۳ پاسخ

کدوم بیمارستان بودی عزیزم؟ دکترت کی بود؟

وقتی بی حسی چه جوری درد شکم وفهمیدی عزیزم؟؟

واااا یعنی سرماخوردگی شما روی بچه تاثیر داشته
نمیدونستم
منم خیلی استرس دارم
کلا از اول قبل بازداری از اتاق عمل ترس دارم

سوال های مرتبط

مامان آقا پسری مامان آقا پسری ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان #۱
من از اول بارداری انتخابم زایمان طبیعی بود،ولی خب چون ماه هشتم بارداری سرماخوردگی شدید گرفتم و کلی وزن از دست دادم،دیگه ترجیح دادم زایمان سزارین و انتخاب کنم ،دکترم هم قبول کرد 😁البته زیر میزی شو گرفت ،ولی دکترم گفت سزارین اختیاری واسه ات انجام نمیدم،روز ۴ام که شیفتم توی بیمارستان بیا که به بهانه طبیعی بستریت کنم و بعدش ببرمت واسه سزارین که بتونی از بیمه پولت و بگیری،
خلاصه سرتون و درد نیارم
۴ فروردین شد و من صبح با بهونه کاهش حرکت بچه و خارش کف دست و پا رفتم بیمارستان ،معاینه کردن دکتر گفت ۱سانتم باز نشدی ،بستری شدم بلوک زایمان ،اونجا کلی ترسیده بودم ،چون ماما ها فقط می اومدن بالا سرم و چکم میکردن ،
بعد یک ساعت دکترم اومد ،و ان اس تی ودستکاری کرد گفت کاهش ضربان قلب جنین داریم باید سزارین بشه .همه اینا الکی بود
دیگه سریع سوند و بهم وصل کردن که خیلییییی درد داشت،
بعد دو دقه من توی اتاق عمل بودم ،اونجا همه کلی باهام حرف میزدن که از استرسم کم کنن ولی مگه این استرس لعنتی کم میشد؟!
دیگه امپول بی حسی مو زدن و کم کم کمر به پایینم گرم شد و بی حس،
مامان حامی مامان حامی ۱۰ ماهگی
تجربه سزارینم پارت ۲
خلاصه رفتیم اتاق عمل هنوز کار مریض قبلی تموم نشده بود بخاطر همین یه ۵ دقیقه تو اون بیرون اتاق موندم
که شوهرم امضارو داد رفت کم کن ترس افتاد به جونم بغض کردم یهو گریه کردم
متخصص بیهوشی که یه پیر مرد بود اومد خیلی جدی پرسید چرا گریه میکنی فکر کردم داره دعوام میکنه ساکت شدم ولی دلداری میداد گفت چیزی نمیفهمی انقدر راحته که هیچ چیزی حس نمیکنی چرا گریه میکنی
بعد اون رفت یه مرد دیگه که تو ریکاوری بود اومد گفت آمپول بی حسی ۳ دهم آمپول عضلانی هم درد نداره دیگه منم استرسم کم شد
یکم اونطرف تر فقط هی صلوات می‌فرستادم و نفس عمیق میکشیدم خیلی استرس داشتم
دوتا پرستاره میگفتن بیچاره سنش کمه ببین چقدر استرس داره دلشون میسوخت😂
باز رفتم اتاق عمل همه دلشون سوخت به حالم😂 میگفتن چند سالته میگفتم ۲۰ آخه اونا هم تهش می‌خورد ۳۰ ۲۵ باشن بعد میگفتن بچه ای و فلان می‌فهمیدم اندازه من بچه دارن
خلاصه رفتم رو تخت دکتر اومد آمپول بزنه سونشو که زد خیلی راحت بود فقط یخورده خود دارو رو زدنی سخت بود اما نباید اصلا تکون بخوری
سریع پاهام کم کم گرم شد
مامان مهراد مامان مهراد ۱۰ ماهگی
مامان نی نی مامان نی نی ۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهارم :
وقتی وارد اتاق عمل شدم یه ترسی منو گرفت و شروع کردم به لرزیدن ولی یه خانمی اونجا بود که انگار مسئول آرامش دادن بود . منو بغل کرد و کلی قربون صدقه رفت و باهام حرف زد تا اروم شدم . دکتر خودمم که انگار ارام بخش بود . خیلی مهربون و متعهد بهم آرامش دادن .
خلاصه منو نشوندن و ازم خواستن که بدون حرکت بمونم و همون خانم مسئول آرامش محکم بغلم کرده بود و از کمر بی حسی تزریق کردن . خدا شاهده هیچ دردی نداشت . پس از این مرحله هم گذشتیم . بعد کم کم پاهام گرم شد و کامل بی حس شدم . پرده کشیدن جلو صورت و دستامو به تخت بستن . سوند وصل کردن و
همه چی خیلی سریع گذشت و من هیچی حس نمیکردم . اینکه بعضی ها میگن رد تیغ و اینا را حس میکنن من واقعیت هیچی حس نمیکردم .
ساعت ۱۰:۱۰ دقیقه صدای بچمو شنیدم . وای که چقدر شیرین بود . اشکام بند نمیومد و یه بند گریه میکردم . بچه را اوردن جلوم ولی من اونقدر اشک میریختم که چشمام تار شده بود . اخ هنوزم دارم مینویسم باز اشکام جاری شد 🥹
و بعد دکترم شروع کردن به بخیه زدن . و ازم خداحافظی کردن و رفتن . من چیزی از فشار دادن حس نکردم و اینکه کی اینکارو کردن متوجه نشدم . منتظر بودم توی ریکاوری بیان فشار بدن که اونجا هم نیومدن و من از پرستار پرسیدم گفتن توی اتاق عمل انجام دادن و من چون بی حس بودم متوجه نشدم . خلاصه از این مرحله هم گذشتیم .
