پارت ۵
نمیدونم چی شد هیچی نفهمیدم مامانم اومد کنارم خودش کمک‌کرد منو گذاشتن رو تخت سریع بردنم اتاق عملو گفتن شوهرش بیاد ببینتش اکسیژن بهم وصل بود و گریه هم میکردم فقط دستم به دستش رسید و دیدم تو اتاق عملم
و بی حسی زدن هی میگفتم لطفا شونه هامو بگیرید دردم میاد نپرم
که دکتر بیهوشی گفت نترس بیحسی رو که زد هیچی نفهمیدم
با توجه به تجربه کرتاژ و آمپول بیحسی که سال قبل داشتم میترسیدم از بیحسی که دیدم‌نه دستش سبک بود و دردی نداشتم
و گفتم بیحس نشدم گفت شدی درد ی حس نمیکنی
سریع کارامو کردن
همون موقع حالت تهوع گرفتم و بالا آوردم که دکتر گفت بهش گفتم چیزی نخوره مامانش میداد
با خودم گفتم از کجا میدونستم اتاق عملی میشم ساعت ۱۲:۱۵ دقیقه پسرم دنیا اومد
صدای گریه اشو که شنیدم شروع کردم گریه کردن که دکتر دعوام کرد گفت گریه نکن شکمت تکون میخوره
بچه رو ندیدم فقط دستم به صورتش خورد بردنش
و ماساژ شکمی و و بخیه و خلاصه بردنم ریکاوری و و بعدم بخش و شبم بیمارستان موندم

