قسمت8️⃣0️⃣و اون روز موعود اومد روزی که کلی منتظرش بودم انگار خواب بود همه چیز داشت قشنگ و راحت چیده میشد بدون هیچ مانعی و رفتیم دفتر اسناد و پشت میز یه خانومی بود که متوجه حال و روزم و استرسم شده بود بعد اتمام کار یواشکی بهم گفت یه متنی برات حاضر کردم که هیچ خدایی نمیتونه کاریت داشته باشه برو حالشو ببر منم خوشحال و خندون خلاصه رفتیم خونه خالش و برگه رو قایمش کردم و بهش گفتم مادرم بنظرت اینجوری قبول میکنه؟؟بچه که نیستش باید طلاق بگیریم که یدفعه گفت بچه رو بهت نمیدم 😑حالا درکل چرا نمیداد بخاطر اینکه تنهاصلاحش بود چون بقیه دلشون میسوخت بخاطر اون بچه اونو راه میدادن همه جا اما اگه بچه نبود هیچکس راش نمیداد منم دلمک سنگ کردم گفتم بزار بره طلاقمو بگیرم اونکه نمیدونه توبرگه چی نوشته حضانت و کفالتش بامنه بعد ازش میگیرم اول ازشرش خلاص بشم که خوب من جایی رو نداشتم برم و ازیه طرف خونه خاله اون بود اول من باید میرفتم بعد اون مطمعن میشد میرفت که خالش بهم گفت برم خونه دخترش که خونه مجردی داشت واسه خودش گفت تو باچمدونت برو اونجا میگیم تورفتی رشت که من رفتم و اونم بلیط گرفت بچه رو برداشت رفت وقتی رفت خالش زنگ زد من برگشتم حالا جالبه خونه عمم یه کوچه با خونه خالش فاصله داشت داییم و عموم و خالمم تهران بودن😏😏 اونوقت من همچنان اسیر بودم اما خوب ارزششو داشت داشتم خلاص میشدم به راحتی .شیردهی پوشک شیرخشک رفلاکس کولیک نفخ یبوست اسهال نواد

۴ پاسخ

سمیرا خیلی سختی کشیدی والا دیگه دلم نمیاد بگم زندگی منم سخت بوده اصلا سختی کجا بود وقتی اینارو خوندم

