قسمت 2️⃣8️⃣تقریبا یک سالی شد و من مجدد باردار شدم و اینبار کمی عاقلتر بودم اون دختر بچه پرهیجان و پرشور کمرنگ شده بود درمن و رفتم دکتر و گفت باید استراحت کنی تا ۶ماه مطلق استراحت کنی و نوبت رسید به سونوگرافی😭😭😍😍😍 بچم دختر بود یه مامان کوچولو که ۱۶سالشه و حاملست و قراره دختردار بشه و من تا ۵ماهگی استراحت کردم و بعدش با رعایت فعالیت داشتم و تو همون خونه روستایی با پدرشوهر و مادرشوهر وخواهرشوهر طلاق گرفته زندگی میکردم کوچکترین عضوشون من بودم خانواده شوهر سابقم ۷نفره بودن دوخواهر دوقلو سه برادر و پدرومادر که خواهراش یکیشون ازدواج کرده بود و دیگری طلاق گرفته بود و بزرگترین برادر ازدواج کرده بود دوپسر داشت و برادر کوجیکه ازدواج کرده بود یه پسر داشت
دخترا این داستان من طولانیه صبوری کنید همشو میزارم براتون منم مثل خودتون مادرم و مشغله دارم این وسطا هم براتون داستان زندگیمو میزارم این قصه شوهر سابقمه شوهر فعلیم نیست

