پارت هفت#
دستگاه نوار قلب بهم وصل بود منم فقط با تکنیک های تنفس میتونستم دردامو یه کمی قابل تحمل کنم تاجایی که دیگه نتونستم تحمل کنم و فشار عصبی اینکه ماماهمراه نیومده و ماماهای بخش هم بی توجه هستن خیلی ازارم میداد دیگه دردام هم خیلی خیلی شدید بود انگاری استخوان هام یکی یکی میشکست زدم سیم اخر کلی سرصدا کردم مامانم هم باداد بیدار رفت ایستگاه پرستاری یه ماما رو صدا زد وقتی ماما اومد داخل اتاق حالمو دید گفت بزار معاینه ات کنم گفتم خیلی درد دارم نمیتونم کمکم کرد به پشت بخوابم تا معاینه کرد گفت فولی خانم چرا چیزی نگفتی بلندشو باید بریم اتاق زایمان خودش سریع از اتاق رفت بیرون یه ماما دیگه اومد منو از تخت اورد پایین وسط راه رو دیگه کم اورده بودم میخواستم همونجا بشینم بازور منو کشون کشون برد اتاق زایمان تو اتاق زایمان کلا سه نفر بالا سرم بودن امالحظه ای که ماهان دنیا اومد اون دوتا نبودن که ماهان رو بگیرن منم انگاری زده بودن ب برق فقط میلزیدم ماهان رو گزاشت رو شکمم گفت محکم بگیرش تا نافش جداکنم گفتم نه من نمیتونم اگه بچم افتاد چی دیگه چقد صدا زده یکیشون اومد ماهان رو برداشت دهانش روتمیزکرد بدون هیچ دورپیچی گذاشت روی میز بغل و رفت

تصویر
۱۰ پاسخ

مبارکت باشه.. گلم چقدر بی توجه باید خودشون بچه ببرن بعد واکسن میزنن ولباس تن میکنن چی بی توجه ن

ای وایی چقدر بی توجه چقد بد
من موقعی ک فول شدم اندازه دو متر هم فاصله نبود با تخت زایمان اما منو گذاشتن رو ویلچر بردن بعدشم ۵ ۶ نفر بالا سرم بودن موقع زایمان
الهی بگردم تو اوج درد کمکت نکردن بیمارستان دولتی همینه ...
آخرش ماما همراهت نیومد؟هزینه داده بودی بش؟

عزیزم،خیلی اذیت شدی و چقدر متاسف باید شد بابت عذابی که به مامانا سر زایمان میدن
خدا رو شکر که خودت و گل پسرت سلامت هستید
بهت تبریک میگم 💐🥰

مبارکت باشه و انشالله با دل خوش بزرگش کنی
، ولی خدا ازشون نگذره، انسان نبودن، همون که همچین ادمایی بمیرن و از صحنه ی روزگار محو شن.

کدوم بیمارستان بودید؟

انقد باید داد و بیداد کنی تا بیان‌ساکت باشی نمیان اینجوری بخاطر اینکه زودتر زایمان کنی‌کمکت میکنن و چقدم بی شعور ک لباس تن بچه نکردن🤕

