«اگه بچه‌ی مضطرب نمیخوای اینکارو نکن»

📌 «چرا حواست نیست؟»، «چند بار بگم حواستو جمع کن؟»
اگه این جمله‌ها بعد از یه اشتباه کوچیک مثل ریختن آب یا شکستن یه لیوان به بچه گفته بشه، بچه فقط یه چیزو یاد میگیره
«من باعث دردسرم»

✅ واکنش شدید به اشتباهات کوچیک، بچه رو همیشه تو حالت آماده‌باش نگه میداره
اون مدام منتظر صدای بلند بعدی، سرزنش بعدی و تنبیهه
این حالت، آروم‌آروم تبدیل به یه اضطراب مزمن میشه
اضطرابی که با بزرگ شدنش هم از بین نمیره

🔵 مهم‌تر از خود اشتباه، واکنش ماست
وقتی بچه‌ای آب میریزه و میبینه مامان یا باباش سرش داد میزنن، دیگه به اشتباهش فکر نمیکنه
فقط به این فکر میکنه که چطور از خشم بعدی فرار کنه
این دقیقاً همون نقطه‌ایه که بچه یاد میگیره پنهون‌کاری کنه یا حتی دروغ بگه

🔻 پس اگه لیوان از دستش افتاد، قبل از هر حرفی، یه نفس بکش
به جای «چرا حواست نیست»، بگو «اشکالی نداره، بیا با هم جمعش کنیم»
بچه‌ای که بدونه اشتباه کردن آخر دنیا نیست بزرگ‌تر که شد جسورتر زندگی میکنه

۲ پاسخ

چقدر مفید خوب 👍👏

مطالبتون خیلی خوب و به درد بخوره ممنون🥰

سوال های مرتبط

مامان حامی🪿🧸 مامان حامی🪿🧸 ۶ ماهگی
«کودک و صفحه نمایش»
اشتباهات رایج والدین

✅ وقتی بچه‌ بی‌قرار میشه و گریه می‌کنه اولین چیزی که به ذهن خیلی از پدر و مادرا میرسه اینه که گوشی بدی دستش تا ساکت بشه

اما این کار اونقدرها هم که فکر می‌کنی بی‌ضرر نیست
یه تحقیق روی بیش از ۳۰۰ کودک ۲ تا ۵ ساله نشون داده که استفاده از گوشی برای آروم کردن بچه باعث میشه اون نتونه مهارت کنترل خشم و مدیریت احساسات رو یاد بگیره
روانشناسا به این رفتار «پستانک دیجیتال» میگن

✅ بچه‌ای که برای آرامش به گوشی عادت میکنه، توی بزرگسالی نمیتونه احساساتش رو کنترل کنه و همیشه به یه چیزی برای فرار از احساساتش نیاز داره

✅ یه اشتباه دیگه که خیلی از والدین مرتکب میشن، روشن گذاشتن تلویزیون به عنوان سرگرمیه
وقتی تلویزیون روشنه، پدر و مادرا کمتر با بچه‌شون حرف میزنن و این یعنی رشد زبانی ضعیف‌تر

✅ و اشتباه سوم اینکه فکر می‌کنی بچه بدون گوشی سرگرم نمیشه
بچه‌ها با کمی خلاقیت، میتونن با ساده‌ترین وسایل ساعتها سرگرم بشن
وقتی بچه‌ها حوصله‌شون سر میره، تخیل و خلاقیتشون رو به کار می‌گیرن و خودشون رو سرگرم می‌کنن

❤️🤌🏻
مامان حامی🪿🧸 مامان حامی🪿🧸 ۶ ماهگی
«بچه‌ات رو با منت بزرگ نکن»

📌 یه حقیقتی هست که خیلی از ما والدین گاهی یادمون میره
بچه‌ها انتخاب نکردن که به این دنیا بیان و ما رو به عنوان پدر و مادر انتخاب کنن
این ما بودیم که اون‌ها رو به دنیا آوردیم

✅ ولی خیلی وقتا ناخواسته این بار رو روی دوششون میذاریم
بهشون میگیم «من برات از جونم مایه گذاشتم»، «من با این همه سختی بزرگت کردم»
این حرفا حتی اگه درست هم باشن، بچه رو زیر یه بار سنگین از احساس گناه و دین خرد میکنن

