سوال های مرتبط

مامان نیلا💓👶 مامان نیلا💓👶 ۱۷ ماهگی
گفتن برین وسایلشو بگیرین باید بستریش کنیم من با چشمایه گریون زنگ زدم شوهرم گفتن بیا ک قراره زایمان کنم.. و مامانمم اومد
معاینه کردن دوسانت بودم گفتن دهانه رحمت هنوز سفته
بالاخره ساعت4ونیم بستری شدم و اول بهم سرم زدن ک سردردام خوب شه بعد اومدن امپول فشار بهم زدن ک دردام شروع شه اولش دردی نداشتم هی معاینم میکردن سه سانت بودم تا ساعتایه شیش شیش ونیم بعد شام اثردن گفتن بخور شوهرمم برام خوراکی اورده بود ابمیوه اناناس و کمدوت گفتن بخور ک بچت گرسنس خوردم.. تا ساعتایه هفت هفتو نیم هنوز دردام قابل تحمل بود و سه سانت بودم.. بعدش گفتم برم دستشویی رفتم بعد گفتن برو خونوادتو ببین دم در زایشگاه منتظرن رفتن پیش مامانم و شوهرم داشتم با شوهرم صحبت میکردم ک کیسه ابم همونجا ترکید ساعت هشت شب شده بود ب سرعت برگشتم زایشگاه و گفتم کیسه ابم ترکید گفتن برو رو تخت دیگ نمیتونی بیای پایین فقط دراز بکش بعد از اون خیلی دردا زیاد شد باز معاینه کردن گفتن جهارسانتی هنوز
احساس کردم میخوام بالا بیارم گفتم حالم بده بالا میارم بهم پلاستیک بدین چشتون روز بد نبینه فقط بالا میوردم بعد از اون یکم از حال رفتم از درد زیاد
مامان جواد و اسرا مامان جواد و اسرا هفته سی‌وهشتم بارداری
پارت دوم
بهم لباس بستری دادن همراهم صدا زدن لباسام بهشون دادم
سنوم چک کردن گفتن ک وزن بچت کمه 2کیلو 750 گرم سنو 37 هفته داده بودم خب خلاصه منو بردن داخل زایشگاه ساعت 8 بهم سرم زدن تقویتی با ان سی تی گذاشتن تا ساعت 10 شب بعد ساعت 10 امپول فشار شروع کردن ولی خیلیییی یواش یواش میرف من ساعت 12 شب تقریبا دردام شروع شد در حد کم پریودی بود 1نیم شب سرم قطع کردن گفتن استراحت کن صبح ساعت 6 امپول فشار دوباره وصل کردن نیم ساعت بعد معاینه کردن 2 سانت بودم نیم ساعت بعد ک ب 3 سانت رسیدم کیسه ابم را پاره کردن و دردام شروع شد امپول فشار بیشتر کردن ساعت 7نیم صبح ب 5 سانت رسیدم دردام قابل تحمل بود ساعت 9نیم دردام زیاد شد بدجور وحشتناک فق راه نجات میخاستم پرستارا خیلییییی کمک میکردن بهم پمپ گاز دادن ک یکم بی حس بشم ولی فایده نداشت خیلییی معاینه تحریکی میکردن خیلییی کمک می‌کرد پرستارا واقعا خوب بودن کمک میکردن بعد بهم امپول تو پام زدن ک روند زایمان زود پیش ببره
مامان کوروش🦁❤️‍🔥 مامان کوروش🦁❤️‍🔥 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی(پارت دوم)🐣🍃
خب من فقط بخاطر دردا رفتم،دردا خیلی قابل تحمل بودن،رفتم معاینم کردن گفتن ۲ فینگری؛نوارقلب انقباض خوب نشون میداد،ک میتونم بستری بشممم‌.
ماماهه ک میرفتم پیشش کلاس گف بهتره بستری نشی،برو خونه دردارو بکش ۴ سانت شدی بیا...🙃
دیگ حصله خونه رفتن رو نداشتمم،گفتم هرجورشده
میمونم دیگ زایمان کنم🤦🏻‍♀️.
