۱۳ پاسخ

خوندم همشو تااینجا 💗

مامان نفس درخواست دوستیمو قبول کن داشته باشمت دارم داستانتو میخونم

🥺🥺🥺

عزیزم همسن وسال خودمی منم داستانم دقیقا باشما یک سراین گیردادن های الکی شد بیاییم عاشق بشیم وبادوست پسرم ک الان شوهرم ازدواج کنم

عزیزم بقیه داستانتو بزار

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

عزیزم درخواستم وقبول کن تا ادامه داستانت و بخونم

جذب داستان زندگیت شدم

منتظرممم

سلام لطفاا درخاستمو قبول کن ک گممتون نکنم

منتظر هستیم

خب بقیشم بذاررررر

شبت بخیر عزیزم
فردا ادامه داستان رو میخونیم

سوال های مرتبط

مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت 2️⃣9️⃣خلاصه من تو هفته ۳۵ بارداریم بودم و مادرمم ازاونایی نبود که منو ببره پیش خودش و محبت کنه و بهم برسه یه چندروزی بود موقع راه رفتن زیرشکمم قفل میشد درد میگرفت بعد ول میکرد و من چون بلد نبودم نمیدونستم چرا اینجوریم و اوناهم بهم نمیگفتن مادرشوهر و خواهرشوهر که برم دکتر
خلاصه گفتم هفته بعد یکشنبه دکترم میاد بیمارستان و میرم بهش میگم که اینجوری میشم و رفتم و دکتر نبود مریض اورژانسی داشت و رفته بود که جراحی کنه و من به اون پرستارا انترنا گفتم اوناهم گفتن الان ۳۶ هفته هستی و الان زوده زایمان کنی برو یک ماه دیگه بیا که وقتی داشتم میرفتم یکی داد زد صدام زد خانوم برگرد بیا که دوباره رفتم و گفت یه ماما برگشته بزار معاینت کنه گفتم باشه و وقتی معاینم کرد دستاش کلا خون بود گفت دهانه رحمت ۳سانت بازشده و من ترسیده بودم خیلی ترس برم داشته بود خلاصه تمام آزمایشات و سونوگرافی ها رو نوشت و رفتم انجام دادم و حاضرشدم برای زایمان طبیعی خیلی میترسیدم یدفعه اونجوری شدم
مامان پناه مامان پناه ۸ ماهگی
اوووف اره خلاصه. دوهفته گذشت من دخترم بردم پیش دکترش گفت باید بره تهران ببرش یا عملش میکنه یا چکش میکنن نوبت بهش میدن شایدم بستریش کنه گفتم باشه. اومدم خونه به شوهرم گفتم هیچی نکفت گفت تو‌پول داری ببرش گفتم جور میش. با اینکه همش فقط پنجاه تومن داشتیم منم هی سروصدا دعوا کردم این بار قسم خوردم اگه دخترم. چیزیش بش من نیستم به جون بچه هام. و مجبور شد بیاد باهاش فرداش رفتیم تهران رفتم براش لباس جدید خریدم تو یه سیسمونی فروشی رفتم زنه ناخواسته گفت من از مشهد دیروز اومدم از پیش امام رضا انشالله که تن بچه ات سالم باشه همیشه. خندیدم بغض و گریه باهم اومد گفت هه چرا گفتم منم دارم میبرمش برا عمل تهران مشکل قلب داره دعا کن اون خانم هم دعا کرد ولی چرا خدا نشنید 😭🖤
بردیمش تهران با کلی مکافات دکتر پیدا کرده ده روز تهران بودم بچه هام تو اصفهان خونه دخترخالم گذاشته بودم دکتر دید و گفت باید اکو قلب بگیری بیاری رفتم اکو گرفتم ازش حالش خوب نبود تند تر نفس میکشید دکتری که اکو قلب گرفت ازش بهش دارو داد گفت بهتر میش تا چهارشنبه باید صبر کنی تا دکتر جراع ببیندش. گفتم باشه ولی قبلش زنگ زد به دکترش بهش وضیعتش گفت اونم گفت این قرص بده بهش
اما دوروز حالش میدیم داره بدتر میش بیشتر اکسیژن میخواد شب اصلا نخوابید بچه ای که دوماه تموم شب سرش میزاشت صبح بیدار میشد چرا امشب نمیخوابه ساعت. چهارصبح بلند شدم گفتم ببریمش بیمارستان تا بردمش تو ماشین حالش بدتر شد 😭😭😭😭
سریع اورژانس بستریش کردیم
مامان نویان💙 مامان نویان💙 ۱۶ ماهگی
میگم یه سوال
دوران بارداری رو ترجیح میدین یا الان رو کدومش راحت تر بودین
خودم الان رو ترجیح میدم درسته سخته ولی شیرینه من بارداری بشدت سختی داشتم همین ک تستم مثبت شد بعدش ویار وحشتناک اومد سراغم در حد خون بالا اوردن و فشار همیشه پایین که هشته هفته فهمیدم دوقلو دارم و حال خرابم ادامه داشت تا ۱۱ هفته لکه داشتم رفتم سونو گفتن سه قلوه تازه سختیم شروع شد اون دوتا جفتاشون مشترک بود دکتر گفت باید ریداکت شن من قبول نکردم خلاصه ب هر سختی و استراحت مطلق گذشت تا آنومالی ۱۹ هفته ک رفتم گفتن خونرسانی مختل شده دیگ بای. حتما ریداکت کنی خلاصه رفتم تهران و با دلی شکسته ریداکت انجام شد و سخت ترین لحضه زندگیم شد جون دادن بچه.