قسمت7️⃣1️⃣خلاصه خالش بهش گفت پاشو بریم بیرون و وقتی برگشتن خالش ازشیرمرغ تاجون آدمیزاد برام خریده بود ازشیرعسلی بگیر تا آبمیوه و آجیل و گوشت و مرغ و هرچی که فکرشو کنید خریده بود و خونه رو فوری تمیز کرد و سوپ گذاشت و یک هفته موندن پیشمو نزاشت دست به سیاه و سفید بزنم بچه رو میگفت فقط شیر بده بعد خودش میخوابوند 🥲 که بعداز یک هفته خالش گفت ۳تادخترام خونه هستن دیگه باید برگردم خالش شوهرش فوت شده بود و بعدش گفت بریم خونه ما تاچهل روزتو اونجا بمون و باهمدیگه رفتیم اندیشه اینم بگم خانواده مادرش اصالتن لر بودن و خیلی بهتراز خانواده پدریش بودن خودشم لنگه باباش بود و خلاصه رفتیم اندیشه و من خونه خالش بودم دختراشم مهربون بودن و تو دوره خودشون خیلی جلو بودن دبی برو استانبول برو و عمل لیپو و بینی و فلان وفلان که الان مده اونا اون موقع همشو انجام داده بودن و قلب مهربونی داشتن درحدی که دوست پسر دخترخالش برای من جیگر تازه خریده بود با شیره خرما که بخورم اونوقت خود بیشرفش براش مهم نبود فقط دنبال مفت خوری بودیجا پیدا کنه مفت بخوره به هیچی علاقه مند نبود.شیرخشک شیردهی پوشک نفخ رفلاکس کولیک

۴ پاسخ

دلم برات میسوزه انگار ک مادر پدر نداری ببخشید انگار آواره شدی واقعا
فقط بخاطر رفتار نادرست مادرت
ک پدرت هم کم مقصر نبود
دوتا بزنه در دهن اون زنش ک اینطور رفتار کنه با یدونه دخترش.

فقط اونجایی که خانواده مادریش لر بودن 😍😍😍😍
بخدا که ما لرا عشقیم

همسر سابق منم همین بود کل دنیا به یه ورش بود البته دست بزن نداشت برعکس محبت کلانی زیاد داشت اما فقط خودش برا خودش مهم بود نه من و نه بچه

🪅🍁عکسات با من🍁🪅 هر تم دلخواه شما فقط ۸۰ تومن 😻🙀
تبدیل عکسای ساده خونگی به آتلیه ای با جدیدترین تم ها
@ilamiiiiii آیدی روبیک
   @Dilanhosein آیدی تلگرام
🌺🍀ثبت سفارش پیام رسان روبیکا یا تلگرام پیام بزارید🌼🍀

