سوال های مرتبط

مامان یزدان مامان یزدان ۱۰ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان هاکان و پسری🩵💙 مامان هاکان و پسری🩵💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۴
دیدم بچمو نیاوردن گفتم بچم کو هی گفتن الان میاریم من هی رفت تو مخم گفتم بچم گفتن میاریم هیچی دیگه دکترم کارشو تموم کرد و بهم یه سرم دیگه زدن بردن تو ریکاوری گفتم بابا بچم یه دختره اومد گفت بچه ات ۴۳۰۰ هست ۵۳ چون وزنش زیاده بد نفس کشیده چندساعت میره آن ای سی یو من ناخودآگاه زدم زیر گریه هی گفتن آروم باش زود میاریمش و اینا منم هی میگفتم بچم بچم دیگه اومدن زیرم پد گذاشتن و من کم کم حس پاهام داشت میومد درد کمرمم داشت منو میکشت گفتم کی میبرین بخش گفتن یکم دیگه بقیه بچه ها بغل مامانشون بچه من پیشم نبود هی اشکم میومد دیگه شوهرم گفته بود بزارین از دور ببینم زنمو یکم اونو دیدم آروم شدم بچه رو برده بود برا بستری ان ای سی یو دیگه اومدن منو ببرن بخش سرپرست بخش گفت چرا شکمشو خالی نکردین 😭😭😭
واییییی بدترین بخش زایمان یهو یه دکتر اومد فشارم داد خون پاشید ۵،۶ دفعه محکم تکرار کرد که من فقط زار میزدم از درد زار ها سر زایمان طبیعی گریه نکردم سر اون فشارا گریه کردم دیگه دکتره معذرت خواهی کرد که به خاطر خودت بود و اینا بردن بیرون شوهرم منتظر بود بردن بخش منو دراز کشیده انتقال دادن رو تخت بخش با شوهرم
برام سرم آوردن توش دارو زدن و گفتن تا ۲بغد از ظهر هیچی نخور ساعت ۲ برات چای عسل میاریم دیگه آوردن و شروع کردم مایعات خوردن ساعت ۲:۳۰ بود بچمو از ان ای سی یو آوردن پیشم
ساعت ۷هم اومدن سوندمو کشیدن و یه خانمی اومد منو راه ببره همین که پاشدم کف زمین شد خون 😩برد منو حموم خونامو شست شورت یکبار مصرف و پد برام گذاشت که رو خود پک بیمارستان بود دیگه کم کم راه برد منو گفت بعدش دیگه خودت پاشو هرچقدر تونستی راه برو دستشویی هم خودت برو
مامان نفسم🧿 مامان نفسم🧿 روزهای ابتدایی تولد
پارت چهار