بازم امشب میزاری؟؟؟

عزیزم میشه تند تند بذاری با کلی بدبختی می خونمش

خب بقیش

سوال های مرتبط

مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت 8️⃣1️⃣بالاخره صبح شد رفتم محضر عقدمون که اونجا اقدام کنم که بهم یه کارت وکیل داد و ازش پرسیدم خانوم وکیل من وکالت دارم هزینه طلاقمو بگیرید چقدر میشه گفت کلا ۳تومان ۱۵۰۰اولش میگیرم ۱۵۰۰اتمام کار که من زنگ زدم بابام و همه چیو تعریف کردم و فورا پول زد برام ۵تومان برام زد😍و من فورا باوکیل هماهنگ کردم کلا تو ده روز همه چی تموم شد بچه ها من خلاص شدم آزاد شدم و موندم خونه خالش تا نزدیکای خرداد خونه خالش بودم و وقتی هم فامیلاش میومدن منو قایم میکرد میرفتم خونه دخترش خداییش خالش خیلی کمکم کرد تااینکه یدفعه زد به سرم گفتم تاکی اینجا بمونم بزار زنگ بزنم بابام ببینم منو میپذرن که زنگ زدم بابام گفت مادرت گفته باید بدون بچه اون مرتیکه بیاد بدون بچه باید بیاد با بچه قبولش نمیکنم خوب منم که پول نداشتم کسیو نداشتم خودمم اضافه بودم خالش گفت اشکال نداره جونتو بردار برو اون پسره با پدرش و پدربزرگش و عموهاش بزرگ میشه بدوخوب بزرگ میشه اگه تو ببریش به بهانه بچه بازم میاد اذیتت میکنه فقط برو که من برام سخت بود خیلی سخت بود ۵سال بود بامادرم حرف نزده بودم غرورمم اجازه نمیداد التماسش کنم شیردهی شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک نفخ تب واکسن نوزاد
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت7️⃣9️⃣اینم بگم تو اون ۵سالی که بااون بیشرف بودم پدرومادرم برای داداشام خونه ساختن هرکدوم یک واحد منو آدم حساب نکردن و داداشام تو اوج کرونا طلاق گرفتن و مادرم منو مقصر میدونست میگفت چون تو طلاق گرفتی زنداداشات وسوسه شدن😑😑😑انگار تودنیا فقط من طلاق گرفته بودم واولین نفر من افتتاح کردم🤦‍♀️ هرکدوم ازبرادرام یه بچه دارن یکیشون دختر یکیشون پسر که بچه ها همراه خودشونه و اونارو باآغوش باز پذیرفته بود اما من آواره بودم اوناکه پسربودن پذریفته بود بابچه دیگه گذشت تا خالش گفت یسر برو شاهرود الکی بگو سمیرا رفته ببین کمکت میکنن بگو سمیرا رفته و بچه اینجاست خلاصه رفت و منو بچه میش خالش موندیم و واقعا بهترین روزام شده بود که رسید زنگ زد باباش به خالش گفت مهم نیست یه بچست نگه میداریم 😏و خلاصه بی نتیجه بود برای ادامه که همونجاو گوشی یه بدبختی و زده بوداومد بهم گفت بیا بریم بهت وکالت طلاق بدم مادرت برگه رو ببینه پول و بهت بده منم گفتم باشه.شیردهی شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک نفخ اسهال یبوست
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت7️⃣1️⃣خلاصه خالش بهش گفت پاشو بریم بیرون و وقتی برگشتن خالش ازشیرمرغ تاجون آدمیزاد برام خریده بود ازشیرعسلی بگیر تا آبمیوه و آجیل و گوشت و مرغ و هرچی که فکرشو کنید خریده بود و خونه رو فوری تمیز کرد و سوپ گذاشت و یک هفته موندن پیشمو نزاشت دست به سیاه و سفید بزنم بچه رو میگفت فقط شیر بده بعد خودش میخوابوند 🥲 که بعداز یک هفته خالش گفت ۳تادخترام خونه هستن دیگه باید برگردم خالش شوهرش فوت شده بود و بعدش گفت بریم خونه ما تاچهل روزتو اونجا بمون و باهمدیگه رفتیم اندیشه اینم بگم خانواده مادرش اصالتن لر بودن و خیلی بهتراز خانواده پدریش بودن خودشم لنگه باباش بود و خلاصه رفتیم اندیشه و من خونه خالش بودم دختراشم مهربون بودن و تو دوره خودشون خیلی جلو بودن دبی برو استانبول برو و عمل لیپو و بینی و فلان وفلان که الان مده اونا اون موقع همشو انجام داده بودن و قلب مهربونی داشتن درحدی که دوست پسر دخترخالش برای من جیگر تازه خریده بود با شیره خرما که بخورم اونوقت خود بیشرفش براش مهم نبود فقط دنبال مفت خوری بودیجا پیدا کنه مفت بخوره به هیچی علاقه مند نبود.شیرخشک شیردهی پوشک نفخ رفلاکس کولیک
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت 6️⃣7️⃣
دیگه اون شب باتموم سختی ها و دلتنگیهاش گذشت فقط نمیدونم چرا اون بچه انقدر سفت بود و آسیب ندید خیلی جالبه که اینهمه چالش اون هیچیش نشد چه حکمتی بود برام سوال بود که برگشتم و فرداش رفتیم خونه مادرش که برای بچه سیسمونی بخرم حالا نه که خودشون خیلی همه چیشون سرجاش بود ازمن تنها سیسمونی میخواستن😏😒که رفتیم و من همه چی خریدم کریر تخت تشک لباس همه چی خریدم بجز کالسکه که همش شد دومیلیون و اومدیم تو ماشین گازشو گرفت مادرش گفت چته حیوون که گفت این زنیکه داره پولارو ب گ ا میده مادرش گفت پول خودشه خوب احمق برای بچه توی خر خرید کرده و خلاصه پولارو تیکه تیکه ازمن گرفت نابود کرد تنها چیزی که ازاون پول برام بدرد خورد برای بچه ها خرید کردم همین که شد رفتیم خونه و هیجوقتم هیچی نداشتیم بخوریم چون کار نمیکرد همیشه شکممونو خونه مادرش سیر میکردیم و یه پولی گیرم میومد خوش خوشانمون بود کولیک نفخ رفلاکس پریود تب واکسن نوزاد سرماخوردگی
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت7️⃣2️⃣دخترا تااینجا بگم که تواون سالهای زندگیم بااون بیشرف چالشهای زیادی رو تجربه کردم دزدی میکرد میومدن درخونمون مواد میکشید همونطور که منو گول زده بود دخترای دیگه هم گول میزد و کلا ما هیچ رابطه ای نداشتیم نه من علاقه ای داشتم نه اون کلا من بیشتر پیش مادرش بودم یا همیشه بدهکار بود به من زنگ میزدن کار که نمیکرد فقط به بهانه شیرخشک و پوشک به مادرش زنگ میزد بچه شیرنداره پول بده اونم میبرد مواد میخرید که یبار به مادرش گفتم دروغ میگه برای بچه نمیخره تو قبلش یواشکی ازمن بپرس من اگه کلمه آره گفتم بده نه گفتم نده که بیشتر دستش رو شده بود و خماری پس میداد ومارو میزد حتی بچه هم کتک میخورد تو اون سالها پدرم اجارمونو میداد که ما سرپناهی داشتیم و آواره نبودیم تو طی ۵سالی که باهاش بودم فقط یبار دادش بزرگم اومد پیشم و من حتی بچه هامم نمیتونستم ببینم چون تنها نمیزاشت جایی برم روانی و مریض و شکاک بود ودنبال بهونه بود و دلیل اینکه بامن بود فقط این بود که بقیه بخاطر منو بچه راش میدادن خونشون چون حتی مادرشم قبل من اونو تو خونش راه نمیداد همه میشناختنش.شیرخشک شیردهی نفخ کولیک رفلاکس پوشک
مامان نفس مامان نفس ۶ ماهگی
قسمت 2️⃣9️⃣خلاصه من تو هفته ۳۵ بارداریم بودم و مادرمم ازاونایی نبود که منو ببره پیش خودش و محبت کنه و بهم برسه یه چندروزی بود موقع راه رفتن زیرشکمم قفل میشد درد میگرفت بعد ول میکرد و من چون بلد نبودم نمیدونستم چرا اینجوریم و اوناهم بهم نمیگفتن مادرشوهر و خواهرشوهر که برم دکتر
خلاصه گفتم هفته بعد یکشنبه دکترم میاد بیمارستان و میرم بهش میگم که اینجوری میشم و رفتم و دکتر نبود مریض اورژانسی داشت و رفته بود که جراحی کنه و من به اون پرستارا انترنا گفتم اوناهم گفتن الان ۳۶ هفته هستی و الان زوده زایمان کنی برو یک ماه دیگه بیا که وقتی داشتم میرفتم یکی داد زد صدام زد خانوم برگرد بیا که دوباره رفتم و گفت یه ماما برگشته بزار معاینت کنه گفتم باشه و وقتی معاینم کرد دستاش کلا خون بود گفت دهانه رحمت ۳سانت بازشده و من ترسیده بودم خیلی ترس برم داشته بود خلاصه تمام آزمایشات و سونوگرافی ها رو نوشت و رفتم انجام دادم و حاضرشدم برای زایمان طبیعی خیلی میترسیدم یدفعه اونجوری شدم
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۳۹

