۳ پاسخ

باورت میشه من وقتی از پستونک گرفتمش یه ساعت گریه کردم
به خاطر اینکه دیگه پستونک رو تو دهنش نمیبینم
از پوشک هم ترکش بدم گریه احتمالا گریه کنم
دلم برای چیزایی که رد پای نوزادیش هست تنگ میشه
انشالله همه ی بچه ها تنشون سلامت باشه

منم نمیتونم

عزیزمم😍🥹🥹
من هنوز نتونستم
چیکار کردی؟

سوال های مرتبط

مامان هانا❤️ مامان هانا❤️ ۲ سالگی
امروز یکی از سخت‌ترین و شیرین‌ترین روزهای مادری من است…
امروز برای اولین بار داریم از یکی از قشنگ‌ترین عادت‌های دو نفره‌مان خداحافظی می‌کنیم. 🤍

ماه‌ها، آغوشم برایت امن‌ترین جای دنیا بود و شیر من، آرامشِ شب‌ها و دل‌تنگی‌هایت…
و حالا باید آرام‌آرام یاد بگیریم که عشق، فقط در آغوش و شیر مادر خلاصه نمی‌شود.

شاید امروز هر دوی ما کمی بی‌قرار باشیم،
شاید دلم برای لحظه‌هایی که سرت را روی سینه‌ام می‌گذاشتی تنگ شود،
اما می‌دانم این پایانِ عشق نیست؛
فقط پایانِ یک فصلِ دوست‌داشتنی از قصه‌ی ماست.

کوچولوی من،
ممنونم که با تو طعم یکی از عمیق‌ترین شکل‌های عشق را چشیدم.
امروز بزرگ‌تر شدی… و من، کمی دلتنگ‌تر.
اما همیشه آغوشم برایت همان خانه‌ای می‌ماند که هر وقت خواستی، می‌توانی به آن برگردی. ❤️
:::
به وقت دوسال و ۱۰ روزگی🥲😔
یکم با من حرف بزنید آروم بشم بچم گریه کرد اشک ریخت تا خوابش برد چیکار کنم خیلی اذیت نشه عذاب وجدان گرفتم😭
مامان مهدیار🤱 مامان مهدیار🤱 ۲ سالگی
پسرکم…

امروز تو دو ساله شدی؛ دو سالی که برای من پر بوده از اولین‌ها، از لبخندهای کوچکی که خستگی دنیا رو از تنم می‌برد، از آغوش‌های گرم تو، از لذت مادر شدن برای تو.

امسال تولدت کمی متفاوت‌تره…

دست کوچولوت تازه جراحی شده و این روزها شجاع‌تر از همیشه‌ای. هر بار که با اون چشم‌های ناز و معصومت به بانداژ دستت نگاه می‌کنی و باز لبخند می‌زنی، من ازت یاد می‌گیرم که قوی‌تر باشم.

تو قهرمان کوچک منی… قهرمانی که حتی با یک دست، دنیا رو روشن‌تر می‌کنه.

این قطار کوچیک دکور تولدت، فقط یک تزئین نیست؛ برای من نشونه‌ی مسیر زیباییه که تا امروز با هم طی کردیم و سفر طولانی و شیرینی که قراره کنار هم ادامه بدیم.

ایستگاه دو سالگی‌ات رسید، پسرم… و من با تمام وجودم برای سال‌های پیش رو ذوق دارم.

امروز شمع دو سالگی‌ات رو فوت می‌کنی و من آرزو می‌کنم:

همیشه سلامت باشی، همیشه بخندی، همیشه دنیات پر از رنگ و آرامش باشه.

مامان همیشه کنارت می‌مونه؛ در هر ایستگاه، در هر سختی، در هر شادی.

