قسمت7️⃣9️⃣اینم بگم تو اون ۵سالی که بااون بیشرف بودم پدرومادرم برای داداشام خونه ساختن هرکدوم یک واحد منو آدم حساب نکردن و داداشام تو اوج کرونا طلاق گرفتن و مادرم منو مقصر میدونست میگفت چون تو طلاق گرفتی زنداداشات وسوسه شدن😑😑😑انگار تودنیا فقط من طلاق گرفته بودم واولین نفر من افتتاح کردم🤦‍♀️ هرکدوم ازبرادرام یه بچه دارن یکیشون دختر یکیشون پسر که بچه ها همراه خودشونه و اونارو باآغوش باز پذیرفته بود اما من آواره بودم اوناکه پسربودن پذریفته بود بابچه دیگه گذشت تا خالش گفت یسر برو شاهرود الکی بگو سمیرا رفته ببین کمکت میکنن بگو سمیرا رفته و بچه اینجاست خلاصه رفت و منو بچه میش خالش موندیم و واقعا بهترین روزام شده بود که رسید زنگ زد باباش به خالش گفت مهم نیست یه بچست نگه میداریم 😏و خلاصه بی نتیجه بود برای ادامه که همونجاو گوشی یه بدبختی و زده بوداومد بهم گفت بیا بریم بهت وکالت طلاق بدم مادرت برگه رو ببینه پول و بهت بده منم گفتم باشه.شیردهی شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک نفخ اسهال یبوست

۹ پاسخ

الآن چه سالیه ۱۴۰۰؟

خیلی دوست دارم بدونم سرنوشت اون بچه چیشد

طفلکم🥲

چقد مامانت ظالم بوده واااقعا چطور تونسته با دخترش اینجور کنه ک پاره تنشه.. بگو ک مامانت تقاص پس داده

واییییییییی خدا چه قدر اذیت شدی انشاالله که بقیه داستان زندگیت ورق برگشته باشه واست
همه این مشکلات همه تقصیر مادرت هست اگه مجبورت نمی‌کرد یا هواتو می‌داشت هیچ وقت این همه مشکل و از سر نمیگذروندی

عزیزم بقیش ❤️

بقیه اش

وای از وقنی داستانتو خوندم اشکام جاری شدن از ظهر میخونم سر درد گرفتم الهی بگردم برات 😭

دختر قلبم به درد اومد برای تک تک لحظات سختی که گذروندی😢 فقط منتظر اینم به قصه ی زمان حال برسی🥲❤️

