آنقدر اعصابم خرد شد آخر شبی ک حد نداره.. پسرم پنج سالشه هزار بار گفتم دست ب وسیله های شکستنی نزن... یا مثلا.... الان ک. خواهرت چهار دست و پا میره دفتر و دستک. و چیزای خطرناک نزار زمین.. برا وسایلاتو... پخش نکن... دیشب همسرم دوتا ماگ خریده بود برام... خیلی خوشم اومد ازشون... اونا رو بعد شام رفت آورد زیرشون توپ میزاشت و می‌گفت توپ داخل کدومه.. چن بار گفتم ببر بزار سرجاش شکستنیه برا بازی نیست... بعد رفتیم بیرون... تو راه پسرم خوابید... برگشتیم من تو حیات ب شوهرم گفتم دخترمونو ببر خونه حواست باشه بهش من س دسشویی برم... خونه تو تمیزترین حالت ممکن بود هیچی زمین نیود جز دوتا لیوان... هیچی دیگ. شوهرم کلشو کرده گوشی دخترم خودشو رسونده لیوان ها رو زده ب هم شکسته.... خیلی عصبی و ناراحتم.. بخاطر پولش نیست.. بخاطر اینه ک همش میگم حواستون باشه ها ولی انگار ن انگار خسته شدم از پاییدن همه چیز.. در از مراقب همه چی بودن.. از تذکر دادن از گوشزد کردن....

تصویر
۹ پاسخ

عیبی نداره اوناهم بچه هستن دارن دنیارو‌کشف‌میکنن
درسته برای تو‌چیز‌قشنگی بوده
ولی قسمت نبوده که ازش استفاده کنی‌به فال نیک بگیر
خداروشکر کن دوتا بچه شیطون بامزه داری
شکستن دیگه وسیله برای شکستنه حق میدم همه مادرا خسته میشن. ولی ب تصمیمی بگیر که رها کنی کلا الکی حرص چیزیو نخوری من از امروز این تصمیمو گرفتم

منم خسته ام خیلی خسته انگار همه بارها روی دوش منه
همسرم فقط میره سرکار و مامور خرید خونست
باقی مسولیت ها بامنه

یه جوری رفتار میکنن انگار بچه ان وقتیم زیاد بهشون میگی اینکارو بکن اونکارو بکن تازه بدشونم میاد

شوهرا انگار برا ما زنا حافظشون مثل ماهی گلیه چندثانیه بعد پاک میشه اما برا کوچکترین چیزای مربوط به کار و ماشین و دوستاشون حافظه درحد انیشتین دارن