🔵 روانشناس‌ها میگن عشقی که با منت و طلبکاری همراه باشه تبدیل به معامله میشه
بچه‌ای که مدام این حرفا رو بشنوه کم‌کم فکر میکنه که وجودش برای تو یه زحمت بوده
این باور تو بزرگسالی اون رو مضطرب و همیشه مدیون به بقیه بار میاره

🔻 بچه‌ها قرار نیست تا آخر عمر جبران زحمات ما رو بکنن
قرار نیست با احساس بدهکاری بزرگ بشن
وظیفه‌ی ما بزرگ کردن اون‌ها با احترامه، نه با عذاب وجدان
ما اون‌ها رو انتخاب کردیم، پس مسئولیتش هم پای خودمونه
مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۶ ماهگی
«مادری کردن تو دوران پریود واقعاً نفس‌گیره. بدن درد داره، اعصاب زودتر خط می‌افته، و یه وقتایی حتی صداهای معمولی هم اذیت‌کننده می‌شن. من این روزا اول از همه سعی می‌کنم قبول کنم حالم مثل همیشه نیست و قرار نیست سوپرمَن باشم. آخر شب کیسه آب گرم می‌ذارم روی شکمم و یه لیوان آب ولرم با کمی عسل می‌خورم؛ هم درد کمتر می‌شه هم بدن آروم‌تر می‌گیره. برای صبور موندن، وقتی می‌بینم دارم تند می‌شم، چند ثانیه مکث می‌کنم، نفس عمیق می‌کشم و به خودم یادآوری می‌کنم که این واکنش از خستگی و درد میاد نه از بی‌حوصلگی به بچه‌م. کارها رو سبک‌تر می‌گیرم، توقع کامل‌بودن ندارم، و اگر یه جایی کم آوردم، خودمو سرزنش نمی‌کنم.
اگه از کوره در رفتم، بعدش جبران می‌کنم: آروم می‌شم، از بچه‌م عذرخواهی می‌کنم، بغلش می‌کنم و با چند دقیقه توجهِ باکیفیت دوباره اتصال رو برقرار می‌کنم. این کار نه‌تنها خرابکاری رو ترمیم می‌کنه، بلکه به بچه یاد می‌ده آدم‌ها اشتباه می‌کنن و مسئولیت رفتارشون رو می‌پذیرن. این چند روز می‌گذره؛ مهربونی با خودمون هم جزو مادری کردنه.»
از اشتباه کردن تو مادری نترسید یادبگیرید اونا رو جبران کنید 🌱
مامان panah🧿❤ مامان panah🧿❤ ۶ ماهگی
شورِ شور اشکام سرازیر شده…
خسته‌ام، خیلی بیشتر از چیزی که بتونم با کلمه توضیحش بدم.
حالم از خودم بهم می‌خوره… به جایی رسیدم که حتی وقت نمی‌کنم موهامو شونه کنم. از کمردرد دارم می‌میرم، از خستگی جون ندارم، ولی باز باید بلند شم و ادامه بدم… چون یه کوچولویی هست که به من نیاز داره.
هیچ‌کس نیست بگه:
«بیا دخترم، این یه لیوان آب رو بخور… یه کم بشین، من حواسم به بچه هست.»
کاش مامانم پیشم بود…
کاش فقط می‌تونستم سرمو بذارم روی شونه‌هاش و بگم:
«مامان، خیلی خسته‌ام… میشه بغلم کنی؟»
کاش می‌شد به بابام بگم:
«اون دختر نازک‌نارنجی‌ای که همیشه لوسش می‌کردی، الان خودش مادر شده…
همون دختری که با یه خستگی کوچیک می‌اومد پیشت و تو هواییشو داشتی، الان خودش تنهایی داره از پس همه‌چی برمیاد…
اونم دور از شما، تو غربت.»
من ناشکر نیستم…
هزار بار خدا رو شکر برای بچه سالمی که بهم دادی.
برای داشتن پناه، برای خنده‌هاش، برای نفس کشیدنش، برای اینکه مادرشم… ❤️
من از داشتن بچه‌م ناراضی نیستم، از مادر بودنم پشیمون نیستم…
فقط خسته‌ام.
فقط دلم یه بار، فقط یه بار، می‌خواد یکی حواسش به من باشه…
همون‌طور که من هر روز حواسم به همه هست.