سوال های مرتبط

مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت8️⃣0️⃣و اون روز موعود اومد روزی که کلی منتظرش بودم انگار خواب بود همه چیز داشت قشنگ و راحت چیده میشد بدون هیچ مانعی و رفتیم دفتر اسناد و پشت میز یه خانومی بود که متوجه حال و روزم و استرسم شده بود بعد اتمام کار یواشکی بهم گفت یه متنی برات حاضر کردم که هیچ خدایی نمیتونه کاریت داشته باشه برو حالشو ببر منم خوشحال و خندون خلاصه رفتیم خونه خالش و برگه رو قایمش کردم و بهش گفتم مادرم بنظرت اینجوری قبول میکنه؟؟بچه که نیستش باید طلاق بگیریم که یدفعه گفت بچه رو بهت نمیدم 😑حالا درکل چرا نمیداد بخاطر اینکه تنهاصلاحش بود چون بقیه دلشون میسوخت بخاطر اون بچه اونو راه میدادن همه جا اما اگه بچه نبود هیچکس راش نمیداد منم دلمک سنگ کردم گفتم بزار بره طلاقمو بگیرم اونکه نمیدونه توبرگه چی نوشته حضانت و کفالتش بامنه بعد ازش میگیرم اول ازشرش خلاص بشم که خوب من جایی رو نداشتم برم و ازیه طرف خونه خاله اون بود اول من باید میرفتم بعد اون مطمعن میشد میرفت که خالش بهم گفت برم خونه دخترش که خونه مجردی داشت واسه خودش گفت تو باچمدونت برو اونجا میگیم تورفتی رشت که من رفتم و اونم بلیط گرفت بچه رو برداشت رفت وقتی رفت خالش زنگ زد من برگشتم حالا جالبه خونه عمم یه کوچه با خونه خالش فاصله داشت داییم و عموم و خالمم تهران بودن😏😏 اونوقت من همچنان اسیر بودم اما خوب ارزششو داشت داشتم خلاص میشدم به راحتی .شیردهی پوشک شیرخشک رفلاکس کولیک نفخ یبوست اسهال نواد
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت 8️⃣1️⃣بالاخره صبح شد رفتم محضر عقدمون که اونجا اقدام کنم که بهم یه کارت وکیل داد و ازش پرسیدم خانوم وکیل من وکالت دارم هزینه طلاقمو بگیرید چقدر میشه گفت کلا ۳تومان ۱۵۰۰اولش میگیرم ۱۵۰۰اتمام کار که من زنگ زدم بابام و همه چیو تعریف کردم و فورا پول زد برام ۵تومان برام زد😍و من فورا باوکیل هماهنگ کردم کلا تو ده روز همه چی تموم شد بچه ها من خلاص شدم آزاد شدم و موندم خونه خالش تا نزدیکای خرداد خونه خالش بودم و وقتی هم فامیلاش میومدن منو قایم میکرد میرفتم خونه دخترش خداییش خالش خیلی کمکم کرد تااینکه یدفعه زد به سرم گفتم تاکی اینجا بمونم بزار زنگ بزنم بابام ببینم منو میپذرن که زنگ زدم بابام گفت مادرت گفته باید بدون بچه اون مرتیکه بیاد بدون بچه باید بیاد با بچه قبولش نمیکنم خوب منم که پول نداشتم کسیو نداشتم خودمم اضافه بودم خالش گفت اشکال نداره جونتو بردار برو اون پسره با پدرش و پدربزرگش و عموهاش بزرگ میشه بدوخوب بزرگ میشه اگه تو ببریش به بهانه بچه بازم میاد اذیتت میکنه فقط برو که من برام سخت بود خیلی سخت بود ۵سال بود بامادرم حرف نزده بودم غرورمم اجازه نمیداد التماسش کنم شیردهی شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک نفخ تب واکسن نوزاد
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت7️⃣1️⃣خلاصه خالش بهش گفت پاشو بریم بیرون و وقتی برگشتن خالش ازشیرمرغ تاجون آدمیزاد برام خریده بود ازشیرعسلی بگیر تا آبمیوه و آجیل و گوشت و مرغ و هرچی که فکرشو کنید خریده بود و خونه رو فوری تمیز کرد و سوپ گذاشت و یک هفته موندن پیشمو نزاشت دست به سیاه و سفید بزنم بچه رو میگفت فقط شیر بده بعد خودش میخوابوند 🥲 که بعداز یک هفته خالش گفت ۳تادخترام خونه هستن دیگه باید برگردم خالش شوهرش فوت شده بود و بعدش گفت بریم خونه ما تاچهل روزتو اونجا بمون و باهمدیگه رفتیم اندیشه اینم بگم خانواده مادرش اصالتن لر بودن و خیلی بهتراز خانواده پدریش بودن خودشم لنگه باباش بود و خلاصه رفتیم اندیشه و من خونه خالش بودم دختراشم مهربون بودن و تو دوره خودشون خیلی جلو بودن دبی برو استانبول برو و عمل لیپو و بینی و فلان وفلان که الان مده اونا اون موقع همشو انجام داده بودن و قلب مهربونی داشتن درحدی که دوست پسر دخترخالش برای من جیگر تازه خریده بود با شیره خرما که بخورم اونوقت خود بیشرفش براش مهم نبود فقط دنبال مفت خوری بودیجا پیدا کنه مفت بخوره به هیچی علاقه مند نبود.شیرخشک شیردهی پوشک نفخ رفلاکس کولیک