خدای من چقد بیخیال ذره ای رحم و دلسوزی ندارن اینا

مبارکت باشه عزیزم
الهی بگردم
چقد مملکت هرکی ب هرکی شده
خاک عالم ب سرشون😔😔

چقدر بیخیال بودن

باورم نميشه 🙄🙁
چقد جلاد و اشغال بودن كادردرمان
خدا لعنتشون كنه 💔

سوال های مرتبط

مامان آیلین مامان آیلین ۹ ماهگی
مامان بردیا مامان بردیا ۱۶ ماهگی
پارت ،2دیگه هیچی معاینه کرد گفت یک سانت باز شده من درد نداشتم دیگه تا وقتی کارامو انجام داد کاغذ بازی اینا شد همون 2دیگه باز معاینه کرد گفت بریم زایشگاه باهمون یک سانت دیگه مادرم رفت تو استراحت گاه منم باماماخودم رفتم تو زایشگاه شانس خودم مامام همون شب شیفت بیمارستان بود دیگه هیچی رفتیم تو زایشگاه من رفتم تو اتاق مامامم رفت گفت تا 4 سانت باز بشه میام رفت بیرون اتاق ولی همونجا بود دیگه یه ماما دیگی اومد سرمو وصل کرد قلب بچه رو ازاون چیزا گذاشت که همجوری بزنه دیگه رفت من همجوری که دراز کشیده بودم هی درد داشتم کم دیگه تا ساعت 3ونیم بعد اومد دوباره معاینه کرد گفت شدی 3 سانت گفت رحمت خیلی خوبه نرم عالی دیگه رفت شد ساعت 4,20دقیقه اومد یه سرم زد گفت توش داروی آمپول فشار چون کیسه آب پاره باید زودتر زایمان کنی دیگه دیگه رفت من موندم با آمپول فشاردیگه کم کم هی درد می‌آمد فقط شکم سفت میشد کمرم درد میکرد تو کشام اینا فشار می‌آمد دیگه مامام اومد معاینه کرد گفت شدی 4 سانت دیگه بود نرفت دیگه منم هی دردا زیاد میشد تا ساعت 6
مامان رادمهر&رایان مامان رادمهر&رایان ۳ ماهگی
پارت دوم
بعدش هم با یه چیزی زد کیسه آبمو پاره کرد خلاصه افتادم رو درد شدید دکتر گفت الان پنج سانت و نیم شده دیگه دردهایم شدید و غیر قابل تحمل شده بود اما باید تحمل میکردم نفس های عمیق می‌کشیدم حدودا ساعت هفت اینا بود فکر کنم بعد دیگه ماما یه آمپول دیگه اومد زد که گفت این باعث میشه دهانه رحمت نرم بشه منم همچنان درد می‌کشیدم و دعا میکردم زودتر ده سانت بشه.این وسط هم ماما می اومد معاینه میکرد میگفت چند سانت شدی ساعت های هشت و نیم اینا بود که احساس زور بهم اومد صدا ماما زدم اومد معاینه کرد گفت دیگه باید زور بزنی منم ضعف کرده بودم و توان نداشتم ماما گفت میخای بگم یه چیزی بیارن بخوری تا جون داشته باشی زور بزنی گفتم آره اونم گفت به همراهم تا خوراکی بیاره برام اما من دیگه خیلی حس زور داشتم همینطور زور زدم با دو سه تا زور بچم به دنیا اومد ماما میگفت خیلی زورت قوی بوده با اینکه توان نداشتی عالی بودی پسرم به دنیا اومد بدون اینکه برش بخورم
مامان علی مامان علی روزهای ابتدایی تولد
مامان 🍯نورا🩷 مامان 🍯نورا🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی بیمارستان آریا
پارت ۳
منم سریع با همون درد لباسامو با کمک مامانم عوض کردم اومد معاینه کرد گف اوو هنو یک سانتی ولی درجه دردات خیلی بالاعه
باید بستری شی  نوار قلب بگیریم تا کم کم باز بشع و ان شالله بری زایمان
دیگه منو بردن اتاق استراحت قبل زایمان تنها بودم ینی تو کل زایشگاه ۲ نفر بودیم اون رفت بخش و من تازه اومدم زایمان
اونجا دستگاه نوار قلبو وصل کردن ولی من انقد دردام شدید میگرفت نمیتونستم تحمل کنم هی میگفتم اینو قط کنین من میخوام بلند شم
خلاصه اومد گفت نوار قلب خوبه ولی انقباضات شدیده
منم گفتم شوهرم و مامانمو صدا بزنین میخوام برم پیش اونا
