سوال های مرتبط

مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۲ سالگی
قصه کودکانه امشب👼🌜
یه روز آفتابی ☀️، یه دختر کوچولو به اسم “آوا” تصمیم گرفت بره پیک نیک. آوا یه سبد بزرگ پر از خوراکی‌های خوشمزه برداشت 🍎🍓🍌🍪 و به سمت پارک به راه افتاد.
توی پارک، آوا یه درخت بزرگ 🌳 دید که یه تاب خوشگل بهش آویزون بود. آوا خیلی خوشحال شد و سریع رفت سوار تاب شد. 👧🏻
همینطور که داشت تاب می‌خورد، یه سنجاب کوچولو 🐿️ رو دید که داشت دنبال یه فندق می‌گشت. آوا یه دونه از بیسکوییت‌های سبدش رو به سنجاب داد.🍪
سنجاب خیلی خوشحال شد و بیسکوییت رو با خودش برد. آوا دوباره شروع کرد به تاب خوردن. یهو یه پروانه زیبا 🦋 اومد و دور سر آوا چرخید.
آوا خندید و به پروانه گفت: “چه پرهای قشنگی داری!” پروانه هم انگار فهمید و بیشتر دور آوا چرخید. آوا از سبدش یه توت فرنگی 🍓 برداشت و خورد.
یه دفعه بارون شروع شد! 🌧️ آوا خیلی ناراحت شد، چون فکر کرد پیک نیکش خراب شده. اما بعد یه رنگین کمون زیبا 🌈 توی آسمون ظاهر شد.
آوا با دیدن رنگین کمون خیلی هیجان‌زده شد و تمام ناراحتیش رو فراموش کرد. اون فهمید که حتی توی روزهای بارونی هم میشه چیزهای قشنگی پیدا کرد.😊
آوا وسایلش رو جمع کرد و به سمت خونه رفت. توی راه، به این فکر می‌کرد که چقدر روز خوبی داشته و چقدر خوشبخته که می‌تونه از چیزهای کوچیک زندگی لذت ببره. 💖
مامان رادین مامان رادین ۱ سالگی
بچها باردار که بودم ۳۰هفتگی رفتم سنو گفت جنین بریچه و من انگار دنیا رو بهم دادن چون پول نداشتم زیر میزی بدم برم سزارین زایمان قبلیم ۴سال پیش بود با اینکه بچم ۲کیلو بود ولی خیلی در وحشتناکی داشتم و خیلی از زایمان دومم میترسیدم یعنی وقتی بیبی چکم مثبت شد تا اخرش ترس زایمان داشتم خدا خدا میکردم بریچ بمونه دکتر نیگفت بعید میدونم و من هر روز دعا تا روزی که۳۷هفته بودم گفت فکنم چرخیده برو سنو گفتم خانم دکتر من سر بچمو میفهمم بالاس نچرخید بچم تا رقتم سنو و اومدم بریچ بود و انگار دنیا رو بهم دادن خلاصه رفتم بیمارستان امین یه بیمارستان معمولی دولتی سزارین شدم خیلی ازم مراقبت کردن همه چیز عالی خیلی بهم سر میزدن انگار خصوصی بود خیلی خدارو شکر میکنم که اذیت نشدم چون ماها که دستمون خالیه نمیتونیم هزینه و زیر میزی و بیمارستان خصوصی بریم واقعا دردناکه و خیلی خوشحالم هنوز از بابتش خداروشکر میکنم همش به پسرم میگم افرین مامان که نچرخیدی تا لحظه اخر🤣🤣اینجا ۶ماهه حامله بودم
مامان Avina مامان Avina ۱۱ ماهگی
من اوایل بارداریم همیشه مراقب بودم که بهترین مادر برای بچم باشم
به تغذیه ام شدید می‌رسیدم تمام سعی مو میکردم روحیم خوب باشه که یه وقت تاثیر بد روی بچم نزارم کلی درمورد زایمان تغذیه دوزه بارداری مطالعه میکردم که بهترین روش برای بچم باشه
از اول بارداری بخاطر فواید زایمان طبیعی بهش فکر میکردم و خودم رو از لحاظ روحی و جسمی آماده کرده بودم با اینگه به شدت میترسیدم اما شوهرم اجازه نداد این نوع زایمان داشته باشم بخاطر بچه معلول در خانواده و فامیل داشتن گفت یه درصد هم نمی‌خوام بچم مشکل دار به وجود بیاد اگه اتفاقی افتاد مقصر شمایی!!!!!!
با تمام ترس و نارضايتي سزارین شدم و بعدم افسردگی شدید و مصرف دارو نتونستم به بچم شبر خودم بدم و بد زایمان نمیتونستم به بچم نزدیک بشم چون میگفتم این بچه نباید اینجوری بدنيا میومد و من مادر خوبی نيستم و در حقش کوتاهی کردم محروم شد از شیر مادر از رسیدگی از محبت مادری از اینکه نتونستم طبق خواسته خودم اونو طبیعی به این دنیا بیارم
و اینا هیچ موقع برنمیگرده و جبران نمیشه💔