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت7️⃣2️⃣دخترا تااینجا بگم که تواون سالهای زندگیم بااون بیشرف چالشهای زیادی رو تجربه کردم دزدی میکرد میومدن درخونمون مواد میکشید همونطور که منو گول زده بود دخترای دیگه هم گول میزد و کلا ما هیچ رابطه ای نداشتیم نه من علاقه ای داشتم نه اون کلا من بیشتر پیش مادرش بودم یا همیشه بدهکار بود به من زنگ میزدن کار که نمیکرد فقط به بهانه شیرخشک و پوشک به مادرش زنگ میزد بچه شیرنداره پول بده اونم میبرد مواد میخرید که یبار به مادرش گفتم دروغ میگه برای بچه نمیخره تو قبلش یواشکی ازمن بپرس من اگه کلمه آره گفتم بده نه گفتم نده که بیشتر دستش رو شده بود و خماری پس میداد ومارو میزد حتی بچه هم کتک میخورد تو اون سالها پدرم اجارمونو میداد که ما سرپناهی داشتیم و آواره نبودیم تو طی ۵سالی که باهاش بودم فقط یبار دادش بزرگم اومد پیشم و من حتی بچه هامم نمیتونستم ببینم چون تنها نمیزاشت جایی برم روانی و مریض و شکاک بود ودنبال بهونه بود و دلیل اینکه بامن بود فقط این بود که بقیه بخاطر منو بچه راش میدادن خونشون چون حتی مادرشم قبل من اونو تو خونش راه نمیداد همه میشناختنش.شیرخشک شیردهی نفخ کولیک رفلاکس پوشک
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت 2️⃣9️⃣خلاصه من تو هفته ۳۵ بارداریم بودم و مادرمم ازاونایی نبود که منو ببره پیش خودش و محبت کنه و بهم برسه یه چندروزی بود موقع راه رفتن زیرشکمم قفل میشد درد میگرفت بعد ول میکرد و من چون بلد نبودم نمیدونستم چرا اینجوریم و اوناهم بهم نمیگفتن مادرشوهر و خواهرشوهر که برم دکتر
خلاصه گفتم هفته بعد یکشنبه دکترم میاد بیمارستان و میرم بهش میگم که اینجوری میشم و رفتم و دکتر نبود مریض اورژانسی داشت و رفته بود که جراحی کنه و من به اون پرستارا انترنا گفتم اوناهم گفتن الان ۳۶ هفته هستی و الان زوده زایمان کنی برو یک ماه دیگه بیا که وقتی داشتم میرفتم یکی داد زد صدام زد خانوم برگرد بیا که دوباره رفتم و گفت یه ماما برگشته بزار معاینت کنه گفتم باشه و وقتی معاینم کرد دستاش کلا خون بود گفت دهانه رحمت ۳سانت بازشده و من ترسیده بودم خیلی ترس برم داشته بود خلاصه تمام آزمایشات و سونوگرافی ها رو نوشت و رفتم انجام دادم و حاضرشدم برای زایمان طبیعی خیلی میترسیدم یدفعه اونجوری شدم
مامان نیلماه کوچولو مامان نیلماه کوچولو ۱۵ ماهگی
اول صبحی یاد یه خانومی افتادم که وقتی ۴ ما باردار بودم اون خانوم تازه بار دار شده بود به من گفت چند ماهه و جنسیتش چیه گفتم ۴ ماه و دختر که سومین دخترمه گفت خداروشکر خدا بهت فرشته داده گفتم شما چی گفت منم یه دختر دارم اینم تازه باردارم ان شالله که سالم باشه و دختر باشه گفتم با تعجب هاا چراا همه جنس مخالف تو چراا گفت من زورکی چیزی از خدا نمیگیرم مخصوصا پسر گفت چون تجربه شده برام پدر مادرش ۶ تا دختر داشتن میگفت بخاطر پسر چه کارای که نکردن یه زیارت تو دل کوه بود سه شبانه روز رفتن تا رسیدن که دعا کنن پسر باشه میگفت الان ما ۶ تا دختر شدیم کارمند و عاقبت بخیر همون داداشمون معتاد و کتک زن به مادرمون هر روز پول میخواد بره مواد بخره و اینکه مادرم شرمنده هر روز یاید از ما دخترا نوبتی پول بگیره برا این پسر که میگه کاش از خدا زورکی نخواسته بودمش نمیخوام با این حرفم بگم پسر بده ولی بدونیم خدا هر چیزی که میده بدون منت باارزشتره تا اون چیزی که با زور ازش بگیریم