۱ پاسخ

‌

سوال های مرتبط

مامان مهراد و 🐣 مامان مهراد و 🐣 هفته بیست‌ودوم بارداری
درد و دل :)
من حدود شش سال پیش یه بچه سقط کردم ، البته ناخواسته ، بچمو می‌خواستم و بابتش خیلی خوشحال بودم ، شش هفته رفتم گفتن قلب نداره ، برو یه هفته دیگه بیا ، دوباره هفته بعد رفتم همون‌طور ، تا اینکه افتادم به لک بینی و خونریزی کم ، دکترم دارو داد گفت این بچه نمی مونه بخور بیافته ، ولی من باز دلم نیومد نخوردم داروهارو ، دوباره هفته بعدش رفتم سونو گفتش همون شش هفته مونده و اصلا رشد نکرده قلبم نداره ، دکترم گفت این بچه نمی مونه بمونه هم خیلی مشکل دار میشه ، خلاصه داروها نخوردم و فقط اومدم خونه یکی کار سنگین کردم و شربت زعفرون خوردم تا خودش افتاد و سقط شد ، گاهی که فکر میکنم خیلی حس بدی دارم میگم شاید نباید حتی اون شربت رو می‌خوردم تا زودتر بیافته ، با اینکه دکترا می‌گفتن همین الانم خون‌ریزی داری دیر یا زود سقط میشه بمونه برای بدن خودت عفونت میشه بازم یه جور حس بدی دارم هنوزم 🥲 خداروشکر میکنم که مهرادم الان صحیح و سالم بغلمه ولی هنوزم گاهی به باد بچه اولم اشک می ریزم
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت 3️⃣0️⃣رفتم اتاق زایمان و شوهرم ساک و آورد و من حاضر برای زایمان حالا نه دردی دارم نه خبریه هیچکسم تو اتاق زایمان جز من نبود تا ظهر موندم و غذاخوردمو پرستار دعوام کرد نباید بخوری خوب من نمیدونستم که نباید بخورم خلاصه از ۹صبح تا ۹شب من اونجا راه رفتم انگار نه انگار قراره زایمان کنم از بعدازظهرش ده نفر اومدن زاییدن رفتن من هنوز اونجا بودم تا اینکه کیسه آبمو پاره کردن و سرم زدن بهم بازم درد نداشتم برای زایمان معاینه کردن گفتن همون ۳سانته و یک ساعتی شد و ضربان قلب بچه رو چک کردن وقتی چک کردن متوجه شدن ضربانش ضعیف شده فورا دکتر گفت سزارین اورژانسی که فورا اولین جوجه زندگیم به دنیا اومد آنیتای قشنگم 😭😭😭😍😍😍خیلی ریز بود ۲۶۰۰وزنش بود قد ۵۱قشنگ یادمه یه دختر لاغر پرموی کوچولو که خیلی قشنگ بود حسش خلاصه قرار براین شد مادرم تشریف بیاره پیشم بمونه
وقتی اومد یجوری رفتار کرد که وقتی یه لحظه از در اتاق رفت بیرون همراه تخت بقلی بهم گفت دختر خدابهت صبر بده عجب مادرشوهری داری 😑منم گفتم مادرمه مادرشوهرم نیست بنده خدا خشکش زد زبونش بند اومد هیچی نگفت
مامان السانا مامان السانا ۲ سالگی
تاپیک قبل
هیی بعد چند هفته منو اجی بزرگه رفتیم سونوگرافی اول اجیم رف واسه سونو ک فهمیدیم ۱۰ هفته هست😍و بعد ک من رفتم هیی قلبم تیکه تیکه شد ک بچم مولار بوده و ۸ هفته بودم هییی خیلی ناراحت شدم ولی برای اجیم خیلی خوشحال بودن خلاصه من رفتم شهرستان واسه کورتاژ اجی متوسط اومد باهام خیلی کمکم کرد سه روز بالاسریم بود همش منو اینور اونورر میبرد عایی نمیدونستیم این اجیمم حاملس🤣😂بعد چند هفته بعد ک فهمیدم این اجی متوسطه هم حاملس باهم انگار شوهرا دست بکار شده بودن ک مال من سقطش کردم 😓ولی برای خواهرام خوشحال بودم اجی متوسطه رو بردیم سونو ک فهمیدیم این ۶ هفته بود ینی اجی بزرگم بچش ۱ ماه از این اجی متوسطه بزرگتر بود خلاصه هردو شون دختررر شدن😍😍وایی ک ما رو ابراا بودیمم بعد این ک خواهرام ۶ و ۵ ماهه بودن منم فهمیدم بارداررمم اخ جووونم خدایی همه حیرت زده بودن از ما ک چیشد هرسه تا باهم حامله شدن همه میگفتن شما خواهرا مشکل دارید حتما برا همینه بچه هاتو سقط میشن هیی خداا خیلی حرفا شنیدیم منم بعد ۱۸ هفته بودم ک رفتم سونو خاستم بچم پسر شه ک تنوع شه خواهرام دختردارن من پسردارشم ولی منم دخمل بود😍🤣عاییی بعد سوونو یع دل سیررر خندیدم

باقیش رو زیر مینویسم