۴ پاسخ

اخیش عزیزم ایشالا بخیر بغل بیگرم نینی کوچولو خوشگل خاله

بچه داری هر روزش یه چالش جدید داری همش میگذره فقط باید صبور باشیم، منم هنوز بچم زردی داره از یه طرف کولیک ورفلاکس داره شیرنخوردنشم که بماند

اره بخدا خییییلی سخته من زایمانم زودرس بود رفت nicu از یه طرف دستگاه اکسیژن و سرم از یه طرف نور واسه زردی از یه طزف شلنگ تو معده اس و بکوب ترشح معده داشت و شستشو و ساکشن کردن وااااقعا ۲۰ روز زجر کشیدیم دوتامون الهی هیچکس تجربه نکنه همچین چیزایی رو خیییلی سخته خیییلی

زردی دخترم دوازده بود.فقط خدامیدونه چقدگریه کردم ودعاخوندم بالاتر نره چون دکترمبگفت اگ بالاتررفت بایدبستری بشه
من چشمم ازاین دستگاه هاترسیده بود
پسرعموموگذاشته بودن توش تمام بدنش سوخته بود
سرهمون کابوسم بودک زردیش بره بالا
یعنی هرکی میگفت زرده زردی نداره انقداسترس میگرفتم وگریه میکردم بدبخت ب مامانم کلی حرصش دادم

سوال های مرتبط

مامان کیان و کارن🩵 مامان کیان و کارن🩵 روزهای ابتدایی تولد
سلام اومدم تجربه زایمان دوممو بگم ببخشید یکم طول کشید....من زایمان اولم خیلی سخت بود چون نه امادگی ذهنی داشتم نه جسمی...نه ورزش میکردم نه خودمو اماده کرده بودم تا لحظه اخر سزارین میخواستم که بنا ب دلایلی دکتر قبول نکرد و نشد و خب زایمانمم،چون بارداری بخور بخواب بود،و ذهنمم اماده نبود واقعا سخت بود....زایمان دوم ک باردار شدم گفتم چون اولی طبیعی بود خب طبیعتا اینم احتمالا طبیعی باشم ....پس اومدم از هفته ۲۵ بازداری ورزشای باردار ابادیو ثبت نام کردم و ورزش انلاین کردم....تغذیمو رعایت کردم ک بچه هم وزنش مفید بره بالا خیلی بالا نره ک زایمانم سخت بشه....ذهنمو اماده کرده بودم حسابی...ک اون تجربه سخت اول بود قرار نیس دوتاش مثل هم باشه....همینطور ک ورزشامو میکردم هفته ۳۲ ک رسیدم رفتم ماماهمراه گرفتم ...خیلی با ماماهمراهم مشورت میکردم ک من استرس دارم چیکار کنم اونم هی دلداری میداد ک جوش نزن دوتا زایمان مثل هم نیستن و بهم میگفت چیکار کنم ....از هفته ۳۵ من استرس زایمانم چند برابر شد همش خاطره تلخ زایمان اول توذهنم بود خلاصه گذشت تا من رسیدم ب هفته ۳۸.
مامان ممین مامان ممین ۷ ماهگی
حاملگیم سخت بود،کلا پوست صورت و‌بدنم لک و سیاه شد،دماغم بزرگ و دستوپام ورم زیاد داشت،طوری که خیلیا اولاش نمیشناختنم،دلم به این خوش بود بعد زایمان پوستم بهتر میشه،سزارین بودم بین همه سزارینای اون روز فقط من بودم که از درد با صدای بلند گریه میکردم،اونیکیا راحت خوابیده بودن نه پمپ درد نه شیاف هیچی کارساز نبود،سه روز بعد سزارین زونا گرفتم که دردش مث سوراخ کردنه استخونه😭یه قطره هم شیرنداشتم بچه سینمو نمیگرفت،خدااا از یه طرف درد زخم شکمم،درد زونا،نارحتی شیر ندادنم،بچم زردی داشت، هرکی یه حرفی میزد همه میخواستن کمک کنن که سینمو بگیر ولی تو اون حال حرفا وحراکاتشون تو مغذم داشت منو دیونه میکرد،بی خوابی گریه بچه،و بی خواب کل شب من و از شب تا صبح مث سیل گریه میکردم😭😭کارم رو هوا بود یه لحطه هم به خودمو کارم فکرنمیکردم
رفتم پیش مشاور،اندازه من از همه چی سردرمیاورد فقط اون کتابارا خونده بود ‌و‌حفظ بود من نه😐
هیچی دیگه ببینم میتونم خودمو درمان کنم😔😐