مامانای گهواره بیاید شما قضاوت کدوم طرف مقصره
خواهر شوهر من یه عروس داره ک یه پسر دو ساله داره
دو ماه پیش تولد دختر جاریم بود اونم دعوت بود. تو تولد چند باری پسرش میخاست پسر منو بزنه نزاشتیم ک یهو دوید سمت پسرم پسرم رو بدجور زد زمین تو حیاط هم بودیم سر پسرم خورد زمین خیلی جیغ زد. منم خیلی ترسیدم دوویدم سمت پسرم و گفتم آخی بچم سرش داغون شد و رو به همسرم گفتم نمیتونستی مراقب بچه باشی چون از قبل خیلی گفتم مراقبش باش
بعدش این عروسه خواهر شوهرم هرجایی نشسته گفته یه جوری دعوا می‌کرد انگار بچه من از قصد زده خیلی جاها پشت سر من حرف زده بود من چیزی نگفتم. از منم کوچیک تره فکر کنم 20 سالشه
امشب من خونه مادرشوهرم اینا بودم اونا هم اومدن اونجا من اصلا نگاهش نکردم حتی احوالپرسی کنیم اینم حرصش گرفته بود پسرش هرجایی میرفت میگفت بچم دیگه جرعت نداره نزدیک این بشه وای پسرم بیا اینور نزدیک اینا نشو.
رفتار شما مقابل همچین آدمی چجوریه؟ به نطرت ن اشتباه از من بوده یا اون

۱۱ پاسخ

بنظر من تقصیر عروس خواهر شوهرت

چون بچس شاید سنش کمه متوجه کارایی ک‌میکنه نیس

ببین یه مورد اینه که واقعا بچه هستن و بلاخره پیش میاد آدم نباید دلخوری درست کنه
ولی اون به عنوان مادر بچه باید میومد معذرت خواهی می‌کرد

رفتارش بچگانه ست و احمقانه خودتو باهاش درگیر نکن قهرم نکن باهاش چون آدمای احمق هر حرفی و هر کاری ازشون بر میاد همون سر سنگین باش باهاش کافیه و این کارها و رفتارش پیش خواهر شوهرت بگو

جایی ک بچه ها هستن بلخره امکانش هست یکی اون یکی و بزنه
اگه مادرش ازین مادراییه ک کلا میشینه یه گوشه بچه رو ول میده ک مقصرع، ولی اگه همش مراقبشه و یه لحظه اینجوری شده دگ چیزی نمیشه بهش گفت
ولی شما هم باید خودت مراقب بچه ت باشی درکت نمیکنم برا چی با شوهرت دعوا کردی، خوب بود شوهرت همین کارو میکرد؟ میگفت من ک گفتم مراقبش باش

محلش نده همون

من اهل ابراز ناراحتی با قهر نیستم. اولین جایی که با طرف روبرو بشم به روش میارم. «فلانی این چه حرفی بود در مورد من زدی؟ تو عوض اینکه از اول مراقب بچه ات باشی ناراحت میشی بقیه مراقب بچه اشونن تازه چهارتا حرفم پشت سرم میزنی؟! »
با احوال پرسی نکردن و سنگین بودن اون بیشتر اینکارو تکرار میکنه. چون حس میکنه اون طرف حقه

بنظرم بجای توهرمادری بود این واکنش رونشون میداد
وتوک ب بچه اون حرفی نزدی فقط ب همسرت گفتی مواظب بچه باشه همین