تولدت مبارک عشق مامان…

دو سالگی‌ات زیباترین ایستگاه دنیاست
مامان نیلا مامان نیلا ۲ سالگی
نیلای من، تمامِ قشنگیِ زندگیِ من… 🎀🤍
دو سال پیش، خدا قشنگ‌ترین هدیه‌ی دنیا رو به من داد؛ فرشته‌ای کوچولو که با اومدنش، معنای عشق رو برام عوض کرد… فرشته‌ای که با هر لبخندش، دنیام روشن‌تر شد و با هر بار صدا زدنش، قلبم هزار بار عاشق‌تر شد. 🥹❤️
دخترکم، تو فقط دختر من نیستی؛ تو قشنگ‌ترین اتفاق زندگی منی، تکه‌ای از قلبمی که بیرون از سینه‌م می‌تپه، تمامِ آرزوهای قشنگی هستی که خدا بهشون جواب داده… 🌸
دو ساله که با تو، دنیا رنگ دیگه‌ای داره؛ دو ساله که خنده‌هات شیرین‌ترین موسیقی زندگیمن، و آغوشت امن‌ترین جای دنیاست…
تولدت مبارک، جانِ مامان! 🎂👑
آرزو می‌کنم تمام روزهای زندگیت به زیبایی چشم‌هات، به شیرینی خنده‌هات و به لطافت قلب کوچولوت باشه. الهی همیشه بخندی، همیشه بدرخشی و هیچ غمی نتونه حتی برای لحظه‌ای، قشنگیِ دنیات رو کم کنه.
و من… تا آخرین روزی که قلبم می‌تپه، عاشقانه‌ترین تماشاگر زندگیِ تو می‌مونم؛ با تمام وجودم، با تمام قلبم و با تمامِ جانم… ❤️
دو ساله شدی، نیلای من؛ اما من انگار هر روز، دوباره و دوباره، برای اولین بار عاشقت می‌شم…
تولدت مبارک، دلیلِ قشنگِ مادر بودنم… 🥹🎀 تو قشنگ‌ترین قصه‌ای هستی که خدا برای من نوشته. 🤍✨
مامان آرتا مامان آرتا ۳ سالگی
مامان شکلات🍫 و 🫒 مامان شکلات🍫 و 🫒 ۲ ماهگی
مامان دخترکم🌻 مامان دخترکم🌻 هفته یازدهم بارداری
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع از شیر گرفتنه و طولانیه 😊
اینو هم برای بعدهای خودم مینویسم هم اگه کسی خواست از این تجربه استفاده کنه
من زینبم رو از شیر گرفتم و راحت تر از چیزی بود که تصورش رو میکردم
تقریبا یک ماه شد و یک روز و نیم هست که دیگه لب به شیر نزده
دختر من حتی موقع خواب هم با شیر می خوابید و از زمان خوابیدنش تا صبح که بیدار بشه تقریبا ۴ بار شیر می خورد 🥴
و در طول روز هر موقع که حوصلش سر میرفت میومد سراغم و اصلا شیر خشک رو به عنوان کمکی قبول نکرد
دو هفته طول کشید تا شیر روز به طور کامل قطع بشه خیلی به تدریج وابستگیش به شیر روز کم شد
هر موقع طلب میکرد بهش پیشنهاد جایگزین میدادم با بازی و میوه و بستنی خونگی و قدم زدن و کتاب خوندن و.... مشغولش میکردم هفته سوم به دلایل مشغله فردی تثبیت همون شیر روز رو داشتم و با شروع هفته چهارم موقع خواب ظهر کنارش دراز کشیدم و براش قصه خوندم و گفتم شما دیگه بزرگ شدی باید بدون شیر مامان بخوابی و بعد از بیدار شدن یه جایزه داری و به طور غیر قابل باوری سرشو برگردوند و خوابید 😍
بعد از دو روز خواب ظهر بدون شیر رفتم سراغ خواب شب و هر وقت بهونه شیر میگرفت براش شیر و موز و عسل رو توو شیشه شیر به عنوان جایگزین میدادم
بارها تکرار میکردم که باید با شیر مامان خداحافظی کنیم و کاملا آماده بود دیروز با شیرا خداحافظی کردیم و امروز با یه مینی کیک و شمع 🎂پیش مامان جون و بابا جونش جشن گرفتیم و پرونده شیر دادن تموم شد
البته الانم شب با غر بیدار میشه و می خواد که بغلش کنم 🫂ولی چند ثانیه بعد از بغل دوباره می خوابه