۷ پاسخ

عزیزم اون نوزاده شاید همسرتون می‌ترسه بغلش کنه شوهر من که خیلی میترسید نوزاد رو بغل بگیره بیوفته از بغلش تا یکماهگی اصلا بغل نکرد اصلا ها😂 منم این احساس رو داشتم ولی بهش چیزی نگفتم دیگه کم کم ک بچه جون گرف همش بغلشه این حرفایی ک مامان گل پسر هم گف خیلی تاثیر داره عزیزم❤️

منم گاهی اینجوزیم 😭

عزیزم همین طور که ما بعد به دنیا اومدن بچه احساساتمون میریزه بهم مردا ها همینن شاید به نوعی دیگه فقط نشون بدند مثلا شاید الان بگه با وجود بچه باید بیشتر کار کنم تا کمبودی نباشه تا خانواده ام راحتر باشند ولی تو بیا هردفعه تو کارای بچه داری ازش کمک بخواه مثلا میشه شیشه شیرش رو بدی تا من بیام یا بیا کمک کن با هم بشوریمش با لباس عوض کنیم سعی کن کم کم هم به خودت و حال روحیت برسی و فضای خونه رو شاد کنی وقتی همسرت از کار میاد کوچولوت رو بغل بگیر برو جلو در به استقبال و بگو بابایی خوش اومدید و خیلی از کارای دیگه که میدونی همسرت دوس داره یا خودت دوس داری.......اینطوری کم کم شروع میکنه به روند جدید زندگی عادت کنه و احساساتش رو نشون بده ....

عزیزم درسته ناراحت میشی و سخته ازینکه سمت شما و بچه نمیاد ولی خب اونا هم مسئولیت ها و گرفتاریایی دارن که همه فکرو ذکرشون رو مشغول کرده بخودش بزار یه مدت بگذره بچه یکم جون بگیره هی شیرینتر میشه براش یروزی طوری بشه که صبح میره سرکار تا شب بیاد خونه لحظه شماری کنه واسه دیدن بچتون فقط با اینطور مردا صبر جوابه

اصلا به این چیزا فک‌نکن مردا بلد نیستن و‌کلا از نوزاد میترسن الان حساسی اگه بهش فک‌کنی خدای نکرده افسرده میشی اهنگ‌بذار شاد باش بذار بچه از انرژی خوبت انرژی بگیره شوهرت هم یکم بچه بزرگتر سه میاد نگران نباش

تو بهترین و قوی ترین مامانی عزیزدلم 💋💋

عزیزم مردا ذاتشون همینه ، همش از مسئولیت فرارین ، انشالله خدا کمکت کنه

سوال های مرتبط

مامان لوبیا مامان لوبیا ۲ ماهگی
وقتی از خونه مامانم برمیگردم با اینکه حالم خونه خودم خوبتره ولی ته دلم احساس میکنم خلأ و پوچی میکنم ...
یه دختر پنج ساله دارم که پیش دو میخواد بره
یه پسر تقریباً پنجاه روزه دارم که سرویس کرده ..
از پسرم میترسم ، میترسم گریه کنه نتونم آرومش کنم ، همش میترسم یه بلایی سرش بیاد نتونم کاری کنم ..
دخترم دیشب نمیدونم چه ویروسی گرفته تا صبح بالا اورد ، صبح بردمش دکتر دارو گرفت با این تفاسیر از دخترمم میترسم.. میترسم دیگه خوب نشه 😶 همش تو یه دلهره به سر میبرم
این درحالیه ک من روتین زندگیمو اتوماتیک انجام میدم
صبح پامیشم ، شیر لوبیارو میدم , جاشو لباساشو عوض میکنم ، اگه خوش اخلاق بود رو زمین بازی میکرد برای خواهرش پامیشم صبحانه اماده میکنم در همون حین ناهارم بار میکنم اگه بداخلاق بود صبر میکنم تو بغلم اروم شه بعد میذارم زمین و بعدکارارو راست و ریس میکنم، با اینکه سعی میکنم وظیفمو ب خوبی انجام بدم بازم میترسم ...
یکم ته گلوم احساس میکنم چرک کرده، دیشب چندشم شد ...میترسم مریض شم بعد لوبیارم مریض کنم بعد دیگه خوب نشه ...
بیایید یه چیزی بگید این تفکرات مالیخولیایی ازم دور شن

دوست ندارم حداقل لوبیا این وسط مریض شه😢😢😢