من اینجور مواقع جریمش میکنم رو حرفمم میمونم

بخدا من شوهرم خیلییییی از پسرم بدتره

ماشاالله ذوق زدم بچت شش ماهگی به رفتن چهاردست پا رسیده یا میخزه .هزار ماشالله

ماشالله چند روزه چهار دستو پا میره پسر من که هیچ تکونی نمیخوره

حیف غصه نخور یکی دیگ بخر

سوال های مرتبط

مامان محمد و خواهرش مامان محمد و خواهرش ۶ ماهگی
امروز دوتا خطر بزرگ از بیخ گوش جفت بچهام رد شد.... خطر مرگ.. خطر شکستگی دست و پا یا هر اتفاق تلخ دیگه ای..... فقط میتونم بگم خداااااااااااااا خیلییییییییییی رحم کرد.... صب تو ی چشم ب هم زدن دخترم تو مهد تو ی چشم بهم زدن ب طور خیلی غیر ممکنی غلت زد و افتاد رو صندلی.... خدا رحم کرد زیر میز صندلی بود وگرنه میفتاد زمین ک سرامیک بود. و ارتفاعش زیاد بود باز خدا رحم کرد ب پهلو افتاد و سرش نخورد و آسیبی ندید ولی من آنقدر ترسیدم ک زبونم بند اومد.... بعد پسرمو همونجا تو مهد گذاشتم و اومدم خونه... تا ساعت 6باید مهد میموند من ساعت 4اومدم مهد نزدیکه و قرار بود کارتون تماشا کنن... حالا چجور شده نمیدونم... یکی از همکلاسی هاش ک بیش فعال هم هست و رو زمین بند نمیشه از خونه سوزن آورده بوده و پسرمو میترسونه ک اینجا نشین اونجا نشین برو خونتون... پسرمم از ترسش میزنه بیرون... مستخدم داشته حیات و جلو در رو میشسته بخاطر طوفان و گرد و خاکی ک اومده بوده در باز بوده و اون مستخدم ی دیقه میره از زیر زمین طی بیاره این میزنه بیرون.... تازه اونا بعد چن دیقه فهمیدن نمیدونم فقط ساعت 5ونیم زنگ زدن ک باباش اومده دنبالش گفتم نه باباش سرکاره... گفتن نیست اینجا... قلبم از جا کنده شد.. فقط ی شال پوشیدم. و راه افتادم حتا در
مامان فندوق🩷 مامان فندوق🩷 ۶ ماهگی
مامان آرتمیس🩷 مامان آرتمیس🩷 ۱۶ ماهگی
میگم که اونروز یکی میگفت همه بچه ها معصوم نیست راست میگفت واقعا
به چشم دیدم دختر خواهر شوهرم ۷سالشه یه کارای میکنه ک دوست دا م خفش کنم من از قبل اعتقاد دارم ک با بچه باید خوب رفتار کرد حتی با کسای ک حرف نمیزنم با بچه هاشون خوبم و مهربون بخاطر بچگی خودم ک بد بود و عمو هام کتک میزدن و از پنجره پرتمون میکرد خلاصه بگم از این رفتار خوبم سواستفاده کرد دختر خواهر شوهرم همش میاد اینجا خونم نزدیک مادرشوهرمه به وسایلم بی اجازه دست زده چند باری دیدم با لحن ملایم گفتم نکن امروز دیدم داره مسواک انگشتی دخترمو میزنه به دندونش دعواش کردم رفت دعوا ک چه عرض کنم فقط گفتم بزار بهش دست نزن
گذاشت رفت انقدر خودمو کنترل میکنم دفه دگ میخوام بیرونش کنم خستم
همش میان کمدو باز میکنه یا با پرروی به گردن بندم دست میزنه میگه طلاعه یا بدله؟؟ اخه بچه کوچیکو چه به این حرفا؟؟ چن بار هم پشت در خونم گرفتمش داشت فال گوش وامیستاد به شوهرم گفتم میگ چیکار کنم گفتم ب مادرش بگو
من بگم داستان میشه هر چی باشه خواهر شوهره
خستم از بچه های بی تربیتش چیکار کنم دفه دگ؟

*زایمان
بارداری
شیرخشک
کولیک
تربیت فرزند
مامان محیاسادات مامان محیاسادات ۱ سالگی
امشب محیه سادات خیلییی گریه میکرد نق میزد به شدت اعصابم خورد بود
دختر بزدگمم هی رو مخم میرفت بده بغلم بده من پوشکش کنم طفلی از رو کمک ها ولی من اعصاب نداشتم از یطرف پادرد امونم و بریده ب حد گریه رسیدم یطرفم این اقای به اصطلاح همسر دائم خونه نیس یا هس خوابه و گوشی یا بیرون امشبم رفت بیرون کار داشت
انقدر عصبی بودم ک کارد میزدن خون درنمیومد همه چی خوب بود تا یهو محیا خانوم شروع کرد جییغ و اروم نمیشد بغلم بود شیر نمیخورد پستونک نمیخورد فقط سرش تاب میداد صورتش سر و گوشش میخاروند نمیخابید
ن بغل من ن بغل ابجیش ن رو زمین ن توگهواره اصلااا هیچ جوره اروم نمیشد 🥹🥹🥹دیگ داشتم روانی میشدم
ک شوهر رسید و تاق تق با موتور میزد ب درحیاط درصورتی ک کلید داشت میگم مگ کلید نداری دوسدارین همگی منو عصبی کنین پام جوری درد میکن ک دوقدم نمیتونم برم ..برم میام میفتم از درد
رفتم درو باز کردم اومدم دختربزرگم هی از کی میگف خوابم میاد منم گفتم برو تو اتاقت بخاب اسباب بازیع میاره تو سالن پخش میکنه برا بازی خوابه تو سالن پس وسیله چیدم چیکار اتاق درست کردم چیکار اخه
همه چی دست ب دست هم میداد ک برسم نقطهجوش
داشتم خفه میشدم تحمل کروم محیا رو دوبارا گزاشتم گهواره پستونک دادم پتوش؟کشیدم صدا سشوار زدم و اروم تابش دادم خابید
کم کم فضا اروم شد ک باز شروع کرد دیگ نمیتونستم ک شوهر اومد باز صدارو زد و خابید .اومد پیشم ک پسش زدم هربار من برم پیشش پس میزنه ب هر صورتی دیگ نزاشتم الان هنو تو گهوارس و مثلا تواب ولی هی نق میزنه بییدار میش باز میخابه ولی چقدرررر شب بدی بود🥹😭😭😭😭😭