۴ پاسخ

خدا حفظش کنه ضحی ها کلا با احساسن دختر منم خیلی احساسیه یهو میاد میگه مامان خیلی دوست دارم

فک کنم فقط دخترا اینجورن، من یبار داشتم از دوران نوزادیش براش تعریف میکردم و عکس نشون میدادم، با لبخند گوش میداد یهو موهامو کشید تا اومدم دستشو بگیرم گازم گرفت بعدم فرار کرد😕

اوخی چه ناناز..‌همممه چیز رو متوجه میشن این فسقلا

ای جان عزیزم چه احساسی!!
خداحفظ کنه گل دخترتونو

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۲ سالگی
روز دوم واکسن...
.
دیشب کلی تب کرد و بالاخره ۴صبح به هزار زور و زحمت خوابوندمش،خودمم شب سختی رو گذروندم کلی گریه کردم عصابم داغون بود دلم ب شدت گرفته بود کلی از خدا گله کردم که چرا من!!!
وقتی با مامانم دردودل میکردم اونم با من گریه میکرد که منم فکر نمیکردم تو این سنم همچین اتفاقی واسم بیوفته فکر میکردم بعد از این همه سختی و زحمتی که کشیدم قراره یه نفس راحت بکشم و اشک تو چشاش حلقه زده بود و به یه نقطه خیره شده بود منم اونقد گریه کردم ک سرم داشت منفجر میشد،گذشت مثل همه شبای سختی ک گذشت
.
.
ظهر شد بازم بی قراری میکرد خودمم حال روحی خوبی نداشتم مامانم هم داشت میرفت جایی،با هزار زور و زحمت بعد۲ساعت کلنجار خوابش گرف ک بخوابه یهو مامانم درو باز کرد شروع کرد به گریه اینقد گریه کرد،داشتم از گشنگی میمردم ار دیشب هیچی نخوردم بودم رفتم دیگ رو همینطوری آوردم رو سفره با یه کاسه،غذاکشیدم ک بخورم یهو اومد پیشم نشست با چنگال زد تو خورشت،چند قطره پاچید رو دستم،داغ بود از سوزش دستم نه از سوزش قلبم دیگه طاقتم تموم شد،کنترلم از دستم رفت با تموم وجود فریاااد زدم سرش ک سوووختم،خیلی گریه کرد از ترس میلرزید تا حالا منو اینقد عصبی ندیده بود اولین بار بود با این شدت سرش داد میزدم،بغلم کرد گریه:کرد منم باهاش گریه کردم ۲تایی با صدای بلند از اعماق وجود گریه کردیم اینقد گریه کرد خسته شد،چن قاشق برنج خوردم داشتم از سرگیجه میمردم،براش وسایل آوردم نشست بازی کرد بعدش ۲تایی خوابیدیم...
.
.
‌۱۴۰۴/۱۱/۶
.
دلنوشته از روز دوم واکسن
بماند به یادگار از یه روز سخت دیگه..‌.
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۲ سالگی
سایه های پزشک
۱۵۲



نوید همینطور که به چشمای علی خیره شده بود سوییچ رو روی هوا گرفت و رو به من گفت: بریم عزیزم
پرهام بلند گفت: صبر کنین سلین و هیوا هم با شما میان
نشستم تو ماشین و تو داشبورد رو نگاه کردم که خشاب اسلحه رو چک کنم ، نویدم نشست و وکمربندشو بست و بعد سوار شدن سلین و هیوا راه افتاد
درحالی که دو دستی فرمون رو گرفته بود گفت: حدود پنج کیلومتر باهامون فاصله دارن میریم سمت اسکله ادمای عموت اونجا منتظرمونن
هیوا با صدای بچگانه گفت: مامان من میترسم
چرخیدم سمت صندلی عقب و گفتم: عمه منو ببین
سرشو از تو بغل مامانش بلند کرد
ادامه دادم: منم خیلی وقتا میترسم ، اصلا اشکال نداره بترسی ، ولی تو یه پرتویی ، پرتو ها در عین ترسیدن بازم قوی میمونن دس وقتی صدای تیر اندازی شنیدی چیکار میکنی؟
هیوا: سرمو با دستام پوشش میدم
لیلی: میتونی بهم نشون بدی چجوری؟
دستاشو پشت سرش قلاب کرد و سرشو برد پایین
بالبخند گفتم: دختر خودمی ، فقط از من یا اقا نوید دور نشو باشه؟
سرشو تکون داد و همون موقع سلین گفت: لیلی این بچه مادر داره نیازی نیست این حرفا رو بهش بزنی
ابروهامو دادم بالا و گفتم: سلین جون اگه یکم بجای جنگیدن سعی کنی بفهمی که هیوا دختر برادر منه و من براش نگرانم خیلی بهتره
به بیرون نگاه کرد و گفت: حتی خواهر واقعیش هم نیستی
با حرص نفسمو دادم بیرون و از آینه عقبو نگاه کردم
نوید از پنجره بیرونو نگاه کرد وگفت: نگران نباشین اونا تو کشور خودشون زیاد شلوغ بازی نمیکنن
خنده ی هیستیریکی زدم و گفتم : نمیدونستم قوانین فدرال رو هم حفظی
زیر چشمی نگام کرد که ادامه دادم : این ادما درگیر شدن با پلیس براشون کمترین اهمیت رو داره