منو از اتاق عمل بردن توی یه اتاقی و بچه را اوردن و با یه تاپ مخصوص بچه ها گذاشتن روی سینه ام که تماس پوست با پوست برقرار بشه . و بعد رفتم داخل ریکاوری . اونجا بچه ام روی سینه ام بود و من فقط داشتم قربون صدقه اش میرفتم و باهاش حرف میزدم . وای که چقدر حس قشنگی بود.
مامان ناردونه 🩷✨ مامان ناردونه 🩷✨ ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴:
اونجا روی تخت زایمان خوابیدم این مدلی بود که پاهاتو باید می‌ذاشتی دو طرف و بالا و زور می‌زدی دردش وحشتناک بود ولی چون دیگه میدونستم آخراشه می‌تونستم تحمل کنم . دیگه ماما ها بالا سرم بودن و دکتر هم اومد. یه مایع حالت بی حسی بهم زدن ولی من باز یه کم حس کردم تیغ زدنو ‌ دکتر با دوتا آرنجاش افتاده بود رو شکمم و فشار میداد و واقعا حس کردم دارم مرگو به چشمم میبینم ولی دیگه آخراش بود و تا جایی که تونستم وقتی دردم میگرفت زور میزدم تا زودتر تموم شه همش میگفتن داد نکش و زور بزن ولی نمیشد من انقد داد زدم که گلوم درد گرفته الان و صدام در نمیومد. دیگه خلاصه گفتن دارن موهاشو میبینن و دیگه بعدش با چند تا زور تموم شد ولی برخلاف نظر دکتر بچه درشت بود و به خاطر همین طول کشید. لحظه ای که بچه به دنیا اومد انقد حس خوبی داد که من سریع گفتم وای چقد حال داد 😅 انگار یهویی شکمم خالی خالی شد و دیگه هیچ دردی نداشتم و فقط چشمم به بچه بود که داشتن تمیزش میکردن. یه کم بعد هم جفت اومد بیرون که اونم خیلی حال داد و جالب بود برام. کادر بیمارستان واقعا خوب بودن و خیلی مهربون و مومن . بهم میگفتن دعا کنم صلوات بفرستم و ماما خودم هم که یه خانم سن بالا و با تجربه بود تو گوش بچه اذان و اقامه گفت و تربت هم گذاشت دهنش . من چون بچه گریه نمی‌کرد نگران بودم و همش چشمم بهش بود ولی گفتن حالش خوبه . یه کم آب و خرما خوردم (حتما خرما بدون هسته بردارید همراهتون) و بعدش ماما خودم اومد که بخیه بزنه و بی حسی زد ولی بعضیاشو من حس کردم فک کنم بیرونیا رو و خیلی درد داشت ولی انقد درد کشیده بودم که دیگه تحمل اینو داشتم و فقط چشمم به ساعت بود که زودتر تموم شه ...
ادامه پارت بعد
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان دخترک مامان دخترک ۷ ماهگی
پارت دوم تجربه سزارین:
من زایمان اولم بود ولی ۲ سال پیش به خاطر کیست درمویید خیلی خیلی بزرگ یه جراحی باز دیگه بیمارستان بهمن داشتم.
توی اتاق عمل بخش بیهوشی برای اینکه بی حس نشم چونه زدم ولی قبول نکردن بیهوش کنن‌. استرسم بالا رفت چون توقع داشتم قبول کنن. نشستم یکی دستمو گرفت یکی هم از پشت تزریق رو انجام داد. اندازه یه تزریق دردناک درد داشت به حس من. مثلا انگار پنی سیلین میزنی. ولی کوتاه بود تایمش. بعد خوابیدم و چند بار چک کردن تا سر شدم و دکتر اومد عملو شروع کرد.
عوارض بی حسی وسط عمل برام این بود که قفسه سینم سنگین شد. اضطرابم رفت رو سقف بی قرار شدم. معدم انگار چاقو میزنن بهش درد وحشتناکی داشت. اینارو گفتم ولی زیاد محل نداد کارشناس بیهوشی که اخر دکترم گفت براش دارو بزن. یچیزی زدن که هنوز به هوش بودم ولی همه علایمم رفت. کم کم دیدم طولانی شد و صدای بچه نیومد. نگران شدم که شنیدم دکتر گفت چقد چسبندگی داره. راجع به جراحی قبلم پرسیدن که جواب دادم. خلاصه درگیر اون شدن و در نهایت صدای گریه بچه اومد. خیالم راحت شد بچه سالمه. برام تماس پوست به پوست دادن و یکمم شیر دادن از سینم بهش و بردنش.
در نهایت جراحیم به خاطر چسبندگی ها بیشتر طول کشید و رفتم ریکاوری. دو بار تو ریکاوری ویه بار تو خود اتاق عمل ماساژ رحمی انجام دادن و با اینکه هر سه بارش پام کامل بی حس بود، عین سه بار برام دردناک و سخت بود و عجیب بود برام که چرا حس می کنم با وجود این بی حسی
مامان الارا🐣 مامان الارا🐣 ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین دوم بیمارستان دولتی ۲۹ بهمن
پارت سوم