۳ پاسخ

قدم نورسیده مبارک خداروشکر بخیر گذشت

اخی عزیزم چقدر اذیت شدی همزمان دوتا درد تجربه کردی
قدم نو رسیده مبارک

من سزارینم با بیهوشی بود

طبیعی با بی حسی بودی؟ یا سزارین عزیزم قدم کوچلو مبارک باشه ب خوشی

سوال های مرتبط

مامان ♥️آقااباالفضل♥️ مامان ♥️آقااباالفضل♥️ ۸ ماهگی
پارت سوم زایمانم
دکترم اومد خودش بردم پشت در اتاق عمل منو سپرد به کادر اتاق عمل گفت سریع آماده بشه خودشم عجله داشت بره
خلاصه دخترخواهر شوهر خواهرم هم دستیارش بود اتفاقی شیفت بود دیگه منو شناخت و برام هم فیلم و عکس گرفت از لحظه زایمانم
بعد سوزن بی حسی رو که زدن دردش کمتر چیزی بود که فکر هم بکنی و کل بی حس شدن تا زایمانم و بخیه زدن ۱۵ دقیقه هم نشد
بعدم جوجه ام رو نشونم دادن و عکس گرفتن برام ولی من تا صدای گریه اش رو شنیدم گریه ام گرفت فقط شکر کردم که بسلامتی دنیا اومد
بعد بردنم ریکاوری تو ریکاوری بودم گفتم پمپ درد می‌خوام گفتن به همسرت بگو تا بگیره از کالا پزشکی بدیم دکتر بیهوشی بزنه برات تا کامل بی‌حس بودم ماساژ رحمی اول رو داد که اصلا هیچی نفهمیدم
پمپ درد هم برام زدن و موقعی که خواستن ببرنم بخش دوبار هم ماساژ دادن که درد حس کردم ولی نه خیلی زیاد و برام هم دوتا شیاف دیکلوفناک ۱۰۰ زدن و رفتم بخش و بخاطر فشارم گذاشتنم تو ی اتاق مانیتور دار ولی واقعا افتضاح بود اتاق گرم و بدون تهویه
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان من پارت نهم
خلاصه من رسیدیم اتاق عمل و من از ویلچر اومدم پایین دکتر برو رو تخت نشستم دکتر بیهوشی اسممو پرسید بعدم من گفتم امپوله درد داره؟ گفت نه اصلا نشونم داد گفتم من میترسم همچنانم گریه میکردم گفت درست بشین و تکون نخور سرتم پایین باشه نترس من چون میترسیدم گفتم یکی از دستم بگیره یه خانم از دست و سرم گرفت امپول بیحسی رو زدن هیچی نفهمیدم اندازه امپول عضلانی درد نداشت بیخود استرس داشتم گفتم وای پاهام داغ شد همونجا خابوندن منو سوند رو زدن میگفتم توروخدا نگاه نکنید خجالت میکشم مردا میگفتن نه نگاه نمیکنیم راحت باش
عملم شرو شد منو یه تهوع گرفت وای نگم هی اوق زدم چیزی نبود گفتن بالا بیار نترس ولی فقط اوق میزدم ب دکتر بیهوشی که بالا سرم بود گفتم اقای دکتر شکممو بریدن؟! گفت نه شکمتو نمیبرن نترس لیزریه گفتم یعنی چه! گفتن این جدیده اومده از رو شکمت بچه رو میاریم بیرون😂چون ترس داشتم شوخی میکرد و بله به ۱۰دقیقه نرسیده بود صدای اقای خوشتیپم اومد قربونش برم ❤️😍گریه کرد منم با اون صدای بلند گریه کردم خداروشکر کردم تو دلم برا کسایی که بچه میخان همون لحظه دعا کردم
گفتم مو داره؟ گفتن بافت میزنی همون لحظه یه پسر کچل گذاشتن سینم😂🥺
گفتم وای چه کوچولو چه کچل گفتم چن کیلوعه گفت وزن نشده هنوز ۳.۵۰۰ وزنش بود بعدا گفتن
اصل ماجرا شرو شد
مامان عسلچه🍼 مامان عسلچه🍼 ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت یک/🌸
اول کارای بستری انجام شد و بهم لباس مخصوص دادن. بعد ان اس تی و سرم وصل کردن و منتظر موندم تا دکترم برسه بیمارستان. به محض اینکه رسید پرستارا قبل از اینکه برم اتاق عمل اومدن سوند بذارن ک من اصرار کردم بعد بیحسی تو اتاق عمل بذارن اما پرستاره گفت تو اتاق عمل پر آقاست و همینجا خیلی بهتره. خلاصه به یکیشون گفتم میشه دستمو بگیری چون من خیلی خیلی میترسم😅 پرستاره هم دستمو گرفت و اون یکی گفت فقط داره بتادین میزنه و همون وسطا سوندو گذاشت. نگرانش نباشید اصلا اصلا درد نداره من خیلی میترسیدم و جزو افراد خیلی لوسم ولی حتی حسشم نکردم فقط باید خودتونو شل بگیرید.