بمونه یادگار از روز های سخت مادر بودن
1405/7/13
مامان یسنا سادات✨🌱 مامان یسنا سادات✨🌱 ۱۵ ماهگی
دختر داشتن به نظرم مسئولیت سنگینیه...🤱🏻چون منِ مادری که ۲۴ ساعته باهاش هستم میشم اولین الگو برای شکل گیری شخصیت و عادت هاش✨
و تو همیشه باید حواست به کوچکترین رفتار و گفتار خودت باشه..🍃🗣️
به پوششت👗..به تمیزی و اراستگیت🧖🏻🤌🏻💄..به کلماتی که به کار میبری🪞💎..خلاصه به تمااااااام عادت های روزمره ات✨
و البته مهمتر از همه....که دیشب بهش برخوردم...تأثیر پذیری ای که ممکنه از اطرافیان داشته باشن و نحوه برخورد دیگران با دخترمون ...

چقدر سخته و گاهی هم نشدنی.. فیلتر کردن و الک کردن این اطرافیان 🤷🏻

یه سوال:چطور میشه الگوی خوبی برای دخترمون باشیم ؟؟
سوال بعدی: چطور رفتار کنیم که هرکسی به خودش اجازه نده طبق الگوهای رفتاری اشتباه خودش با بچه ی ما برخورد کنه؟

برای مثال : یکی از اطرافیان مدام لباس های استفاده شده خودش یا بچه های دور و بر رو به بهانه های مختلف میخواد بده به من یا دخترم یا همسرم...(البته بگم که خودشون این کار رو بد نمیدونن)
ولی من به شدت بدم میاد و مخالفم و نمی‌پذیریم ...
و دوست ندارم بعدا که دخترم بزرگتر و فهمیده تر شد مستقیم به خودش بخواد چنین چیزهایی بده.
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۲ سالگی
قصه امشب نی نی ها👼🌜

تو یه دهکده‌ی کوچیک 🏘️، یه دختر کوچولو 👧 به اسم پریا زندگی می‌کرد. پریا یه قلب مهربون ❤️ داشت و همیشه دوست داشت به دیگران کمک کنه. یه روز، پریا تو راه مدرسه 🏫 یه بچه‌گربه 🐈 کوچولو دید که توی بارون 🌧️ زیر یه درخت پناه گرفته بود.
بچه گربه خیلی گرسنه و سردش بود. پریا دلش براش سوخت. 🥺 اون کیف مدرسه‌اش رو گذاشت زمین و گربه رو بغل کرد. ❤️ پریا گربه رو به خونه برد و بهش شیر 🥛 داد و براش یه جای گرم درست کرد. 🔥
مامان و بابای پریا هم خیلی مهربون بودن و از این کار پریا خوششون اومد. 🥰 اونها به بچه گربه غذا دادن و اسمش رو گذاشتن “نینی”.
نینی و پریا با هم دوستای صمیمی شدن. 👯‍♀️ پریا همیشه از نینی مراقبت می‌کرد و باهاش بازی می‌کرد. 🧶 پریا به نینی یاد داد که چطور بازی کنه و نینی هم به پریا یاد داد که چقدر عشق و محبت می‌تونه خوشحال‌کننده باشه. 😊
یه روز، پریا و نینی با هم به پارک 🌳 رفتن. پریا دید که یه بچه‌ی دیگه 👦 داره گریه می‌کنه. پریا رفت پیشش و ازش پرسید که چی شده. بچه‌ی دیگه گفت که اسباب‌بازیش گم شده. 🧸
پریا به کمک نینی شروع کردن به گشتن دنبال اسباب‌بازی. 🕵️‍♀️ بعد از یه مدت، اسباب‌بازی رو پیدا کردن و به بچه‌ی دیگه دادن. 🥰 بچه‌ی دیگه خیلی خوشحال شد و از پریا و نینی تشکر کرد.
پریا یاد گرفت که کمک کردن به دیگران و مهربون بودن، بهترین حس دنیاست. 💖 و اینجوری بود که پریا و نینی، با مهربونیشون، دنیای خودشون رو قشنگ‌تر کردن.