هشت ماه است که جهان، برای من در چشم‌های تو خلاصه می‌شود… 🤍🕊️

هشت ماه پیش، قصه‌ای شروع شد که قشنگ‌ترین بخشِ زندگیِ من شد؛ قصه‌ی دختری که هنوز از دنیا چیزی نمی‌دانست، اما از همان روزهای اول، به من یاد داد قلب آدم می‌تواند بیرون از سینه‌اش هم بتپد.

هانا جانم، تو هنوز نمی‌دانی چقدر دوستت دارم؛ هنوز نمی‌دانی گاهی فقط نگاه کردنت برای خوشحال شدنم کافی‌ست، یا چطور یک لبخند کوچکت می‌تواند در معمولی‌ترین روزها، اتفاقی به بزرگیِ یک معجزه باشد…

هشت ماه است که تو بزرگ می‌شوی و من هم همراه تو، دارم مادر بودن را زندگی می‌کنم؛ با تمامِ ذوق‌ها، نگرانی‌ها، بوسه‌ها و لحظه‌هایی که دلم می‌خواهد برای همیشه نگهشان دارم.

روزی بزرگ می‌شوی، دست‌های کوچکت دیگر در دست‌های من جا نمی‌شوند و شاید روزی برسد که برای ساختن دنیای خودت، از آغوشم دور شوی…

و من امیدوارم آن روز، آن‌قدر عشق در وجودت کاشته باشم که حتی دور از من هم، خودت را دوست داشته باشی، به خودت ایمان داشته باشی و بدانی که در این دنیا، همیشه یک نفر هست که بودنت را یکی از قشنگ‌ترین اتفاق‌های زندگی‌اش می‌داند.

دخترکم، اگر تمامِ عمرم را برای دوست داشتنت وقت بگذارم، باز هم فکر می‌کنم برای این همه عشق کم است…

هشت ماهگیت مبارک، هانای من؛
تو زیباترین قصه‌ای هستی که زندگی برایم نوشته و قشنگ‌ترین عشقی که قلبم تا ابد به خاطر خواهد سپرد… 🤍🕊️

تصویر
۳ پاسخ

عزیزم میشه بگی این عکس چطور ساختی

عزیزم مبارکه دخترمنم فردا۸ماهه میشه

مبارکع عزیزم 💕🤗

سوال های مرتبط

مامان 💕آوینا جانم💕 مامان 💕آوینا جانم💕 ۱۱ ماهگی
دختر نازنینم، آوینای عزیزم...
دو روز دیگر قرار است برای اولین بار چند ساعت از تو دور باشم. شاید تو هنوز ندانی «سرِ کار رفتن» یعنی چه، اما من از همین حالا دلتنگت شده‌ام.
این ۹ ماه، تمام دنیای من در لبخندها، گریه‌ها، خواب‌ها و نفس‌های تو خلاصه شده بود. هر بار که شیر نمی‌خوردی، انگار تکه‌ای از جانم می‌لرزید. هر بار که لبخند می‌زدی، تمام خستگی دنیا از دلم می‌رفت. برای هر گرم وزنت خوشحال شدم، برای هر دانه روی پوستت نگران شدم، برای هر شب بی‌خوابی‌ات بیدار ماندم و با تمام وجودم یاد گرفتم که عشق، یعنی «مادر بودن».
اگر روزی این نوشته را خواندی، بدان که حتی یک لحظه دوری از تو برای من آسان نبود. من از کنارت نمی‌روم چون دلم می‌خواهد از تو دور باشم؛ می‌روم تا آینده‌ای امن‌تر و قشنگ‌تر برایت بسازم. اما مطمئن باش هیچ فاصله‌ای نمی‌تواند از عشق من به تو کم کند.
شاید از تو دور باشم، اما تمام لحظه‌های روز، فکر و دلم پیش توست. هر صدایی که شبیه خنده‌هایت باشد، هر لحظه‌ای که به یادت بیفتم، دلم برای آغوش کوچکت تنگ می‌شود. بی‌صبرانه دقیقه‌ها را می‌شمارم تا دوباره تو را در آغوش بگیرم، موهایت را ببوسم، صدای خنده‌هایت را بشنوم و دوباره بوی شیرینت تمام خستگی روزم را از بین ببرد.
آوینای من...
اگر روزی شک کردی که چقدر دوستت داشتم، کافی است بدانی قبل از آمدنت زندگی داشتم، اما بعد از آمدنت، تازه معنی زندگی را فهمیدم.
تو فقط دختر من نیستی؛ تو دلیل لبخندها، امیدها، دعاها و قوی ماندن منی.
دوستت دارم... بیشتر از تمام واژه‌هایی که می‌توانند عشق را توصیف کنند.
با تمام قلبم، مامان 🤍
مامان جوجه مامان جوجه ۱۳ ماهگی
«کیانِ قشنگم،