خلاصه بردنم اتاق عمل و دکتر بیحسی ازم شرح حال گرفت و گفت بشینم رو تخت و پاهامو کامل دراز کنم و زانوهامو بچسبونم به هم و کمرمو خم کنم و چونمو بچسبونم به سینم. و شروع کرد بتادین زدن و همون حین اروم سوزن رو فرو کرد وسط کمرم که این هم اصلاااااا درد نداشت یعنی اسون ترین مرحله ی زایمان همین قسمت بیحسی بود😂 بعد بلافاصله پاهام شروع کرد به داغ شدن و کم کم بیحس شد البته لمس رو میفهمیدم اما هیچ دردی نداشتم حتی وقتی خواستن شروع کنن به دکتر گفتم هنوز حس دارم و دکتر گفت پای چپتو بیار بالا که دیدم نمیتونم تکونش بدم و دکتر گفت لمس رو میفهمی اما درد رو نه. خلاصه شروع کردن و من فقط میفهمیدم دارم تکون میخورم ولی هیچ دردی نداشتم. ۵ دقیقه که از شروع عمل گذشته بود دیدم حالم داره بد میشه و جلوی چشمام سیاهی میره به یکی گفتم و برام ماسک اکسیژن گذاشت که سریع حالم خوب شد.
مامان علی 🩵 مامان علی 🩵 ۱۴ ماهگی
تجربه سزارین
ساعت پنج صبح رفتیم بیمارستان بستری شدم ۳۸ هفته ودو روز
رفتم زایشگاه اومدن سرم وصل کردن بعدش هم سوند
خودمو شل گرفتم که اذیت نشم یکم سوزش داشتم که تا یه رب اوکی شد
تقریبا ساعتای هشت اومدن بردنم سمت اتاق عمل
من خیلی دوست داشتم بیحس بشم که لذت ببرم از هر لحظه وبدنیا اودن پسرمو ببینم خودمم به دکتر بیهوشی گفتم بیحس میخوام
چند دقیقه بعدش دکتر بیهوشی امپول رو زد ب کمرم که دردش قابل تحمل بود بعدش گفت بخواب
خوابیدم دکترم اومد بالاسرم با قیچی یه نیشگون از شکمم گرفت که گفتم حس پارم هنوز
چقد دقیقه بعد دوباره دکتر گفت انگشتاتو تکون بده منم پامو میاوردم بالا اصلا بیحس نشد
هر چقدر صبر کردن بیحس نمیشد منم هی میگفتم منو بیهوش نکنین ها😆
دکتر بیهوشی ماسک اورد که دوباره گفتم بیهوشم نکنی گفت نه اکسژنه
که بعد اون دیگه هیچی نفهمیدم بیدار که شدم فقط درد داشتم
ده دقیقه درد شدید داشتم که سریع برام مسکن زدن وعالی بود تمام دردم رفت بعدم بچمو اوردن که کلا هیچ دردی حس نمیکردم
دوسه بار تو ریکاوری شکممو فشار دادن دردم میومد ولی در حد یک دقیقه
کلا سزارین عالی بود درد شدید من تو ریکاوری بود که اونم ده دقیقه بود مسکن زدن اروم شدم
شیاف هم فقط یبار تو بخش برام زدن بعدش خودم میگفتم لازم ندارم
من فکر میکنم خود آدم باید دهنشو اماده کنه بدون استرس فقط لذت ببره
مامان آریا مامان آریا ۴ ماهگی
تجربه زایمان من پارت ۴
دیگه خودم خوابیدم رو تخت آوردن سوند وصل کردن اقد درد داشتم نمی‌فهمیدم دردشو بلند شدم نشستم رو ویلچر اقد درد داشتم خودم پا میزدم سمت اتاق عمل
تا کارام کردن رفتیم اتاق عمل آماده شدم رفتم رو تخت نشستم باید منتظر میومدنم که دکتر بیهوشی بیاد هی جیغ میزدم هی ساکت بودم ازم سوال می‌پرسیدن
دیگه دکتر اومد پرستار گفت این آب پتادین می‌زنیم زدن برام دکتر آمپول بی‌حسی زد یهو مثل یک برق گرفتگی ریز پاهام تکون خورد دردام ساکت شد پرستار گفت زود دراز بکش هنوز بیحس نشدی زود دراز کشیدم و اصلا دیگه دردی نداشتم اصلا ها همین که بچه به دنیا اومد فهمیدم شکمم خالی خالی شد گفتم بچم به دنیا اومد گفتن اره ساعت نگاه کردم دقیق یازده بود. خداروشکر کردم ولی بچه ندیدم صداش نشنیدم گفتم سالمه گفتن بله رفت ریکاوری دیگه یادم نمیاد خوابم برد بخاطر مسکنا. بد آخر عمل بخیها آخر بود به خودم اومدم میلرزیدم. دندونام روهم میخورد دیگه اومدن کارام کردن رفتیم ریکاوری بخاری گذاشتن گل پسرمو دیدم می‌خندیدم فقط خیلی خوب بود خیلی
بد اومدن بهش شیر دادن آماده شدیم بریم بخش

