۱۱ پاسخ

کارخوبی میکنی عزیزم

آفرررریت لذت بردم

احسسسسسسسسنت

آخه ما می‌خواهیم فکر نکنیم ما آخه صدا اینا ک می‌شنویم استرس میگیریم 😪
خدا خودش. بخیر کنه

من از همون اول همینکارو دارم میکنم نگران و عصبی هستم اما زیاد فکرشو نمیکنم استرس نمیگیرم دنبال اخبارم نمیرم

به نظر من ماها واسه جنگ بدون آرامش زندگی کردن ساخته نشدیم😭😭😭

👏👏👏👏

اره واقعا کارت عالیه منم همین کارو میکنم

بهترین کارو میکنی عزیز
هرچی بخواد پیش بیاد میاد

درستشم همینه عزیزم

افرین خوب کاری میکنی منم امروز خیلی نسبت به روزای قبل کمتر غصه خوردم

سوال های مرتبط

مامان پناه مامان پناه ۱۱ ماهگی
سلام واکسن ۶ ماهگی پناه خانم زدیم و مطابق همیشه مادر دختر باهم تنهایم😌❤️

و اینم داستان ما
البته به قول مامان نبات :
اگر از زبان پناه بخوایم بشنویم داستان رو
خوب مادر ما دیرور می دیدیم عجله عجله دارد چند مدل غذا خورشت درست می کند و همه جا رو شدید تمیز میکنه و تمام کارهای خانه رو می کند با خود گفتیم حتما مهمانی در کار است اما از توطه پیش رو خبری نداشتیم😒😩که مادر ما چرا دارد همه کارهاش مبکنه برای فردا هم غذا می پزد و هرچند دقیقه یکبار می اید و با حس غمگبن دلسوزانه مادرانه و نگران من رو نگاه می کند می بوسد
همه چیز مشکوک بود هرچه به در نگاه کردیم مهمانی در کار نبود ما تا اخر شب منتظر بودیم
صبج دیدیم ساعت ۵ صبح مادر ما باز در حال شستن هسن و شیر من را اماده کرد و بالای سر ما نشسته و لبخند می زند و دارد برنج می پزد و تعجب ما بیشتز شد
دیدیم ساعت ۹ همه جا برق می زند و پدر امد ما رو بوسید بغل کرد بردن بیرون گفتیم اخ جون قرار بریم پارک که ناگهان دیدیم خیر رسیدبم به جایی که دارن قد وزن دور سر ما می گیرن
و یک خانم خیلی بد عنق مارو در بغل گرفت و شلوار ما رو دراوردن همانا زدن دوتا امپول بی رحمانه به پاهای ما همان
بعد بی رحما شکلک در می اوردن که من بخندم 😒😒با اون جغجغه من گول میزدن و منم باز گول خوردم
وقنی به خانه امدیم من قوی بودم تا شب ولی گفتم چرا حالشان نگیرم تا دیگر به هوای پارک من رو نبرن واکسن بزنن
پس امشب خواب را از چشمان مادر می گبریم 😐😐😂😂❤️❤️😌😌😌😌
.....
والله رفقا من همه کارا کردم امروز کاری نباشه ولی والله از ۵ تا الان حتی یک دقیقه هم نشستم بازم کار هست😒😩😩
#واکسن
واکسن
مامان پناه مامان پناه ۱۱ ماهگی
سلام واکسن ۶ ماهگی پناه خانم زدیم و مطابق همیشه مادر دختر باهم تنهایم😌❤️

و اینم داستان ما
البته به قول مامان نبات :
اگر از زبان پناه بخوایم بشنویم داستان رو
خوب مادر ما دیرور می دیدیم عجله عجله دارد چند مدل غذا خورشت درست می کند و همه جا رو شدید تمیز میکنه و تمام کارهای خانه رو می کند با خود گفتیم حتما مهمانی در کار است اما از توطه پیش رو خبری نداشتیم😒😩که مادر ما چرا دارد همه کارهاش مبکنه برای فردا هم غذا می پزد و هرچند دقیقه یکبار می اید و با حس غمگبن دلسوزانه مادرانه و نگران من رو نگاه می کند می بوسد
همه چیز مشکوک بود هرچه به در نگاه کردیم مهمانی در کار نبود ما تا اخر شب منتظر بودیم
صبج دیدیم ساعت ۵ صبح مادر ما باز در حال شستن هسن و شیر من را اماده کرد و بالای سر ما نشسته و لبخند می زند و دارد برنج می پزد و تعجب ما بیشتز شد
دیدیم ساعت ۹ همه جا برق می زند و پدر امد ما رو بوسید بغل کرد بردن بیرون گفتیم اخ جون قرار بریم پارک که ناگهان دیدیم خیر رسیدبم به جایی که دارن قد وزن دور سر ما می گیرن
و یک خانم خیلی بد عنق مارو در بغل گرفت و شلوار ما رو دراوردن همانا زدن دوتا امپول بی رحمانه به پاهای ما همان
بعد بی رحما شکلک در می اوردن که من بخندم 😒😒با اون جغجغه من گول میزدن و منم باز گول خوردم
وقنی به خانه امدیم من قوی بودم تا شب ولی گفتم چرا حالشان نگیرم تا دیگر به هوای پارک من رو نبرن واکسن بزنن
پس امشب خواب را از چشمان مادر می گبریم 😐😐😂😂❤️❤️😌😌😌😌
.....
والله رفقا من همه کارا کردم امروز کاری نباشه ولی والله از ۵ تا الان حتی یک دقیقه هم نشستم بازم کار هست😒😩😩
مامان کارن💙 مامان کارن💙 ۱ سالگی