چون ۳۹ هفته و ۵ روزم شد،خلاصه ک بستری شدمم،هی میومدن معاینه میکردن و ۲ سانت همش بود😪
دیگ حال نداشتم من از شب قبل اصلا نخابیدم انرژیم صفر بود و خابم میومد...😭
معاینه درد نداره اگ نفس عمیق بکشی و خودتو شل بگیری.
خب دیگه پاشدم ورزش کردم،راه میرفتم،با توپ بیشتر ورزش میکردم و اسکات میزدم..
از اول تا اخرش نوار قلب هر ی ساعت ی بار میگرفتن،بعضی وقتام ک خوب نمیشد نوار دوسه بار میگرفتن دیگ واقن حالم از نوار قلب بهم میخورددد😭😭😭
خیلی برام عادی گذشت از۷ صب تا ۳ بعدظهر.
اما دیگ درادا شروع شدن از سه سانت،هر ده دیقه ی بار
بعد کلی معاینه گفتن،تازه ۴ سانت بزور شدی،اما من دردام شدیدتر شدن😪.
با تکنیک نفس تونستم خوب پیش برمم تا جایی ک تونستم ب دردا غلبه کردم‌.
دیگ از ۴ سانت هر ۳ یا ۴ دیقه ی بار انقباض داشتم
ک چن بارش میوفتادم زمین از درد.
از اولش مادرم و خواهرم کنارم بودن🥰کمک زیادی میکردن بهمم.
رفتارای کادر درمان عالیی بود،حس کردم بیمارستان خصوصیم،انقد بهم اهمیت میدادن کمکم کردن،وای یکیشون خیلییی خوب بود خیلی براشون دعا کردم،اما دست خودم نبود درد ک دآشتم خیلی بهشون گیر میدادمم🥲
مامان مانلی و مانیار مامان مانلی و مانیار ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
بعد دو روز رفتن ب زایشگاه بلاخره تاریخ ۱۱ خرداد ۵ صبح بدون درد با دهانه رحم ۲ سانت بستری شدم تا ساعت ۱۰صبح دردام شروع نشد ک سرم بهم زدن و امپول فشار بهم تزریق کردن ک بعد چند دقیقه کم کم دردام شروع شد دردای قابل تحمل ک با دم و باز دم قابل تحمل بود ولی فاصله دردا کم بود ب مامانم اجازه داذن ک اومد داخل زایشگاه چند دقیقه پیشم بود باهاش ک همزمان صحبت میکردم و موقع دردا دم و بازدم داشتم یهو کیسه ابم پاره شد یهویی همینجور هی خیس میشدم ک ب مامانم گفتم ب ماما اطلاع داد گفتم مشکلی نداره بعد چند دقیقه مامانم رفت تا ساعت ۱۲ دردام قابل تحمل بود بعد از ساعت ۱۲ونیم تا ساعت ۱ ظهر دردام شدید بود ک بهشون گفتم اپیدورال برام زدن تو همین زمان هی بهم میگفتن ک بچه سرش درشت تو لگن نیومده ممکن سزارین بشی ک ترسیدم گفتم من دارم دردا تحمل میکنم هر جور شده با دست سرش بکشین تو لگن ک با اجازه دکترم ساعت یک ظهر اپیدورال ک زدن با دست بچه کشوندن تو لگن ساعت ۲و نیم ظهر رو تخت زایشگاه با پنج تا زور محکم بچم بدنیا اومد تو فاصله ای ک اپیدورال تزریق کردن تا زایمانم اثر اپیدورال رفت دوباره برام زدن اثرش کمتر بود کامل دردم ازبین نرفت بهشون گفتم ک تو سرم دستم داروی بی حسی ک حاات خواب الودگی دست میده همزمان زدن
مامان شاهان مامان شاهان ۱۶ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان مهراد💙💙 مامان مهراد💙💙 ۱۴ ماهگی