وقتی خواهرم فرار کرد و رفت بچه‌اش ۱۰ ماهش بود و من ۱۵ سالم.
تمام مسئولیت این بچه رو به عهده گرفتم.
پسرش شیر مادر می‌خورد با رفتن نیارا خیلی بی‌قراری کرد اما چاره‌ای نبود.
یادمه چند شب تا صبح بیدار موندم تا بچه به شیر خشک عادت کرد.
تمام مسئولیت‌هاش از حموم بردنش تا خوابش و نگهداری و آروم کردنش همه چیزش با من بود پسر نیارا شده بود پسر من...
از شانس من دقیقاً همون زمان کرونا اومد ،
مدرسه‌ها آنلاین شد من که اون موقع اصلاً هیچ گوشی نداشتم و اجازه هم نداشتم گوشی داشته باشم مجبور بودم با گوشی مدل پایین مامانم که حافظه نداشت و اینترنتش ضعیف بود و همیشه هنگ میکرد، سر کلاس باشم.
وای از اون روزی که مامانم خونه نبود و کلاس‌های من شروع می‌شد ، دقیقاً اونجا بود که احساس کردم نمی‌تونم درسمو ادامه بدم چون این وضعیت واقعاً برام غیر قابل تحمل بود.
کلاس‌های آنلاین وقتی گوشی ندارم،
بچه‌ای که افتاده گردنم، خستم کرده بود...
یه روز خونه خالم بودیم که یکی تماس گرفت با مامانم گفت خواستگاره...
مامانم معمولا جواب همه خواستگارا رو یکی می‌داد، به همشون می‌گفت بچه ست ، داره درس می‌خونه.
اما اون شب بهشون گفت خبرتو می‌کنم
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۴۱

من یه دلیل بزرگ داشتم برای اینکه سهراب رو انتخاب بکنم حامد بعد از جدایی از نیارا خواهر سهراب رو گرفته بود که یعنی نسبتشون می‌شد پسرخاله و دختر خاله.
از بعد اینکه حامد ،نیارا رو طلاق داد،خاله‌هام یه جور دیگه به مامانم نگاه می‌کردم یه جوری باهاش حرف می‌زدن که انگار یعنی تربیت تو مشکل داشت.
منم با خودم گفتم هم سهراب پسر خوبیه هم می‌تونم اینجوری این لکه رو از دامن مامانم پاک بکنم.
از یه طرف دیگه ته دلم خیلی خوشحال بودم احساس آزادی می‌کردم...
احساس نجات...
قرار بود گوشی برام بگیره،
هرجوری دلم می‌خواد لباس بپوشم.
هر وقت دلم می‌خواد اجازه داشته باشم از خونه برم بیرون.
همه آنچه که خونه پدرم نداشتم...
اما ازدواج با سهراب بدی خودشم داشت دیگه اجازه نداشتم درس بخونم،
اجازه نداشتم سر کار برم .
فقط باید خانه دار می‌شدم .
اما قبول کردم...
فاصله بین خواستگاری تا عروسی ما فقط دو ماه طول کشید و من رفتم طبقه بالای خونه مادر شوهرم یعنی خالم زندگی کردم.
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.