن
دیدم ک میگم😅😅
حالا ببین

روژین الان خورد زمین دندونش شکست اینقد ناراحتم و. گریه کردم چیکارکنم ببرمش دکتر؟

قربانت عزیزم
مامانم و بابام یک سال کامل پیشش بودن

من اولی آوردم گفتم نمی‌خوام که نمیخوام بعد 15خواستم
دهنم آسفالت میکنه اما شیرینه
حالا یکی میگه بیار با هم بزرگ بشن همچنین گارد میگیرم که می‌خوام جرش بدم میگم هنوز جاش درد می‌کنه😂

خواهرم سه قلو داره🥲😉

منم باهاتم
همینکارو میکنم دقیقا👌
والا سرم و چشام و استخونام دردمیکنه
دیگه نا ندارم
ان شاءالله همین گل پسر بزرگ شه بتونم مادر شاد و سرحالی واسش باشم

دقیقا این حرف پریشب من به شوهرم بود 🤣🤣🤣🤣گفتم مادرت یه بار دیگه به من گیر بده دومیو زودتر بیارین باهم بزرگ شن دهنشو پاره میکنم🤣🤣🤣🤣🤣واقعا خدا توان و اعصاب بده به اونایی که دوسه تا دارن یا دومیو باردارن

دقیقا منم
بعدم میگم این بچس نمیفهمه ولی شوهر نفهمو چیکار باید کرد بیخیال همینو بس

سوال های مرتبط

مامان برنا مامان برنا ۱۳ ماهگی
یک هفته دیگه تولد یکسالگی پسرمه اصلا باورم نمیشه وقتی به دنیا اومد حتی ۶ ماهگی هم خییییلی دور بود واسم با اینکه خییییلی سخت بود و هست ولی خیلی خوشحالم.وقتی به دنیا اومد وزنش ۲۳۰۰ بود و خیییلی ریز بود شب اول که اومدم خونه کنارم خواب بود اصلا جون نداشت گریه کنه وقتی بیدار شدم یادم نبود که بچه دارم تو تاریکی که پسرمو کنارم دیدم همش میگفتم این چیه کنار من اول فکر کردم گنجشکه بعدم گفتم نه بچه گربه اس داداشم آورده اینجا که نگهش داره آخه داداشم همش به گربه ها غذا میده و دوسشون داره یهو که شروع به گریه کرد یادم افتاد بچه دارم و استرس دنیا ریخت تو دلم که خدایا این موجود به این کوچیکی رو من چطور بزرگ کنم همش با خودم میگفتم این دستا و پاها و کله ی کوچولو چققققدر طول میکشه که بزرگ بشن خدایا چیکار کنم ولی الان که خداروشکر وزنش نرمال و بزرگ و شیطون شده با اینکه صبح و شب استراحت ندارم ولی خدارو خییییلی شکر میکنم که قراره واسه گل پسرم تولد یکسالگی بگیرم و امیدوارم خدا به هرکس بچه میخواد فقط سالمشو بده چون دور از جون پدر مادر پدرشون درمیاد تا بچه بزرگ بشه.
مامان همتا 🐣 مامان همتا 🐣 ۱۴ ماهگی
من کو....ه بخورم یه بار دیگه به بچه فکر کنم
من غلط بکنم اسم بچه دیگه بیارم ، نه پنج سال ، نه ده سال دیگه هیچ موقع نمیارم .
تا الان با وجود هر سختی با وجود بیخوابی ها ، با وجود شب بیداریا با وجود غذا نخوردن همتا و استفراغ های مدامش ، با هر سختی که بود میگفتم اشکال ندارع میگذره ، یکی دیگه هم بیاریم تا این تنها نمونه .
الان میگم من ک......وه میخورم با جد و ابادم .
همین الان به این نتیجه رسیدم که این بچه به دنیا اومده تا دهن منو vip سرویس کنه .
یعنی هر کس از اطرافیان ، هر کس از فامیل این بچه رو دید گفت واقعا چه صبری داری تو .
دیگه فکرشو بکن چقدر بچه دوست داشتم من ، چه قدر خوشم میومد دو سه تا بچه داشته باشم انقد خدا صبر داده بود بهم که همچین فکرایی میکردم .
ولی همین الان به این رسیدم که حتی صبور ترین آدما هم صبرشون یه روزی یه پایان میرسه .
دیگه متنفرم از هر چی بچه و اسم بچه هست .
یه دونه همتا رو بزرگ کنم برا هفت پشتم بسه.
از اول این بچه همیشه کارش استفراغ بود . همیشه خدا دنبالش دویدم تا بلکه چیزی بخوره همونم استفراغ کرد دیگه خسته شدم 😭 بریدم
مامان پسری مامان پسری ۱۶ ماهگی
نظرتون رو با توجه به خواسته ما بگید...
من بعد کارن دلم نمیخواست بچه دیگه داشته باشم به دو دلیل : اولین دلیلم این بود که کارم رو نمیتونم اونجوری ک میخوام ارتقا بدم و باید چند سالی بمونم تا بزرگ بشن بعد دوباره شروع کنم و دلیل دوم این بود که حس میکردم نمیتونم عشقی ک نسبت به کارن دارم رو تقسیم کنم با بچه دوم و این اذیتم میکرد ک کارن رو اونجوری ک میتونم دوست نداشته باشم یا وقت کم بیارم واسش ، نمیدونم منظورمو رسوندم یا نه ! من الان کلا بر مدار کارن زندگی میکنم ، هرچی کار میکنم واسه کارن ، همه روزم واسه کارن ، از وقتی یک ماهش بود زبان دوم رو باهاش حرف میزدم و الان یک ماهه دوره خریدم واسش ! مسلما من اگر بچه دومی باشی نه میتونم کار کنم نه انقد واسه پسرم وقت بزارم چون باید تقسیم کنم زمان رو ، برعکس من شوهرم میگفت یکی دیگه بیاریم ولی الان مدتیه میگه دیگه بچه دیگه نمیخوام ، از لحاظ مالی نه ها ، میگه میخوام عمرم رو واسه کارن بزارم و نمیخوام فقط کار کنم که زندگی بچه ها رو تامین کنم ، میگه میخوام تا وقتی هستیم با کارن لذت ببریم و دور دنیا رو بگردیم و فقط فکر آینده بچه نباشیم پس خودمون چی!!! برای همین میگه وسایل کارن مث روروئک و تخت کنار مادر و شیردوش و اینارو بفروش ولی من همه رو نگه داشتم ، حس دودلی دارم ، با تک فرزند ها صحبت کردم نود درصدشون راضی بود ( منظورم بچه های تک فرزنده که الان خودشون بزرگن) برای همین با همسرم تصمیم گرفتیم برای روحیه کارن به فکر یه حیوون خونگی بیفتیم که کارن از لحاظ روحی ساپورت شه ، حالا با مشاور حرف زدم یه چیزایی گفته بیشتر میگفت صبر کن کارن دوسالش شه بعد ، تجربه شما در خصوص بچه دوم چیه؟