قسمت7️⃣2️⃣دخترا تااینجا بگم که تواون سالهای زندگیم بااون بیشرف چالشهای زیادی رو تجربه کردم دزدی میکرد میومدن درخونمون مواد میکشید همونطور که منو گول زده بود دخترای دیگه هم گول میزد و کلا ما هیچ رابطه ای نداشتیم نه من علاقه ای داشتم نه اون کلا من بیشتر پیش مادرش بودم یا همیشه بدهکار بود به من زنگ میزدن کار که نمیکرد فقط به بهانه شیرخشک و پوشک به مادرش زنگ میزد بچه شیرنداره پول بده اونم میبرد مواد میخرید که یبار به مادرش گفتم دروغ میگه برای بچه نمیخره تو قبلش یواشکی ازمن بپرس من اگه کلمه آره گفتم بده نه گفتم نده که بیشتر دستش رو شده بود و خماری پس میداد ومارو میزد حتی بچه هم کتک میخورد تو اون سالها پدرم اجارمونو میداد که ما سرپناهی داشتیم و آواره نبودیم تو طی ۵سالی که باهاش بودم فقط یبار دادش بزرگم اومد پیشم و من حتی بچه هامم نمیتونستم ببینم چون تنها نمیزاشت جایی برم روانی و مریض و شکاک بود ودنبال بهونه بود و دلیل اینکه بامن بود فقط این بود که بقیه بخاطر منو بچه راش میدادن خونشون چون حتی مادرشم قبل من اونو تو خونش راه نمیداد همه میشناختنش.شیرخشک شیردهی نفخ کولیک رفلاکس پوشک

۶ پاسخ

دوباره ازدواج کردی

خدا رو شکر مادرش آدم خوبی بوده

واقعا چقد سختی کشیدی داستان شما مثه یه رمانه تا الان ک داشتم میخوندم انگار رمان میخوندم . واقعا متاسفم .

الاهی چقدر اذیت شدی من توتنهای اذیت شدم توتوخانه مردی که قدر نشناس بود کاشکی خدااین ادمارو از زمین برداره مادرش هم راحت میشه

حالا یه زن با این همه سختی جدا بشه یمشت حرومزاده میگن کاسب مهریه هست یا هزارتا حرف بی ربط دیگه .

🪅🍁عکسات با من🍁🪅 هر تم دلخواه شما فقط ۸۰ تومن 😻🙀
تبدیل عکسای ساده خونگی به آتلیه ای با جدیدترین تم ها
@ilamiiiiii آیدی روبیک
   @Dilanhosein آیدی تلگرام
🌺🍀ثبت سفارش پیام رسان روبیکا یا تلگرام پیام بزارید🌼🍀