من یکشنبه بود ک حس کردم حرکات بچم کم شده خلاصه هرکاری بگین کردم ولی بازم کم بود شب رفتم بیمارستان قسمت زایشگاه nstگرفتن گفتن مشکلی نداره و میتونی بری خونه ..بعد ی دکتر اومد گفت ن چون مشکل فشار داری باید بستری بشی ب احتمال زیاد فردا سز میشی مایعات سبک بخور من کلا شوکه شده بودم نمی‌دونستم چکارکنم فردا شب همون دکتره اومد گفت تورو ب شیفت بعد میسپارم ختم بارداری دادن گفتن روند زایمان طبیعی و شروع کنن من بازم تعجب کردم گفتم مگ قرار نبود منو سز کنید گفت نه فعلا طبیعی... خلاصه منم قبول کردم و گفتم مشکلی نیس..ساعت ۸٫۵اومدن معاینه کردن گفتن یه سانتی درصورتی ک خودم از هفته ۳۴ ی سانت بودم...برام نمی‌دونم شیاف بود یا قرص گذاشتن تو واژنمو و دردم شروع شد ...تا شد دوباره ساعت۱۲دکتر اومد معاینه کرد ب حدی فشار داد و چرخوند ک من جیغم دردومد و گریه کردم ..بعد دستکش رو دیدم ..دیدم خونی شده ..گفت دوسانتی فهمیدم ک بزور رحممو باز کرد...خلاصه تا شب ساعت ۱۰شب من داشتم درد می‌کشیدم و هر ی ساعتی یبار میومدن معاینه..و همچنان با وجود درد زیاد همون دو سانت بودم
ادامه پارت بعدی
مامان ماهان جیگر طلا مامان ماهان جیگر طلا روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی ستاره خانم😁

پارت ۲

پیش ب سوی بیمارستان پارسا اونجا رفتم nstگرفتم اوکی بود فشارم بالا از ۲ سانت شده بود ۱ سانت دوباره جمع شده بود😐
بعد گفت استراحت کن اصلا ن راه برو ن هیچی گفتم اوک رفتم دراز کشیدم رو تخت دستگاه nstرو وصل کرد رفت هر ۳ یا ۳ ساعت ی بار میومد معاینه می‌کرد میگفتم خوبه داره نرم میشه همینطوری استراحت😊
بعد ساعت ۹ونیم شب بود ک گفتن کارای بستری رو انجام بدین مامان و شوهرم رفتن بره بستری من موندم و در و دیوار بعداز حدود ی ساعت ی ساعت و نیم دیدم آمد لباسامو عوض کردم گفت شام بخور آبمیوه زیاد بخور کمپوت ک نرم بشه رحمت گفتم اوک مامانم همش برام رسیدگی می‌کرد منم کم کم دردام شروع شد با سرم و آمپولی ک زد بعد آمد ساعت ۲ بست منم تخت خوابیدم دیگ درد نداشتم صبح ساعت ۸ دوباره آمد سرم و باز کرد دوباره دردام شروع شد انقد سر مو تکون میدادم ک الان سر دردم (خانمایی ک میخوان طبیعی زایمان کنن خواهش سرشونو تکون ندن ک بعدش از سر درد نمیتونن بشینن من ک دارم میمیرم از درد)
بعد یکی از ماماها اومد گفت خیلی اذیتی گفتم آره گفت دوتا روش داریم یکی بی حسی با آمپول یکی بی حسی با دستگاه تنفس
مامان آیهان👶🏻🩵 مامان آیهان👶🏻🩵 ۵ ماهگی
تجربه زایمانمو میخواستم براتون بگم...
من ۳۴ هفته درد زایمان شدید گرفتم ب مدت ۳ روز بستری شدم‌و دکتر بادارو و اممول سولفات و ریه کنترل کرد و استراحت داد بهم ک حداقل ۳۸ هفته درش بیاره
خلاصه استراحت کردم تااا اینک دکتر تاریخ داد برا یک اردیبهشت...