امروز که تقویم را نگاه می‌کنم و می‌بینم هشت ماه از آمدنت به زندگی ما گذشته، باورم نمی‌شود چقدر زود این روزها گذشت. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار نگاهت در نگاهم گره خورد و دنیایم رنگ تازه‌ای گرفت.

در این هشت ماه، با تو دوباره زندگی را یاد گرفتم؛ با هر لبخندت جان گرفتم و با هر پیشرفت کوچکت، دلم از غرور و عشق پر شد. هنوز یادم هست چهار ماهه بودی که برای اولین بار غلت زدی و ما با ذوق، انگار بزرگ‌ترین اتفاق دنیا را جشن گرفتیم. سه ماه و بیست روزه که شدی، اولین «دد» را گفتی و دل ما را بردی… و پنج ماهه که شدی، با گفتن «بابا» خانه را پر از شادی کردی.

هفت ماه و چهار روزه، اولین دندون کوچولویت جوانه زد؛ همان لبخندِ بی‌دندانی‌ات هم برایمان دنیا بود، چه برسد به آن مروارید کوچولو. هفت ماه و بیست و پنج روزه چهار دست‌وپا راه افتادی و دیگر هیچ گوشه‌ای از خانه از کنجکاوی‌هایت در امان نبود. و فقط دو روز بعد، هفت ماه و بیست و هفت روزه، با دست‌های کوچکت از وسایل گرفتی و ایستادی… همان لحظه‌ای که فهمیدم پسرم دارد قدم‌به‌قدم بزرگ می‌شود.

کیانِ عزیزم، این هشت ماه فقط گذر زمان نبود؛ تماشای رشد معجزه‌وار تو بود. هشت ماهی که هر ثانیه‌اش برای من خاطره شد، هر خنده‌اش آرامش، و هر صدایش موسیقیِ قلبم.

هشت ماهگی‌ات مبارک نورِ زندگیِ ما.
بزرگ شدنت را می‌بینم و به تو افتخار می‌کنم، اما در دلم همیشه همان نوزادِ کوچکِ اولین روزها می‌مانی. دوستت دارم بیشتر از تمام واژه‌هایی که می‌توانند این عشق را توصیف کنند.» 💙🧿✨
مامان نورا🌸🎀 مامان نورا🌸🎀 ۱۱ ماهگی
نورا جانِ مامان… 🤍

امروز ۹ ماه از قشنگ‌ترین اتفاق زندگی من گذشت؛
۹ ماه از روزی که تو اومدی و قلبم برای همیشه جای یک عشقِ تازه پیدا کرد.

تو فقط دختر من نیستی…
تو همون تکه‌ای از قلبمی که بیرون از سینه‌م زندگی می‌کنه.
همون لبخندی که خستگی‌هامو از یادم می‌بره،
همون چشم‌هایی که می‌تونم ساعت‌ها توشون غرق بشم
و همون دست‌های کوچیکی که با گرفتنشون، احساس می‌کنم خوشبخت‌ترین آدم دنیام. 🥹

نورا، شاید یه روز بزرگ بشی و این روزها رو یادت نیاد؛
اما مامان هیچ‌وقت یادش نمی‌ره
که توی ۹ ماهگی، چقدر کوچولو، شیرین و دوست‌داشتنی بودی
و چطور تمام دنیای من، خلاصه می‌شد توی خنده‌های تو.

بزرگ شدنت رو دوست دارم،
اما دلم می‌خواد زمان همین‌جا کمی آروم‌تر بگذره…
تا بیشتر بوی نوزادیت رو نفس بکشم،
بیشتر بغلت کنم
و بیشتر از این روزهای کوچولوییت برای خودم خاطره بسازم. 🤍

۹ ماهگیت مبارک، نورای من؛
اولین و قشنگ‌ترین عشقِ زندگیِ مامان.
الهی تمام عمرت به قشنگیِ لبخند امروزت باشه. 🎀

مامان دوستت داره؛ امروز، فردا، و تا آخرین نفس. 🤍