وقتی بوه رو شوهر میدن همینه

چی بگووووویم

اصلا تحویلش نگیر، رفتارش خیلی بچگانه است

سوال های مرتبط

مامان سوگند مامان سوگند ۱۷ ماهگی
سلام خانوما مواظب بچه هاتون باشید اگه طلایی دارند در بیارید نگید باخودمونه اتفاقی نمیوفته
شوهرم کارش فست فوده من تنهایی بچه هارو نمی‌برم بیرون آخرشبا میاد دنبالمون یکم بچه هارو می‌بریم پارک
دیشب اومد دنبالمون بچه ها رو یک بردیم پارک بعد فریزر مغازه اش خراب شده بود مارو برد مغازس کاسینو گذاشت سر خیابون بهمون گفت نیایم پایین یکم کارش طول کشید پسرم شروع کرد به غرزدن منم پیاده رو را دیدم کسی نیست گفتم از ماشین برو پایین به بابا بگو بیاد مارو بزاره خونه خودش برگرده چون خونمون نزدیکه مغازس چندتاکوچه فاصله داره تا درماشینو باز کرد یه دختر تقریبا۱۵ ساله میخورد باشه کنار پسرم ظاهر شد گفت خاله میشه گوشیتو بدی به گوشیم زنگ بزنم گمش کردم منم تو ذهنم سوال شد این ساعت ۳شب تو خیابون تنها چیکار داره با این سن کم گفتم نمیشه شوهرم تو مغازس سریع یه جوری شدو گفت من کسی رو نمی‌بینم گفتم چراهستش خودش سمت چپم وایساده بود همون لحظه هم پسرم پیاده شد یه لحظه فقط گفتم پیاده نشو بشین رفت سریع پایین فقط بهش گفتم بدو برو پیش بابا کاراخدا رو دوویید تو مغازه بعد دیدم سمت راستمم یه پسر جوان یکم فاصله دورتر بود اونجا نشسته رو پله وانمود میکردند باهم نیستند منم هم گوشی تو دستم بود هم دخترم تو دلم نشسته بود اولش گفتم کاریم نداره سنش پایینه بعد دختره یکم صبر کرد مغازه رو هی نگاه میکرد بعد دیدم نگاه به پسره کرد با سرش اشاره کرد بیا پسره آروم بلند شد داشت میومد سمتم سریع درو قفل کردم شیشه هارو دادم بالا تو یه لحظه خیلی ترسیده بودم بعد دیدم پسره به دختره نگاه کرد سرتکونون داد که یعنی چیکار کنم همون لحظه هم پسرم از در مغازه داشت میومد سمتم سریع درو باز کردم جیغ کشیدم که برو تو خداروشکر رفتش تو
مامان جوجه فلفلی🫑 مامان جوجه فلفلی🫑 ۲ سالگی
سلام مامانا من دوروز پیش پسرم هی نا ارومی میکرد بدنش گرم شده بود گفتم حتما از دندونه خلاصه ما رفتیم خونه خواهر شوهرم یه دوروزی اونجا بودیم دیدم پسرم دیگه داره استفراغ میکنه همش بیحاله همش خوابش میاد بدنشم گرم استامینوفن دادم بهش حمامش دادم گفتم شاید سرحال بشه خواهر شوهر خنگولم هی میگفت سشوار نکش براش گفتم بچه تمام بدنشخیسه سرش خیسه چرا سشوار نکشم نه خوب نیست هی چرت پرت گفتن منم گفتم بچم مریض میشه اینجوری دیگه سشوار زدم موهاشو خشک کردم احساس کردم خواهر شوهرم از لج میگفت نکش سشوار خلاصه پسرم باز دیدم بیحاله گفتم بچمو ببرم دکتر هی میگفت نه واسه دندونشه تو چقدر ترسویی چرا زود بچه رو میخواین ببرید هی میگفت من دوتا بچه بزرگ کردم گفتم قرار نیست چون دوتا بزرگ کردی همه چی بارت باشه خلاصه گفتم من میدونم از دندون نیست اخه بقیه دندوناشم که در اومد این جوری بد حال استفراغ نداشت .بدن بچم داغ .منم صبح ساعت ۶صبح اماده شدم ماشبن گرفتم اومدم خونه خودم گفتم اگر اونجا باشم با حرفای خواهرشوهرم یه کاری دستش میدم زنیکه گاوتا ظهر دیدم چند بار باز بالا اورد زنگ زدم شوهرم پاشو بیا پسرم یه چیزیش هست نیای خودم میبرمش بیمارستان خلاصه اومد بردیم گفت بچه ویروس گرفته امپول بتامتازون زدشربت ضد استفراغ داد با استامینوفن تو دلم فوش خواهر شوهرم میدادم که گوخوری زیادی میکرد خلاصه اصلا به حرف کسی نباشید .خودتون تو مریضی بچهاتون دست یه کار بشید نزارید کسی تجویز الکی بده