سوال های مرتبط

مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت7️⃣9️⃣اینم بگم تو اون ۵سالی که بااون بیشرف بودم پدرومادرم برای داداشام خونه ساختن هرکدوم یک واحد منو آدم حساب نکردن و داداشام تو اوج کرونا طلاق گرفتن و مادرم منو مقصر میدونست میگفت چون تو طلاق گرفتی زنداداشات وسوسه شدن😑😑😑انگار تودنیا فقط من طلاق گرفته بودم واولین نفر من افتتاح کردم🤦‍♀️ هرکدوم ازبرادرام یه بچه دارن یکیشون دختر یکیشون پسر که بچه ها همراه خودشونه و اونارو باآغوش باز پذیرفته بود اما من آواره بودم اوناکه پسربودن پذریفته بود بابچه دیگه گذشت تا خالش گفت یسر برو شاهرود الکی بگو سمیرا رفته ببین کمکت میکنن بگو سمیرا رفته و بچه اینجاست خلاصه رفت و منو بچه میش خالش موندیم و واقعا بهترین روزام شده بود که رسید زنگ زد باباش به خالش گفت مهم نیست یه بچست نگه میداریم 😏و خلاصه بی نتیجه بود برای ادامه که همونجاو گوشی یه بدبختی و زده بوداومد بهم گفت بیا بریم بهت وکالت طلاق بدم مادرت برگه رو ببینه پول و بهت بده منم گفتم باشه.شیردهی شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک نفخ اسهال یبوست
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت 6️⃣7️⃣
دیگه اون شب باتموم سختی ها و دلتنگیهاش گذشت فقط نمیدونم چرا اون بچه انقدر سفت بود و آسیب ندید خیلی جالبه که اینهمه چالش اون هیچیش نشد چه حکمتی بود برام سوال بود که برگشتم و فرداش رفتیم خونه مادرش که برای بچه سیسمونی بخرم حالا نه که خودشون خیلی همه چیشون سرجاش بود ازمن تنها سیسمونی میخواستن😏😒که رفتیم و من همه چی خریدم کریر تخت تشک لباس همه چی خریدم بجز کالسکه که همش شد دومیلیون و اومدیم تو ماشین گازشو گرفت مادرش گفت چته حیوون که گفت این زنیکه داره پولارو ب گ ا میده مادرش گفت پول خودشه خوب احمق برای بچه توی خر خرید کرده و خلاصه پولارو تیکه تیکه ازمن گرفت نابود کرد تنها چیزی که ازاون پول برام بدرد خورد برای بچه ها خرید کردم همین که شد رفتیم خونه و هیجوقتم هیچی نداشتیم بخوریم چون کار نمیکرد همیشه شکممونو خونه مادرش سیر میکردیم و یه پولی گیرم میومد خوش خوشانمون بود کولیک نفخ رفلاکس پریود تب واکسن نوزاد سرماخوردگی
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت8️⃣0️⃣و اون روز موعود اومد روزی که کلی منتظرش بودم انگار خواب بود همه چیز داشت قشنگ و راحت چیده میشد بدون هیچ مانعی و رفتیم دفتر اسناد و پشت میز یه خانومی بود که متوجه حال و روزم و استرسم شده بود بعد اتمام کار یواشکی بهم گفت یه متنی برات حاضر کردم که هیچ خدایی نمیتونه کاریت داشته باشه برو حالشو ببر منم خوشحال و خندون خلاصه رفتیم خونه خالش و برگه رو قایمش کردم و بهش گفتم مادرم بنظرت اینجوری قبول میکنه؟؟بچه که نیستش باید طلاق بگیریم که یدفعه گفت بچه رو بهت نمیدم 😑حالا درکل چرا نمیداد بخاطر اینکه تنهاصلاحش بود چون بقیه دلشون میسوخت بخاطر اون بچه اونو راه میدادن همه جا اما اگه بچه نبود هیچکس راش نمیداد منم دلمک سنگ کردم گفتم بزار بره طلاقمو بگیرم اونکه نمیدونه توبرگه چی نوشته حضانت و کفالتش بامنه بعد ازش میگیرم اول ازشرش خلاص بشم که خوب من جایی رو نداشتم برم و ازیه طرف خونه خاله اون بود اول من باید میرفتم بعد اون مطمعن میشد میرفت که خالش بهم گفت برم خونه دخترش که خونه مجردی داشت واسه خودش گفت تو باچمدونت برو اونجا میگیم تورفتی رشت که من رفتم و اونم بلیط گرفت بچه رو برداشت رفت وقتی رفت خالش زنگ زد من برگشتم حالا جالبه خونه عمم یه کوچه با خونه خالش فاصله داشت داییم و عموم و خالمم تهران بودن😏😏 اونوقت من همچنان اسیر بودم اما خوب ارزششو داشت داشتم خلاص میشدم به راحتی .شیردهی پوشک شیرخشک رفلاکس کولیک نفخ یبوست اسهال نواد