هام جلو چشام دیگ گذشت تا من شدم ۲۵ هفته عید فطر بود خونه بابام استراحت بودم ک کیسه آب اون دو قل ریداکت شده‌م پاره شد رفتم سنندج گفتن بچت نمیمونه و باید زایمان کنی چن ساعت مثل چند سال گذشت و معلوم شد قل زنده‌ام نویانم مشکلی نداره و سالمه ولی من اون دکتری ک گفت دلخوش بهش نباش بچت زبونم لال میمیره رو هیچوقت حلال نمیکنم خلاصه پنج روز بستری بودم تا مطمن شن دهانه رحمم باز نمیشه و بعدش ترخیص شدم دیگ با هزاران سختی گذشت تا ۳۷ هفته ک حرکت بچم کم شد رفتم nstگفتن باید اورژانسی سزارین شی بعدش ک دنیا اومد فقط ی لحظه دیدمش بعدش فرستادن سنندج nicuدو هفته اونجا بود و من تا ابد حسرت اینکه بعد زایمان بغلش کنم رو دلم موند و وقتی رفتم تو اون دستگاه دیدمش چند ساعت فقط زار زدم بچم بخاطر مکونیوم بستری بود
خلاصه گذشت و ترخیص شد با وزن ۱۹۰۰ و هزاران سختی و رفلاکس و وزن کم و کولیک و ...
ولی همه اینا گذشت و نویان من الان شکر خدا سالم و سلامت پیشمه و خدار. هزاران بار بخاطرش شکرگذارم
مامان لوبیا کوچولو مامان لوبیا کوچولو ۱ سالگی
پارت چهارم
بعد اون همه حرف جواب آزمایش بردم پیش دکترم .
تعجب کرد گفت ما کوچیک ترین ریسک ها رفتیم تا آخرش از نظر سلغری و آزمایش سنو چرا الان .
گفتم منم اومدم ازت بپرسم چرا الان .گفت نمی‌دونم برو پیش فلان خانم دکتر مشهد
ب شوهرم زنگ زدم راه دور بود نتونستم چیزی بگم گفتم اگر میتونی بیا باز گفتن یه اکو قلب دیگ بریم مشهد.
شوهرم اومد بهش گفتم چقد اون داغون شد بماند چقد من جون دادم تا بگمم بماند.
رفتیم مشهد همش امیدوار بودم ایندفعه هم مثل دفعه های قبل بهم بگن چیزی نیست اون ته که های دلم امیدوار بودم
و دوباره دکتر اونجا گفت سنو نمی‌دونم چی چی که همه چیو نشون میده برم رفتم و درکنار تأسف دکتر سنو مشهدم گفت چرا الان 🥲🥲🥲
جواب بردم پیش دکتر اونم همون حرفا رو زد .گفت امکان داره ۵۰.۵۰بچه زنده بمونه .ولی دعا کن نمونه .چون موندنش بدتر از نبودنش.گفت بمونه بچه نیست یه تیکه گوشت.گفت به دکترا بگو نامه بزنه بده بیمارستان ک وقتی دنیا اومد احیاش نکنن
گفتم یعنی چی گفت بزارن بمیره
گفتم پس سزارینم کنن نامه بده.گفتن نمیشه برا خودت بده و از این حرفا گفتم من طاقت نمیارم زایمان طبیعی کنم بعد تو همین حین دعا کنم بمیره وببینمشو بعد واسه زنده بودنش بقیه هیچ کاری نکنمن
گفت مجبوری کار دیگه ای نمیشه.
دوباره دستیار دکتر ک دلش برام سوخته بود اومد بهم داره بده گفت بشین خودم ستون کنم اون سنو نمی‌دونم سنو چندمی بود .گفت بخاطر خودت مجبوری طبیعی زایمان کنی و حرفه‌ای اونایی دیگ ولی یکمی دلسوز تر
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 ۱۳ ماهگی
پارت ۳
خلاصه همینکه کارامو کردم یهو یادم اومد بزار بع اشنامون بگم شب قبل اینجوری ازم ترشح رفته سریع زنگ زدم داستانو گفتم بهش اونم بهم گف فردا برو بیمارستان تست امینیوشور(سوراخ شدن کیسه اب) بده ولی اگه کیسه ابت پاره نشده باشه درد نداشته باشی بستریت نمیکنن باید بری خونه دردات شروع شد بیایی ینی یه جورایی ناامیدم کرد ک زایمان نمیکنی حالا حالاها منم ۳۹هفته ۲روز بودم اون شب انقد گریه کردمممم گفتم من فعلا زایمان نمیکنم دیگه بریده بودم قرار بود شبش برم خونه مادرشوهرم صبحش از اونجا برم بیمارستان مامانمم از اون طرف بیاد بیمارستان پیشم دیگه چون ناامید بودم از بستری هیچی با خودم نبردم فقط پروندمو برداشتم رفتم صبح زود بیدار شدم با همسرم راهی بیمارستان شدیم تا خوده بیمارستان با خدا حرف زدم با کوچولوم تو دلم حرف زدم تا رسیدم جلوی بیمارستان مامانمو دیدم شوهرم گفت منم بیام گفتم نه منکه بستری نمیشم تو از کارت نیفت من با مامانم میرم توام برو سرکار چیزی شد خبر میدم خلاصه ما رفتیم داخل زایشگاه اون‌ روز شیفت اشنامون از ۷ غروب شروع میشد من ساعت ۸ بیمارستان بودم البته باهم درتماس بودیم اونجا سپرده بود به همکاراش ک من رفتم هوای منو داشته باشن خلاصه من رفتم داخل زایشگاه وارد شدم خودمو معرفی کردم رفتم برای معاینه معاینه کرد گفت دهانه رحمت باز نیست ولی ترشح داری احتمالا ترشح کیسه ابه تست بدی بهتره گفتم مطمعنی گف بزار یه بارم دکتر معاینه کنه دکترم معاینه کرد گفت سریع تستو انجام بده مامانم رفت وسیله هاشو گرف دکتر سریع تستو انجام داد تست اصلا درد نداشت گفت بعله کیسه ابت سوراخ شده…..