خیلی دوس داشتم اردیبهشتی بشه
یک اردیبهشت ساعت ۲ ظهر بود ک دکتر ب من گفت ۷ صبح ی صبحونه خوب بخور و دیگ‌ناشتا باش برا عمل منم صبح دوتا تخم مرغ بومی خوردم با چایی و خرما و بعد کم کم اما شدم و حموم رفتم و خونه روجمع و جور کردم(چون من اومدم خونه مامانمینا بمونم تا ی ده الی پونزده روز)دیگ ساعت ۱۲ ظهر خونه مامانمینا ناهار خوردن و منم استرس شدیدددددد داشتم رفتم زایشگاه و ی پرستار و یک ماما اومدن بالای سرم ک دیگ منو میشناختن و خیلیم هوامو داشتن و کنارم بودن دیگ پرونده تشکیل دادن برام ونوار گرفتن منم سز اختیاری بودم ازم پرسیدن و دیگ گفتم از سوند میترسم گفتن دکتر حرفی نداره ک تو بی حسی برات سوند بزارم اما اونجا بی هوشیمون اقاست و نمیشه دیگ منم گفتم باشه همینجا بزارید دیگ برام سوند گذاشت دردنداشتا ولی ی سوزش بدی داشت دلمم درد میکرد ی حس خیلی بد داشتم دیگ رگ گرفتن خیلیم بد رگ بودم ولی گفتن میخای رو دستت بگیریم یا بالا گفتم روی دست خیلی درد داره گفتن باشه از بالا میگیریم خیلی هوامو داشتن دیگ گفتن بشین رو ویلچر و گفتن شوهرم ببرتم ک کنارم باشه دیگ با ماما رفتیم تو اتاق عمل شوهرم و مامانم و مادرشوهرمم اومدن داخل جلو و گفتن دیگ شماها باید برید اونام خدافزی کردن .ادامش تایپیک بعدی😍
مامان اوین مامان اوین ۱۴ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی
رفتم روی تخت که بخوابم سرم سنگین بود فکر میکردم طولانیه اما به 10دقیقه نکشید ک مثل روال قبل شدم و بلندشدم شروع ب ورزش کردن. کردم و ماما هر نیم ساعت ی بار میومد معاینه میکرد چ من هیچی حس نمی‌کردم ک داره منو معاینه می‌کنه و اصلا درد نداشتم بجز معاینه دوم ک قبل بیحسی اپیدورال بود واااای نگم نگم از دردش ک چقدر وحشت ناک بود اون لحظه کلا از زایمان طبیعی ناامید شدم و فکر میکردم قرار همین دردا ادامه دار باشه اما خداروشکر با اپیدورال همه دردا تموم شد و من شدم 7ی۸سانت که کم کم انقباض هارو حس میکردم و دارو اپیدورال داشت تموم میشد که دکتر بیهوشی اومد و از پرسید هروقت درد داشتی بگو ک من اپیدورال تو برات شارژ کنم و منم چون دردارو داشتم حس میکردم گفتم درباره برام. بزنن و دوباره ورزش هارو شروع کردم گربه ای اسکات اردکی انجام میدادم و استرسم نسبت ب چند ساعت اول خیییلی کم شد و ساعت شد 2نیم 3ظهر ک ماما معاینه کرد و گفت ک هروقت احساس فشار کردم زور بزنم تا فول شم منم انجام دادم و فول شدم
مامان کیاناولیانا مامان کیاناولیانا ۱۶ ماهگی
#زایمان طبیعی پر خطر
خب من اومدم تجربه زایمانم بگم چون واقعا تاپیک هاروک میخونم خیلیا شبیح من فکر میکنن
من تاریخ پریودی وان تی همش ۲ روز باهم فاصله داشتن خلاصه تاریخ پریودی گذشت و ان تی هم گذشت دکترمم همش زنگ میزد میگفت برو بیمارستان منم هعی میگفتم ن میخام خودم درد بگیرم دکترم گفت خوب بیا معاینه شو منم رفتم و معاینم کرد گفت برو اگ تا دو.روز دیگ دردت نگرفت حتما برو برای بستری
منم گفتم باش اومدم خونه و اون روزو پشت سر هم دیگ پیاده روی طولانی داشتم خلاصه اون دوروز گذشت و منشدم ۴۰ هفته و ۴ روز دوباره گفتم ن خب تا ۴۱ هفته ک وقت دارم چرا برم میمونم تا این ک شد ۴۰ هفته و ۶ روز صب ساعت ۶ونیم ک از خواب پا شدم احساس گردم ی صدا های از شکمم میاد بلند شدم برم دسشویی دیدم ی ابریزش داشتم منم چون فک میکردم اون کبسه ابم هست دبا استرس و جیغ شوهرم بیدار کردم ک بریم بیمارستان شوهرم همش ب من دلداری میداد ک چیزی نیست منم سریع ی دوش گرفتم و ی پد گذاشتم رفتیم بیمارستان