بالاخره ساعت ۱۰ شد و بردنم اتاق عمل
کادر اتاق عمل خییلی بااخلاق بودن اصلا انتظار نداشتم اینقدر مهربون و با خلاق باشن اصلا حس ترس نداشتم تنها حس بدی که بود برای آمپول بی حسی بود
اومدن فوری آمپول بی حسی رو زدن و منو خوابوندن رو تخت کم کم پاهام گرم شد و بی حسی اومد تا بالای معده ام اونموقع بود که احساس حالت تهوع داشتم و حس میکردم شدیدا خوابم میاد
گفتم خوابم میاد گفتن بخواب اشکالی نداره
ولی زود خوب دم و دوباره حس حالت تهوع اومد سراغم بهم آمپول زدن و زود خوب شدم
بعد حدودا ۲۵ دقیقه دخترم بدنیا اومد 😍صداش بهم حس آرامش میداد
یه پرستار اومد بعد تمیز کردنش گذاشت زیر تاپی که تو بسته بستری بود و پوشیده بودم خیییلی حس خوبی داشت با بچه بردنم اتاق ریکاوری اونجا یه پرستار اومد و سینمو گذاشت تو دهن بچه و کمکش کرد تا شیر بخوره
نیم ساعت همونطوری روی شکمم خوابیده بود و شیر می‌خورد البته شیر که نه همون آغوز بود
بعدشم بردنم بخش و همراهم و صدا کردن بیاد منو بزاره روتخت
......
مامان آقا پسری مامان آقا پسری ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان #۳
دیگه بچه مو بردن nicuنذاشتن تماس پوستی برقرار کنیم😔
کلی حالم بد بود و شروع کردم به گریه کردن،همه اونایی که توی اتاق عمل بودن میخواستن ارومم کنن ولی نمیشد بچه مو برده بودن بدون اینکه بهم بگن چرا ،
منو بردن ریکاوری ،که خدا لعنتشون کنه اونجا من و گذاشتن و رفتن ،دیگه کاری به کارم نداشتن ،باید زود می اومدن من و میبردن توی بخش که شیکمم و ماساژ بدن ،بعد ۴۰دقه اومدن من و بردن توی بخش ،
توی بخش پرستار اومد شروع کرد به فشار دادن شیکمم که کلی لخته خون به گفته مامانم اندازه یه جیگر بزرگ ازم خارج شد که پرستارم ترسید ،رفتن دکترمو اوردن بالا سرم ،که کلی امپول و قرص زیر زبونی بهم دادن ،توی همون چند دقه کلی شیکمم و فشار دادن که خون ازم خارج بشه ،خیلی دردش وحشتناک بود یعنی مرگ و به چشم دیدم ،
دکتر میگفت اگه دیرتر متوجه میشدن رحمم نرم شده بود و مجبور میشدن از خون ریزی زیاد رحمم و دربیارن،با این فشارا رحمم سفت شد،ولی همچنان درد داشتم و از ساعت ۲تا ۷همینجوری فشار میدادن درد خودم به کنار نبودن بچه ام یه درد بود واسم ،
میگفتن بردنش توی بخش که ببینن به خاطر مریضی من عفونت توی خون بچه نباشه ،که خداروشکر ازش خون گرفتن و جوابش منفی بود،بعدش دیگه بچه مو اوردن پیشم و لحظات سختی و تجربه کردم ولی تهش شیرین بود.
تجربه خواهرانه بهتون اگه عفونت دارید درمان کنید
کلی مراقب باشید سرما نخورید،
مامان مهوا🩷👼 مامان مهوا🩷👼 روزهای ابتدایی تولد
مامان جوجه مامان جوجه روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم سزارین

