«مادری کردن تو دوران پریود واقعاً نفس‌گیره. بدن درد داره، اعصاب زودتر خط می‌افته، و یه وقتایی حتی صداهای معمولی هم اذیت‌کننده می‌شن. من این روزا اول از همه سعی می‌کنم قبول کنم حالم مثل همیشه نیست و قرار نیست سوپرمَن باشم. آخر شب کیسه آب گرم می‌ذارم روی شکمم و یه لیوان آب ولرم با کمی عسل می‌خورم؛ هم درد کمتر می‌شه هم بدن آروم‌تر می‌گیره. برای صبور موندن، وقتی می‌بینم دارم تند می‌شم، چند ثانیه مکث می‌کنم، نفس عمیق می‌کشم و به خودم یادآوری می‌کنم که این واکنش از خستگی و درد میاد نه از بی‌حوصلگی به بچه‌م. کارها رو سبک‌تر می‌گیرم، توقع کامل‌بودن ندارم، و اگر یه جایی کم آوردم، خودمو سرزنش نمی‌کنم.
اگه از کوره در رفتم، بعدش جبران می‌کنم: آروم می‌شم، از بچه‌م عذرخواهی می‌کنم، بغلش می‌کنم و با چند دقیقه توجهِ باکیفیت دوباره اتصال رو برقرار می‌کنم. این کار نه‌تنها خرابکاری رو ترمیم می‌کنه، بلکه به بچه یاد می‌ده آدم‌ها اشتباه می‌کنن و مسئولیت رفتارشون رو می‌پذیرن. این چند روز می‌گذره؛ مهربونی با خودمون هم جزو مادری کردنه.»
از اشتباه کردن تو مادری نترسید یادبگیرید اونا رو جبران کنید 🌱

تصویر
۱۰ پاسخ

دمت گرم عزیزم.‌‌..
میدونی چی بیشتر همه آرامش میده بهم،اینکه روانشناسی گلم و این تجربه ها رو می نویسی،آدم دلگرم میشه و میفهمه یه شخصی که این علم را داره هم این حس هارو تجربه میکنه و مهم تر از اون راهکار میده...ممنون🫠

چه قدر دوست دارم از نزدیک ببینمتون ولی میدونم که نمیشه
ان شاء الله همیشه سلامت باشی عزیزم

عالی بود واقعا

در تایم پریودی و حال روحی بد خوندم خیلی تاثیر داشت مرسی گلی ❤️😘

چقد حرفاتون آرامش بخشه ❤️😍
ولی خب به نظرم همسر هم باید همراهی کنه که متاسفانه شوهر من کم کاری می‌کنه !!!

چقدر به موقع بود
پریود شدم اونم تو مسافرت و با بچه داغون ترین و له ترین حالت ممکن🥴🥴🥴

چقد خوبه هستی وآگاهانه و دلسوزانه آگاهمون میکنی🤌❤️
مرجان جون لطفا برای فرزندپروری ازبدو تولد چنتا کتاب معرفی میکنن 🙏🏻

کاش زودتر میومدین
من‌خیلی منتظرتون بودم ❤️
خیلی محترمین 🫶🏻

قشنگ ملومه ک شما روانشناسی ❤️🫶🏻

خیلی دلگرم کننده بود❤️

سوال های مرتبط

مامان ماه تابان مامان ماه تابان ۹ ماهگی
مامان آناهید 🩵🪷 مامان آناهید 🩵🪷 ۱۰ ماهگی
بعضی وقتا از خودم میپرسم یعنی از شش ماهگی به بعد قراره همین قدر سخت و پیچیده پیش بره ؟
دختر آروم و قشنگم که این روزا از این رو به اون رو شده و دائم بهونه میگیره و نق میزنه .
دندونی که قصد نداره دربیاد و فقط داره بچمو اذیت میکنه .
خواب مرتب و مستقلی که الان پاره پاره شده .
این روزا حس می کنم انگار دوباره زایمان کردم .
همون جنس از سردرگمی و خستگی روزای اول رو دارم تجربه میکنم .
دروغ نگم یه روزایی هم خوبم ولی بیشتر روزام داره تو سردرگمی و بدو بدو می‌گذره .

چند روز پیش به دوستم که الان یک دختر سه ساله داره پیام دادم ازش پرسیدم : کی قراره اوضاع آسون تر بشه ؟
گفت : هیچوقت . هیچوقت قرار نیست آسون تر بشه عزیزم .
هر دوره ای چالشای خودشو داره میدونم . ولی من که همیشه ظرفیت روحیم اونقدر بالا نیست .
یه وقتایی هم اسیر خشم میشم . اشتباه می کنم . تن صدام میره بالا . عذاب وجدان خفم میکنه و میرم تو اتاق درو میبندم هق هق می کنم .
ولی بعدش باز خودمو جمع می کنم و پناه میبرم به آغوش کوچولوی دخترم 🥲

آخ که چه روزهای عجیبیه ...

عکس هم از صبحانه ی امروزش که تقریبا هیچیشو نخورد:)