ماساژ شکمی اول اصلا اصلأ نفهمیدم هیچی بد رفتیم بخش اول دم درد شوهرمو دیدیم بد رفتیم بخش دوباره جابه جا شدم رو تخت بخش اومدن شیاف گذاشتن سروم وصل کردن شیاف گذاشتن رفت بد چند دقیقه اومد شکم ماساژ داد دردش تحمل میشد رفت تا نزدیک به صبح اومد دوباره ماساژ داد که دیگه درد داشت نزاشتم خیلی
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۸ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان مــ🌙ــاهـلـیـن مامان مــ🌙ــاهـلـیـن ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت۵

سوند رو برام وصل کردن که هیییچ دردی نداشت کلا ۳۰ثانیه هم طول نکشید
نشستم رو ویلچر و رفتم تو اتاق عمل فکر میکردم دکتری که بیحسی رو تزریق میکنه مرده ولی برخلاف تصورم کل کادر اتاق عمل خانم بودن که اینجوری خیلی راحت تر بودم همشونم جوون و خوشتیپ و خوش برخورد و خوش انرژی
اصلا با دیدنشون استرس زایمانم کم شد😍
دکتر بیحسی امپول اسپاینال رو برام تزریق کرد که ذررره ای درد نداشت یه امپول نازک و ظریف بود که هیچی از دردش متوجه نشدم دردش حتی از امپول های عضلانی هم کمتر بود
به محض اینکه بیحسی تزریق شد یه حس گرمی تو پاهام گرفتم به دکتر گفتم پاهام داغ شده گفت سریع بخواب
خوابیدم یه پرده ابی کشیدن جلوم به انگشت دستم ازاین گیره ها که اکسیژن بدن رو نشون میده وصل کردن دستامو بستن و دکتر کم کم کارشو شروع کرد درهمین حین کادر اتاق عمل با سوال ها و شوخیاشون سعی میکردن هم حواسمو پرت کنن هم استرس رو ازم دور کنن
دکتر بهم گفت اصلا نترس الان تازه میخوام شکمتو با بتادین شستشو بدم منم فقط ایت الکرسی میخوندم و برای همه چشم انتظارا دعا میکردم انقدر درصد بیحسی زیاد بود که اصلا پوستمو حس نمیکردم نمیفهمیدم دارن چیکار میکنن فقط خیلی شکممو تکون میدادن که بچه رو بکشن بیرون دکتر بهم گفت ورزشکاری گفتم نه چطور مگه؟ گفت عضلات شکمت خیلی سفته بچه بیرون نمیاد😅
مامان فندق کوشولو🥥🤎 مامان فندق کوشولو🥥🤎 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۴سزارین
دکتر بیهوشی ب دکترم گفت ی برش بزن ببینم بی حس شده یا نه
کاااامل متوجه شدم گفتم نه بی حس نیستممم
دوباره با دوز بالاتر برام انجام داد اصلا اصلا اصلا حس نکردم نه اولی و نه دومی اصلا نترسید
این و که زد کل بدنم سنگین شد از زیر سینه تا انگشت پام اکسیژن بهم وصل کردن خیلی حس خوبی میداد
دیگه هیچی نفهمیدم بعد از ۵دقیقه صدای گریه دخترم و شنیدم وااااای نگم براتون خدااااا🥹💓
دوست داشتم الان اونجا باشم
تا ب دنیا اومد دکتر گفت وای چ دختر نازی چقدر دماغش کوچیکه چ چشایی داره
آوردن گذاشتمش کنار صورتم و آروم شد بعدش بردنش ریکاوری
منم حدود 20دقیقه بخیه ها زمان برد اون بین دیگه‌خوابم گرفته بود یکم خوابیدم 😂😶
بعدش دکتر گفت تموم شد و برات جوری بخیه زدم که اصلا نفهمن سزارین شدی
ب دکتر گفته بودم که تو اتاق عمل ماساژ رحمی بدن متوجه شدم دارن ماساژ میدن چند بار ماساژ دادن بعدش انتقالم دادن ب تخت دیگه بردنم ریکاوری
یکم اونجا موندم کارای بچه رو کردن خودم و چک کردن و آخرین نفر بودم بردنم بخش
مامان آراد مامان آراد ۴ ماهگی
تجربه سزارین بیمارستان ۱۷ شهریور
صبح ساعت ۸ رفتم تا ۹ بستری شدم قبل اینکه ببرن اتاق عمل سوند وصل کردن که درد نداشت اصلا فقط یه لحظه احساس سوزش داره بعدش ۱۰ ونیم بردنم اتاق عمل دکتر بیهوشی اومد چندتا سوال پرسید که تا حالا عمل کردم یا نه و اینکه پمپ درد میخوام یا نه منم گفتم پمپ درد میخوام و خیلی خوب بود که پمپ گرفتم توصیه میکنم بگیرین اگه مثل من تحمل دردتون پایین
نشستم روی تخت پرستار شونه هامو گرفت دکتر آمپول بیحسی زد توی کمرم و دراز کشیدم و چند دقیقه بعدش کمر به پایین بی حس شدم دیگه دکتر خودم اومد و یک پرده کشیدن جلوم و دکتر شروع کرد به روند زایمان بعد شاید بگم ۵ دقیقه صدای پسرم شنیدم آوردنش کنار صورتم بعدم برن روی ترازو و لباسش کردن و دکتر شروع کرد بخیه زدن بعد بردن ریکاوری یکساعت بودم بعدش بردنم بخش ساعت ۵ عصر شروع کردم به راه رفتن فقط همون لحظه اولش سخته واقعا درد داره که هرچی بیشتر راه برین بهتره وگرنه درد بخیه اصلا نداشتم با پمپ قابل کنترل بود
یک درد کتف راستم آخرشب گرفت اون خیلی بد بود انگار نفسم میخواست بند بیاد که میگن طبیعیه و بخاطر همون بیحسی که درد میگیره روز بعدش هم مرخص شدم دکترم هم سوسن داورپناه و راضی بودم از روند زایمان
مامان ✿ 𝒩𝒾𝓁𝓂𝒶𝒽 ❀ مامان ✿ 𝒩𝒾𝓁𝓂𝒶𝒽 ❀ ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم
خلاصه امپول بیحسی برام زدن که درد نداشت پاهام گرم شد دراز کشیدم دکتر شروع کرد حس میکردم اما درد نداشتم ولی یهوووو دردم گرفت گفتم من دارم میفهمم سریع یه چیزی زدن تو سرم و بیهوش شدم. راستی سوند هم تو زایشگاه برام گذاشتن و هیچ دردی نداشت فقط حس بدی داشت. چشمامو باز کردم یک ساعت گذشته بود گفتم بچم کو آوردنش دوبار اومدن رحم رو ماساژ دادن که البته خودم پیله کردم زنگ بزنین بیان تا بی حسیم نرفته دفعه سوم هم خودم باز گفتم بیان که وقتی فشار داد دیدم نصف بی حسی رفته. یهو یکی دید ادرارم خونیه با کلمات پزشکی باهم حرف میزدن کللللی باهم دعوا کردن و گردن هم مینداختن و یکی میکفت به دکتر بگیم یکی میکفت نگیم دعوامون میکنه که دو ساعته اینجاس و ما نفهمیدم منم گفتم چیشده دارم میمیرم؟ که دلداری دادن بخش اومد گفت ادرار خونیه تحویل نمیگیرم دیگه به دکتر گفتن اونم گفت فلان چیز بزنید تو سرم و مسئول بخش گفت باید ماساژ بدم گفتم به خدا دفعه قبل گفت رحم جمع شده گفت من وظیفمه ماساژ بدم. درد داشت یه جیغ کوتاه کشیدم بردنم بخش خییییلی بد بود سرعتشون بالا بود با کمترین دست انداز دردم شدید میشد پمپ درد هم داشتم بردنم تو اتاق خیلی بد آدمو میندازن رو تخت من گفتم آخ یکیشون گفت چتتتتته تو چرا اینجوری هستی چرا همش آخ آخ میکنی؟😐 باز یکی اومد گفت باید ماساژ بدم هرچی اصرار کردم گفت باید بکنم وگرنه رحمت جمع نمیشه و فلان و بیسار خلاصه کارشو انجام داد و دردش خیلی بود. بعد اون سه بار دیگه هم اومدن یعنی در مجموع ۳ تا ماساژ تو بیحسی و ۵ بار بدون بیحسی هربار انجام میدادن تا نیم ساعت دردش بود البته پرستارا اکثریت مهربون بودن و میگفتن خونریزیت زیاده مجبوریم و اینا.
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۸ ماهگی
ستجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان کیانا مامان کیانا ۴ ماهگی
پارت چهارم