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت 8️⃣1️⃣بالاخره صبح شد رفتم محضر عقدمون که اونجا اقدام کنم که بهم یه کارت وکیل داد و ازش پرسیدم خانوم وکیل من وکالت دارم هزینه طلاقمو بگیرید چقدر میشه گفت کلا ۳تومان ۱۵۰۰اولش میگیرم ۱۵۰۰اتمام کار که من زنگ زدم بابام و همه چیو تعریف کردم و فورا پول زد برام ۵تومان برام زد😍و من فورا باوکیل هماهنگ کردم کلا تو ده روز همه چی تموم شد بچه ها من خلاص شدم آزاد شدم و موندم خونه خالش تا نزدیکای خرداد خونه خالش بودم و وقتی هم فامیلاش میومدن منو قایم میکرد میرفتم خونه دخترش خداییش خالش خیلی کمکم کرد تااینکه یدفعه زد به سرم گفتم تاکی اینجا بمونم بزار زنگ بزنم بابام ببینم منو میپذرن که زنگ زدم بابام گفت مادرت گفته باید بدون بچه اون مرتیکه بیاد بدون بچه باید بیاد با بچه قبولش نمیکنم خوب منم که پول نداشتم کسیو نداشتم خودمم اضافه بودم خالش گفت اشکال نداره جونتو بردار برو اون پسره با پدرش و پدربزرگش و عموهاش بزرگ میشه بدوخوب بزرگ میشه اگه تو ببریش به بهانه بچه بازم میاد اذیتت میکنه فقط برو که من برام سخت بود خیلی سخت بود ۵سال بود بامادرم حرف نزده بودم غرورمم اجازه نمیداد التماسش کنم شیردهی شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک نفخ تب واکسن نوزاد
مامان قَندَم☁️♥️ مامان قَندَم☁️♥️ ۶ ماهگی
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.
مامان لوبیا کوچولو مامان لوبیا کوچولو ۱ سالگی
پارت۶
من قبل اینک ببرن اتاق زایمان تو همون حالت گیجی ک بودم به ماما گفتم یه کاری برام انجام بده
بچم که دنیا اومد لطفاً ب من نشونش نده 😔😔😔😔
طاقت ندارم ببینمش بعد از پیشم بره 😔😔😔
منو بردن اتاق زایمان دوتا تخت بود .من دقیقا رو اون تختی بودم که کنارش بچه هارو میزاشتن. من وقتی زایمان که کردم
در کمال ناباوری.معجزه خدا .........
دکترم گفت وااااا چرا این زندس چرا این غلط می نه
من گفتم زندی گفت آره فقط بینیش یکمی مشکل داره
من فکر کردم لب شکریه منظورش .
با این حال بازم بچه رو نشونم نداد .چون میترسید شاید بعد مشکل پیش بیاد.
از بچه آزمایش گرفتن ک ببرن آزمایشگاه یه ۶ماه تا۱سال نگه دارن بعد ما مبلغ پرداخت کنیم تا آزمایش کنند جواب اینک چرا اینجوری شده رو بدن
بچه رو بردن سنو از مغز گرفتن .گفتن فعلا چیزی مشخص نمیشه
بردن دکتر بینی شو دیده گفته نه ظاهری مشکل ندارع فقط دماغ بچه یکم بادش زیاد
بعد ۱ساعت بچه رو آوردن پیشم بچم شیر میخورد دستشو دهنش میکرد چشاشو باز میکرد مثل همه بچه های دیگ.رفتم بخش هی میومدن چک میکردن دور سرشو .
با این همه مشکل که تو ی روز بهم گفتن بچم اصلا مراقبتهای ویژه نرفت
مثل بچه های عادی تو بخش بود.
این معجزه خدا بود برام .نمی‌دونم خدا میخاست امتحانم کنه‌..میخاست بگه میتونم هم بگیرم هم بهت ببخشم .ما خوشحال ترین بودیم با اینک تو دلم رخت میشستن از استرس