سوال های مرتبط

مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت8️⃣0️⃣و اون روز موعود اومد روزی که کلی منتظرش بودم انگار خواب بود همه چیز داشت قشنگ و راحت چیده میشد بدون هیچ مانعی و رفتیم دفتر اسناد و پشت میز یه خانومی بود که متوجه حال و روزم و استرسم شده بود بعد اتمام کار یواشکی بهم گفت یه متنی برات حاضر کردم که هیچ خدایی نمیتونه کاریت داشته باشه برو حالشو ببر منم خوشحال و خندون خلاصه رفتیم خونه خالش و برگه رو قایمش کردم و بهش گفتم مادرم بنظرت اینجوری قبول میکنه؟؟بچه که نیستش باید طلاق بگیریم که یدفعه گفت بچه رو بهت نمیدم 😑حالا درکل چرا نمیداد بخاطر اینکه تنهاصلاحش بود چون بقیه دلشون میسوخت بخاطر اون بچه اونو راه میدادن همه جا اما اگه بچه نبود هیچکس راش نمیداد منم دلمک سنگ کردم گفتم بزار بره طلاقمو بگیرم اونکه نمیدونه توبرگه چی نوشته حضانت و کفالتش بامنه بعد ازش میگیرم اول ازشرش خلاص بشم که خوب من جایی رو نداشتم برم و ازیه طرف خونه خاله اون بود اول من باید میرفتم بعد اون مطمعن میشد میرفت که خالش بهم گفت برم خونه دخترش که خونه مجردی داشت واسه خودش گفت تو باچمدونت برو اونجا میگیم تورفتی رشت که من رفتم و اونم بلیط گرفت بچه رو برداشت رفت وقتی رفت خالش زنگ زد من برگشتم حالا جالبه خونه عمم یه کوچه با خونه خالش فاصله داشت داییم و عموم و خالمم تهران بودن😏😏 اونوقت من همچنان اسیر بودم اما خوب ارزششو داشت داشتم خلاص میشدم به راحتی .شیردهی پوشک شیرخشک رفلاکس کولیک نفخ یبوست اسهال نواد
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت7️⃣9️⃣اینم بگم تو اون ۵سالی که بااون بیشرف بودم پدرومادرم برای داداشام خونه ساختن هرکدوم یک واحد منو آدم حساب نکردن و داداشام تو اوج کرونا طلاق گرفتن و مادرم منو مقصر میدونست میگفت چون تو طلاق گرفتی زنداداشات وسوسه شدن😑😑😑انگار تودنیا فقط من طلاق گرفته بودم واولین نفر من افتتاح کردم🤦‍♀️ هرکدوم ازبرادرام یه بچه دارن یکیشون دختر یکیشون پسر که بچه ها همراه خودشونه و اونارو باآغوش باز پذیرفته بود اما من آواره بودم اوناکه پسربودن پذریفته بود بابچه دیگه گذشت تا خالش گفت یسر برو شاهرود الکی بگو سمیرا رفته ببین کمکت میکنن بگو سمیرا رفته و بچه اینجاست خلاصه رفت و منو بچه میش خالش موندیم و واقعا بهترین روزام شده بود که رسید زنگ زد باباش به خالش گفت مهم نیست یه بچست نگه میداریم 😏و خلاصه بی نتیجه بود برای ادامه که همونجاو گوشی یه بدبختی و زده بوداومد بهم گفت بیا بریم بهت وکالت طلاق بدم مادرت برگه رو ببینه پول و بهت بده منم گفتم باشه.شیردهی شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک نفخ اسهال یبوست
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت 8️⃣1️⃣بالاخره صبح شد رفتم محضر عقدمون که اونجا اقدام کنم که بهم یه کارت وکیل داد و ازش پرسیدم خانوم وکیل من وکالت دارم هزینه طلاقمو بگیرید چقدر میشه گفت کلا ۳تومان ۱۵۰۰اولش میگیرم ۱۵۰۰اتمام کار که من زنگ زدم بابام و همه چیو تعریف کردم و فورا پول زد برام ۵تومان برام زد😍و من فورا باوکیل هماهنگ کردم کلا تو ده روز همه چی تموم شد بچه ها من خلاص شدم آزاد شدم و موندم خونه خالش تا نزدیکای خرداد خونه خالش بودم و وقتی هم فامیلاش میومدن منو قایم میکرد میرفتم خونه دخترش خداییش خالش خیلی کمکم کرد تااینکه یدفعه زد به سرم گفتم تاکی اینجا بمونم بزار زنگ بزنم بابام ببینم منو میپذرن که زنگ زدم بابام گفت مادرت گفته باید بدون بچه اون مرتیکه بیاد بدون بچه باید بیاد با بچه قبولش نمیکنم خوب منم که پول نداشتم کسیو نداشتم خودمم اضافه بودم خالش گفت اشکال نداره جونتو بردار برو اون پسره با پدرش و پدربزرگش و عموهاش بزرگ میشه بدوخوب بزرگ میشه اگه تو ببریش به بهانه بچه بازم میاد اذیتت میکنه فقط برو که من برام سخت بود خیلی سخت بود ۵سال بود بامادرم حرف نزده بودم غرورمم اجازه نمیداد التماسش کنم شیردهی شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک نفخ تب واکسن نوزاد
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت 6️⃣7️⃣
دیگه اون شب باتموم سختی ها و دلتنگیهاش گذشت فقط نمیدونم چرا اون بچه انقدر سفت بود و آسیب ندید خیلی جالبه که اینهمه چالش اون هیچیش نشد چه حکمتی بود برام سوال بود که برگشتم و فرداش رفتیم خونه مادرش که برای بچه سیسمونی بخرم حالا نه که خودشون خیلی همه چیشون سرجاش بود ازمن تنها سیسمونی میخواستن😏😒که رفتیم و من همه چی خریدم کریر تخت تشک لباس همه چی خریدم بجز کالسکه که همش شد دومیلیون و اومدیم تو ماشین گازشو گرفت مادرش گفت چته حیوون که گفت این زنیکه داره پولارو ب گ ا میده مادرش گفت پول خودشه خوب احمق برای بچه توی خر خرید کرده و خلاصه پولارو تیکه تیکه ازمن گرفت نابود کرد تنها چیزی که ازاون پول برام بدرد خورد برای بچه ها خرید کردم همین که شد رفتیم خونه و هیجوقتم هیچی نداشتیم بخوریم چون کار نمیکرد همیشه شکممونو خونه مادرش سیر میکردیم و یه پولی گیرم میومد خوش خوشانمون بود کولیک نفخ رفلاکس پریود تب واکسن نوزاد سرماخوردگی
مامان تپل مامان تپل ۲ سالگی
خلاصه تصمیم گرفتیم بریم شیراز بیمارستان چشم خدادوست تحقیق که کردم نوشته بود کسی از اینجا دست خالی بیرون نمیره بابام سرکار بود دروازده شب میرسید همون موقع حرکت کردیم هفت صبح اونجا بودیم رفتیم توی بیمارستان بخش بشدت شلوغ مامانم و بابام بیرون بودن من رفتم تو از چند نفر پرسیدم و راضی بودن دوساعت شد هنوز نوبتمون نشد داداشم شروع کرد گریه کردن بخاطر امپولاش گریه هاش بهتر شده بود و الکی الکی میخندید منشی دید خیلی گریه میکنه مارو فرستاد داخل دکتر معاینه کرد دید خیلی تعجب کرد گفت ساختار چشمش کاملا سالمه چطور نابیناست؟خود دکترم تو کارش موند گفت ببریش دکتر مڠز و اعصاب اون باید پیدا کنه مگرنه که چ‌شمش سالمه
ساله ولی نمیبینه؟چه فایده دوباره دست خالی برگشتیم پوچ و خالی هیچی دستمونو نگرفت برگشتیم خونه بابام گفت من کارام درست میکنم تو از فردا صبح شروع کن هرچی دکتر خوب هست پیدا کن من دوهفته کامل کارم شده بود هفت صبح زنگ زدن به اون دکتر و این دکتر یه کاغذ کنارم میگذاشتم و مینوشتم از بیمارستان فارابی تا مفید و انواع فوق تخصص و پرفسورا نوبت گرفتم هفته بعد میخواستیم بریم تهران و کلی ماجرای عجیب دیگه ادامه دارد...
انشالله فردا