دکترم که داشت میرفت از اتاق بیرون با خنده بهم نگاه کرد گفت بریم انگار دنیا رو بهم داده بودن گفتم بریم
بعد رفتن دکتر اومدن بهم سوند وصل کردن یکم سوزش داشت و احساس دستشویی داشتم مدام، چون قرص فشار بهم داده بودن یکمم انقباض گرفته بودم و می‌ترسیدم که زیاد شه، مدام میپرسیدم کی نوبت من میشه، ساعت 9 ونیم من و بردن برای عمل رو تخت نشستم که بی حس کنن کمرم و دردش مثل بقیه آمپولا بود فقط باید خودتو شل کنی، بعد آمپول دراز م کردن سعی کردم انگشتامو تکون بدم اما نمیشد
یهو یه حالت تهوع بد گرفتم داشتم بالا میاوردم و نفسمم به سختی در میومد به پرستاری که کنارم بود گفتم اونم برام دارو تزریق کرد و حالم بهتر شد، فقط یکم نفسم بد میومد که بخاطر دارو بود
عمل و دکتر شروع کرد و مدامم باهام حرف میزد گفت سرش خیلی خیلی بالا بوده و اگه طبیعی زایمان میکردم دو روز درگیر بودم و آب دورش خیلی زیاد بوده
یهو صدای گریه دخترمو شنیدم با گریه اش گریه کردن و مدام قربونش میرفتم، تمیرش که کردن اومدن تماس پوستی دادن و بلافاصله ساکت شد بهترین حس دنیا بود، سر زایمان قبلیم انقدر حالم بد بود که حتی خوشحال نبودم از به دنیا اومدنش
ولی این بار بهترین حس و تجربه کردم
دیگه بخیه هامو زدن و بردنم ریکاوری، یکم لرز تو شونه و دستام داشتم که بهم آرامبخش زدن، میومدن هراز گاهی ماساژ شکمی میدادن که بخاطر بی حسی دردی نداشت، بعدم دخترمو اوردن و با کمک پرستار شیرش دادم، بعد دوساعت بردنم تو بخش قبل خارج شدنم از ریکاوری شکممو محکم فشار دادن که خداروشکر بی حس بودم هنوز، بعدم بردنم
وقتی رسیدم تو بخش همسرم اومد دستمو گرفت حس عالی بود که میدیدمش چون فکر میکردم الان که برم تو بخش تا ملاقات نمیتونم ببینمش