۳ پاسخ

در حال شیر دادن

تصویر

ومنی که سرتخت بیمارستان خوابم نمیبره از درد ،دارم داستان تو میخونم

راحت باش عزیزم خودتو اذیت نکن

سوال های مرتبط

مامان فاطمه‌نورا💖 مامان فاطمه‌نورا💖 ۷ ماهگی
قصه‌ی زندگیم 3️⃣8️⃣ در واقعه3️⃣9️⃣میشه دوبار 3️⃣7️⃣گذاشتم گم نکنید من اشتباه نوشتم
تو این دو سال باز پسر عمه سر و کله‌ش پیدا شد😑🥺حرف از طلاق زد حرف از خواستن من زد بعد اون خودکشی که با قرص کرده بود همه دیونه خطابش میکنن میگن مغزش خراب شده🥲😣 ولی سالم و سلامته چون هنوز چشمش دنبال من بود چون هنوز هر جا مینشست میگفت زهراسادات رو من میگیرم تقدیر منه،بین اونام اختلافدرست شده بود و هنوزم ادامه داره 🥺🥲 پیگیر دوا و دکتر شدم بعد حدود ۵سال😔 با کمک داداشمو زن‌داداشم هزینه‌های دکتر رو میدادن و میبردنم دکتر از این دکتر به اون دکتر از این سونو به اون سونو سی‌تی ام آر آی آزمایش هر روز رفت و آمد ما شده بود بیمارستان مطب خونه خونه بیمارستان مطب داروخونه
۳ماه طول کشید طلاق بگیرم حدود ۸یا۹ماهی طول کشید دنبال دوا دکتر باشم و جواب سی‌تی اسکن رو کرفتیم بردیم پیش دکتر که گفت هیچ فرصتی برای به عقب انداختن نداری باید عمل جراحی بشی و تخمدانت رو برداریم یه کیست مویی به اندازه ۱۸سانتیمتر با وزن حدودا۳۰۰گرم داخل تخمدان راستم بود و ۶تا توده ریز و درشت هم گوشه کنار تخمدانمو گرفته بود که همش باعث و بانی این بیماری شوهر سابقم بود با رابطه‌های دم به دقیقه‌ش با رعایت نکردن یه سری نکات بهداشتی با بی‌توجه بودن به سلامتی شخصی و زندگی زناشویی منو گرفتار یه بیماری یه چالش جدید یه درد جدید کرده بود😔 دکترم میگفت هیچی قطعی و حتمی نیست همه چیز حین عمل جراحی مشخص میشه که تا چه حد توده‌ها رشد کردن به کجاها رسیدن کدوم قسمت دیگه‌ی بدن رو درگیر کردن یا نکردن باید بعد جراحی و جواب پاتالوژی درموردش صحبت کرد فعلا فقط برید کارای بستری رو انجام بدید تا این زن رو از یه خطر خیلی بزرگ تا جای ممکن نجات بدیم 🥺😟
مامان مَهان💗 مامان مَهان💗 ۹ ماهگی
نصف شب یاد روز زایمان افتادم
وقتی که مهان بدنیا اومد که من درحال اب آناناس خوردن بودم و با اینکه درد داشتم مث دیونه ها می‌خندیدم😂😂😂😂بعدش خودم پاشدم لباس تمیز پوشیدم رفتم حموم کامل خودمو شستم و رفتم سر تخت ک‌ بچه دیدم و خودم بچه رو بردم بیرون پیش باباش
تخت جفتی رو آوردن یه خانمی که زایمان کرده بود و سزارین شده بود
دوقلو بدنیا آورده بود دوتا دختر
هیچکس رو نداشت یعنی یک نفر بهش سر نزد و رسیدگی نمی‌کردن بهش فقط یه خواهر شوهر داشت(به خواهر شوهرش میگفتم بخاطر داداشت اومدی یا زنش؟ می‌گفت بخاطر خدا اومدم کمک کنم😂)
این خانم دوتا پسر و دوتا دختر توی خونه داشت و این چهارتا رو هم سزارین شده بود
و دوتا دوقلو دختر هم بدنیا آورده بود همون روز ک اینم سزارین بود(که خب شد ۵ باز سزارین)
و دوتا دوقلو پسر عم داشت گفت تو شکمم مردن مریض شدم و شوهرم نبردم دکتر
تو دلم میگفتم چه احمقه که باز بچه دار شده
و اینم بگم شوهرش نیومد حتی بیمارستان دنبالش و حتی بهش سر نزد😐🤌🏻تمامممم هزینه و کارهای بیمارستان رو خواهر شوهر انجام داد ک خب بنده خدا میگف چکنم کسی نمیاد به دادش برسه
این وسط پرستار ها ذوق دوقلو هارو میکردن و ازش میپرسیدن بچه چندمتع!
میگفت ک اینا سومین سزارین من هستن
میخواست نگه که ۵ باز سزارین شد و حتی فکرش به این نمی‌رسید که داخل پرونده همه چی نوشته شده 🤦🏻🤦🏻🤦🏻
و یه گوشی نوکیا ساده هم داشت که خاموش کرده بود اصلا حاضر نبود به خانواده خودش زنگ بزنه بگه زایمان کردم
تا ۱۲ ساعت بعد زایمان هم فقط قند مینداخت تو آب و میداد به بچه ها
منم پاشدع بودم داشتم بچه هارو یکی یکی میدادم دستش😂😂😂روز زایمان من نشستم رو صندلی مامانم رفت رو تخت خوابید
اصلا سوژه بودیم
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۴۱

من یه دلیل بزرگ داشتم برای اینکه سهراب رو انتخاب بکنم حامد بعد از جدایی از نیارا خواهر سهراب رو گرفته بود که یعنی نسبتشون می‌شد پسرخاله و دختر خاله.
از بعد اینکه حامد ،نیارا رو طلاق داد،خاله‌هام یه جور دیگه به مامانم نگاه می‌کردم یه جوری باهاش حرف می‌زدن که انگار یعنی تربیت تو مشکل داشت.
منم با خودم گفتم هم سهراب پسر خوبیه هم می‌تونم اینجوری این لکه رو از دامن مامانم پاک بکنم.
از یه طرف دیگه ته دلم خیلی خوشحال بودم احساس آزادی می‌کردم...
احساس نجات...
قرار بود گوشی برام بگیره،
هرجوری دلم می‌خواد لباس بپوشم.
هر وقت دلم می‌خواد اجازه داشته باشم از خونه برم بیرون.
همه آنچه که خونه پدرم نداشتم...
اما ازدواج با سهراب بدی خودشم داشت دیگه اجازه نداشتم درس بخونم،
اجازه نداشتم سر کار برم .
فقط باید خانه دار می‌شدم .
اما قبول کردم...
فاصله بین خواستگاری تا عروسی ما فقط دو ماه طول کشید و من رفتم طبقه بالای خونه مادر شوهرم یعنی خالم زندگی کردم.