ماما سریع زنگ زد به پزشکم. گفتش با پزشک مقیم برو اتاق عمل! تمام مشکل من این بود که همه چی غیرقابل پیش بینی شد برام. استرسم هزار برابر شد. اومدن لباس تنم کردن و زنگ زدن جراح اومد و فرستادن اتاق عمل، حس شکنجه گاه رفتن داشتم. رفتم خوابیدم رو تخت اتاق عمل یهو همه ریختن سرم ترسیدم. یکی بتادین میزد یکی رگ می‌گرفت و...وای اومدن برای تزریق آمپول بی‌حسی، دست زدن به مهره‌های کمرم گفتن خیلی متورمه. یواش بهم میگفتن آمپول زدن خطرناکه‌ها، ولی زدن... بخاطر همون تورم دردش تو تمام نخاعم پیچید ولی کم کم پاهام داغ و بی‌حس شد گفتن دراز بکش. تا خوابیدم پرده کشیدن جلوم. تصورم این بود خب هیچی متوجه نمیشم و حالا همین الان که شروع نمیکنه...که یهو تیغ رو زد و من فهمیدم کاملا، و از این که می‌فهمیدم شکممو داره پاره می‌کنه چندشم میشد چون حس لمس هست ولی حس درد نیست... پرستار گفت دکتر ناخوناش سیاه شد. یهو دیدم درد بشدت بدی پیچید تو قلبم. گفتم قلبم درد می‌کنه و میسوزه نمیتونم نفس بکشم
که به هم میگفتن به آمپول بی حسی حساسیت داده و فلان ...
حالا تو اون حس مردن گفت باید شکمتو فشار بدیم بچه بیاد. که جونم بالا اومد از فشار دستاشون. ولی بچه که اومد یه حس سبکیه فوق العاده ای داشتم. آوردنش کنار صورتم اصلا انگار پرت شدم تو یه سیاره دیگه.... بعدش بردنم ریکاوری