دیگه گفتن باشه
مامانم و شوهرمو صدا زدن اومدن اتاق اول ک معاینه کردن اومدن پیشم هی کمرم و ماساژ میدادن مامانم دعا میخوند منم هی یکم اروم و باز درد شدید
حدودا یه ساعت اونجا بودم ک ماما اومد گف بیا بریم معاینه کنم باز برگرد پیش مامانت و شوهرت
رفتیم معاینه کرد در کمال ناباوری گفت شدی ۴ سانت باید سریع به ماما همرات بگم بیاد منم گفتم من فقط میخوام مامانم و شوهرم پیشم باشن
مامان کیان مامان کیان ۸ ماهگی
پارت سوم
منو بستری کردن ماما میخاست‌ شیف تحویل بده اومد منو چک کرد و یه سری توضیحات به ماما شیفت بعد داد ماما شیفت بعد منو چک کرد و معاینه کرد گفت دهانه رحمت خیلی نرمه و خوبه رفت با یه دکتر اومد اون دکتره بهم نگفت میخواد معاینه تحریکی انجام بده وای این قسمت معاینه تحریکی خیلی دردناک بود بعد از معاینه تحریکی دردام شدید تر شد و یه سرم بهم وصل کردن هر موقع دوز سرمه بالا تر می‌رفت درد منم شدید تر میشد و من با نفس عمیق دردام رو کنترل میکردم اصلا جیغ نمیزدم چون جیغ زدن باعث میشد دهانه رحمم متورم بشه و زایمانم سخت تر بشه ماما بهم گفت یه عطری چیزی بود کن نفس عمیق بکش این کمی برای من موثر بود یه چهارساعتی گذشت دیدم ماما اومد منو معاینه کرد با یه حالت تعجبی گفت الان دهانه رحمت کامل باز شده بهم گفت حالت دستشویی ایرانی بشین هر موقع انقباض داشتی زور بزن تا سر بچه بیاد پایین
سه تا زور محکم زدم موهاش که معلوم شد منو از اتاق درد به اتاق زایشگاه منتقل کردند
دکتر و ماما بهم کمک کردند نشستم رو تخت و بهم گفتن هر موقع دوباره درد داشتی زور بزن سه بار زور زدم سر بچه بیرون اومد بدنش هم عین ماهی لیز خورد منم هرچی درد داشتم از بین رفت سریع بچه رو گذاشتن رو شکمم و لحظه قشنگی که هیچوقت یادم نمیره بچه ای که نه ماه تصورش میکردم و تو شکمم بود الان تو بغلمه
مونده بود جفت بیاد بیرون دوتا سرفه محکم کردم جفت اومد بیرون
دیگه یه ماساژ شکمی انجام دادن و بخیه هارو بهم زدن منو بردن بخش
بعد از دو ساعت من تونستم برم دوش بگیرم و راه برم
خیلی خوب بود و زود تموم شد
به نظر من هرکسی که آستانه تحمل دردش بالاست بهترین انتخاب طبیعی هستش عوارض کمتری داره خیلی خیلی خوبه بعدش راحت تر به کارات می‌رسی
مامان 🩵۴۰۲&۴۰۵🩷 مامان 🩵۴۰۲&۴۰۵🩷 ۵ ماهگی
سلام
اومدم از تجربه هایم بگم:
ساعت۱۰صبح بودداشتیم صبحونه میخوردیم یهو اب ازم میومد بعدش وقتیکه به همسرجانم گفتم گفت بریم دکتر منم گفتم بزار حموم کنیم بریم بعد وقتیکه میخواستم از جام بلند بشم یهو کیسه اب ریزش پیدا کردم کلی اب اومد ازم شوهرم دوید بره ماشین بگیره گرفت و اومد منو برد بیمارستان اتاق معاینه تا رفتم ماما معاینم کرد گفت ۶سانت بازهستی بستری میشی بعدش نوار قلب و اینا گرفت و منو فرستاد اتاق زایمان رفتم و بستری شدم درد زایمانی هم نداشتم فقط یکوچولو شکمم سفت میشد وقتیکه رفتم اتاق زایمان لباس پوشیدمو اتاق نشونم دادن رفتم رو تخت یدونه سرم زدن یکم دردم گرفت بعدش وقتیکه سرمم تموم شد باز دردی نداشتم ماما باز اومد گفت درد داری گفتم ن بازم سرم زد وقتیکه سرمو کلا باز کرده بود افت فشار کردم نفسم بالا نمیومد درد داشتم ماما دوید و اومد اون سرمو قط کرد اکسیژن گذاشتن برام بعدش خلاصه تایه ساعتی علاف شدم بعدش دیدم که درد زایمان دارم و کلی عرق میکنم بهم گفت پاشو بگرد تا زودزایمان کنی رفتم چنددوری تو اتاق زدم و اومدم رو تخت باز معاینم کرد گفت خوب پیش میری باز بگرد بار اخر دیگ نتونستم راه برم اومدم رو تخت باز معاینه کرد گفت زود بلند بشو بریم رو تخت تا بچت نیفتاده منو همراهی کردن رو اون یکی تخت بعدش ساعت۳و۵۰دقیقه ظهر پرنسس من بدنیا اومد و یه روزم بخاطر افت فشار بستری بودم و دیروز مرخص شدم اومدم خونم