فرزندپروری شیرخشک‌شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونی
مامان حلما مامان حلما ۱۲ ماهگی
دوستان یه مشورت من بابام ب بدبختی چون بچه پشت سرهم داشتم دلش سوخت پول نداشت هاا ولی به بدبختی برا بچهام کالسکه دست دوم خرید شوهرمو هرکار کردم نگرفت بعد الان بچه‌بچهای خواهرشوهرم اومدن میخاستن برن تجمعات اومد کالسکه بگیره ببره من فقط بهش گفتم نگا بچه های بزرگ سوار نشن خیلی مواظب باش خراب نشه خیلی تاکید کردم چون دفعه پیش دقیقا ماه پیش سه چرخه بچمو گفت میبره پایین که بچه ها گریه میکنن بازی کنن اونجام گفتم مواظب باشی خراب نشه فرداش شکسته آورد بالاگفتم چرا شکسته گفت بخدا من تو کمد گذاشتم اصلا کسی بازی نکرد خلاصه الانم تاکید کردم فقط خراب نشه گفتم ببر بهش برخورد گفت نه پس راستی خودشون بچه ها راه میرن نمی‌برم گفتم نه ببر اذیت میشین نبرد باز رفتم پایین به مادرشوهرم گفتم ببرین کالسکه گفت نه بچه ها میگن میخوره به جدول گیر میکنه خراب میشه گفتم اشکال نداره ببرین اذیت میشین خلاصه نبردن الان اشتباه کردم من خراب شدم شوهرم دهنشو کج میکنه برام خواهرشوهرم 13 سالشه بعد اون دوتای دیگه هرکدوم 3 4 تا بچه دارن هروز همیشه اینجا پلاسن نمدونم بخدا
مامان پسته 🧆 مامان پسته 🧆 ۱۲ ماهگی
ما دیشب رفتیم شیرخشک بخريم، چونکه به پروتئین گاوی حساسیت داره و شیرخشکش رژیمیه باید حتما نسخه پزشک ببریم،
متصدی داروخونه گفت که شما سهمیه این ماهتون رو استفاده کردین دیگه نمیشه بهتون شیرخشک داد. گفتم من تازه این نسخه رو گرفتمااا هنوز سهمیه دارم که!
گف نه کلا ۸ تا توی این ماه میتونستی بگیری که گرفتی دیگه.
و چون رژیمیه ، آزاد نمیدن.
گفتم خب من الان هیچی ندارم چکار کنم؟ گف چند وقتشه؟ گفتم ۶ ماه. گف سرلاک بده بهش . گفتم نمیتونم خب پروتئین گاوی دارن !!
خندید گفت خب شیر نخوره ☺️


اون قسمت از وجودم که بابت چیزی ناراحت میشد و غصه میخورد از بین رفته .
فقط نا امیدم 😅
دلم پررررر از ناامیدی و پشیمونیه. چرا بچه اوردم ؟ چرا گیر کردیم توی این اوضاع چرا این مملکت درست نمیشه چرا ما که اوضاعمون خوب بود به این روز افتادیم 😅

دوست داشتم دیشب تصادف کنيم سه تامون تموم شیم دیگه لازم نباشه انقد استرس بکشیم 😅


چی بگم والا. اگه تا اینجا خوندین ببخشید که انرژی منفی گرفتید 😘