مامان آیلین وآیهان مامان آیلین وآیهان ۳ ماهگی
پارت ۵
5دقیقه نشده اومد یعنی من تا لباس عوض کردم رفته بودن کارای پرونده رو انجام بده تموم نشده بود رسیده بود دمش گرم خیلی سریع اومد خلاصه من 12رسیدم بیمارستان مامانم اومد ماما هم اومد (خوبی بیمارستان کاشمر اینه که هر مادر یک اتاق داره که همراهی هم می‌تونه داشته باشه فقط همراهی لحظه زایمان و بخیه باید بره بیرون )مامانم بیرون بود میومد سر می زد بهم ولی خب میگفتن چون ماما داره نمیشه بمونید بخش شلوغ میشه مامانم هعی می‌گفت این خیلی ورزش کرده امروز خیلی راه رفته سر زایمان کم میاره ها یکم استراحت کنه و همچنان من و ماما که داشتیم رو توپ ورزش میکردیم 😂😂 تا۲:۳۰درد هام می‌تونستم تحمل کنم یعنی جوری بود که می‌تونستم همراه با دردام ورزش کنم ولی برای پیشرفت زایمانم کیسه ابم پاره کرد ماما و گفت که کیسه ابت خودش پاره شده هرکسی پرسید بعد از چند ثانیه که پاره شد یک درد عجیبی گرفت منو که دوست داشتم تخت رو گاز بزنم جوری بود که گلاب به روتون از درد بالا آوردم ماما خیلی کمکم میکرد همش بهم روحیه میداد می گفت آفرین خیلی خوب کمک می‌کنی باهام شوخی میکرد می گفت تو چرا داد میزنی سر صدا نمیکنی اینا الان من بگم بیاین برا زایمان باور نمیکنن خودت باید کمک کنیم بنده نافشو بزنیم 😂 دیگه ساعت ۳:۳۰بودکه دیگه دردا ول نمی‌کرد سی ثانیه کم میشد دوباره می‌گرفت که می‌لرزیم انقد که تخت تکون میخورد الان که یادم میاد یخ میزنم از استرس نمی‌دونم چجوری تحمل کردم ولی خب گذشت ماما بیمارستان رو صدا زد که بیاد برای زایمان از روی تخت راحتی کمکم کردن رفتیم رو تخت زایمان دیگه کم آورده بودم میگفتم نمیتونم منو ببرید سزرین....
مامان 😍نفس 😍 مامان 😍نفس 😍 ۱ ماهگی
نجربه زایمان طبیعی من پارت ۳
یه اتاق بهم دادن سریع لباسامو عوض کردم و رفتم روی تخت یه پرستاری اومد رگ گیری کرد برام یه سرم زد بعد یه ماما اومد به شکمم دستگاه نوار قلبو زد و اول نوار قلب گرفت گفت خوبه و یه قرص گذاشت زیر زبونم ، اون قرص فشار بود بعد گذشت تقریبا نیم ساعت به امپولی زد توی سرمم که اونم امپول فشار بود بعد از تقریبا دوساعت دردا خیلی محو میومدن و میرفتن خیلی حس نمیکردم که یه دفعه دیدم نوار قلب بچه افت شدید کرده خیلی ترسیدم دکتر سریع اومد بالاسرم گفت درد نداری گفتم نه والا چیزی حس نمیکنم سریع یه امپول دیگه زدن تو سرمم و ماسک اکسیژن بهم دادن و گفتن نفسای عمیق بکش که خداروشکر ضربان قلبش دوباره بالا رفت که خیالم راحت شد دیگه تقریباً سه ساعت گذشته بود از امپولا دردام شروع شده بود که حسشون میکردم شبیه درد پریود بودم میگرفت و ول میکرد فقط خیلی نامنظم بودن ساعاتی تقریبا چهار و نیم پنج بود ( میگم تقریبا چون ساعت اتاق خواب رفته بود از شانس من 😅 ) ماما اومد اول معاینم کرد گفت یک سانت و یه خورده ای برو‌ روی توپ ورزش کن