کارگرای ساختمان یه جاهایی کار میکردن. اصلا جالب نبود برام. تو اتاق عملم برام اهنگ باز کردن.
دیگه هیچ استرسی نداشتم. از سزارین من هیچ ترسی نداشتم. فقط از برش شکمش بدم میومد. بیحسی رو زدن و دراز کشیدم و فکر کنم داشتن بتادین میمالیدن رو شکمم که گفتم من حس میکنم حرکات دستتونو رو شکمم.گفتن عادیه فقط برش رو نمیفهمی. ساعت ۱۲:۵۵ بود صدای گریه پسرمو که شنیدم خداروشکر کردم و گریم بند نمیومد. احساس کردم اکسیژنم کمه گفتم اکسیزن وصل کنید ولی با همونم به سختی نفس میکشیدم. احساس سنگینی خیلی شدید روی قفسه سینم داشتم.بهشون میگفتم میگفتن همه علایمت طبیعیه مشکلی نداری. دکتر گفت دو دور بند ناف دور گردنش بوده بخاطر همین نمیشد طبیعی زایمان کنم.پسرمو نشونم دادن و پرده رو جمع کردن و منو بردن بخش ریکاوری و یجایی بچمو گذاشتم روی سینم و محکم نگهش داشتم و رومونم پتو انداختن و بردن ریکاوری. اونجا یکی اومد و کمک کرد بچه سینمو بگیره و گفت مبارکه. تو ریکاوری چند نفر همش ناله میکردن.ازون جا هم خوشم نیومد. از هر طرف یه صدای ناله ای میومد درحالیکه من غرق خوشحالی بودم با پسرم . یکی اومد وزن و قد بچمو گفت. نمیدونم چقدر گذشت ولی تمام سعیم این بود تکون نخورم که بعدن سردرد اینا نگیرم.
تا اینکه بردنم بخش و تو راه همش چشام دنبال شوهرم بود که بالاخره دیدمش و چقدر ذوق کردم مثل بچه ای که مامانشو پیدا میکنه. تو بخش بستری که رسیدم وقت ملاقات بود و همه بودن و پرده هارو کشیدن و برام ماساژ شکمی دادن و پوشک اینا گذاشتن. بهمم گفتن باید ادامس بجوم. بعد ۸ ساعت هم با مایعات شروع به تغذیه کنم.
اینم از ماجرای زایمان من
مامان ماه نور مامان ماه نور ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت3
با کلی بی حوصلگی رفتم ان اس تی و تکون های بچه همه چی نرمال بود و اصلا فکرشم نمیکردم اونطور بشه به دوستم پیام دادم گفتم نیم ساعت دیر میام سالن یکم که گذشت پرستار اومد گفت درد داری گفتم نه درد آنچنانی خوبم چطور گفت دردات منظمه تکون های بچه رو حس میکنی گفتم آره بابا گفت بزار به پکترت بگم بعد برو گفتم باشه پاشدم آماده شدم که برم رفتم گفتم به دکترم گفتین من میتونم برم گفت خانوم چرا بلند شدی برو رو تخت گفتم چرا گفت دکتر میگه بستری کنین گفتم چی میگین بابا من میرم کار دارم گفت خانوم برو میگم الان دکترت خودش میاد اومدم و به همسرم زنگ زدم و گفتم ساک بچه و ساک منو با کریر بردار برو دنبال مامانم و یسنا (دختر بزرگم)گفت چی شده گفتم بستریم کردن احتمالا فردا عمل بشم گفت باشه و یهو خدمات اومد با به سوند تو دستش گفتم یاالله گفت عزیزم پاشو بیا اتاق بغلی گفتم بابا من نمی‌مونم دکترم میاد برم گفت باشه حالا بیا به من گفتن سوند بزار گفتم من نمیخام دوست ندارم میترسم کلی خندید و گفت بیا دختر وقت نداریم دکتر بخاطر تو مریضارو ول کرده تو مطب داره میاد خلاصه که سوند رو گذاشت درد نداشت منو ترسونده بودن فقط یکم سوزش داشت که گفت نفس عمیق بکش در کل بد نبود اونطوری که میگفتن
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۶ ماهگی
پارت(۵) زایمان سزارین





آره خلاصه قشنگ حس میکردم ک چیکار میکنن باهام ولی درد نداشت یهو دکتر گفت بچه بدنیا آومد من گفتم دنیا اومد چرا گریه نمیکنه 😂😂😂😂 کو بیارنش ببینم یکم گذشت تمیز کردن اوردن دیدمش
من ۴ نیم رفتم داخل عمل ۰۵:۰۴ایدینمون ب دنیا اومد بردنش بیرون من موندم تا بخیه هامو بزنن زد پرده هارو کشیدن دیدم چی همه جا خون یاااا  علی اینا خون منه ترسیدم لبام میلرزید حالا خوبه عمل تموم شده بود 😂😂😂 منو از تخت گذاشتن تخت دیگ بردن ریکاوری ساعت ۵ نیم دراومدم از اتاق عمل
تو ریکاوری ۴ نفر بجز من بودن ک سزارین شده بودن  
سرد بود گفتم پتو انداختن روم ی پرستار هی میرفت میومد شکمو فشار میداد گ بچسبوندگی نگیریم اولش درد نداشت بعدش واییی من قسم میدادم نکن فقط ی لحظه درد داشت ها میومد فشار میداد درد می‌گرفت باز اوکی میشد تو ریکاوری تند تند سرم می‌زد سرمم اصلا تکون نمی‌دادم پرستار گفت تکون بده چت راست بکن ولی بلند ن من گرفتم خابیدم اون ۲ ساعتو تو ریکاوری وقتای ک میومد شکممو فشار میداد بیدار میشدم نزدیکای ساعت ۹ نیم بود پرستار گفت اگه بتونی پاتو تکون بدی میریم بخش تکون دادم گفت کم کم بریم بخش
شوهرمم هی زنگ میزد ک ستاره کجا موند کی میاد بخش حالش خوبه فک کنم ۱۰ سری زنگ زده بود پرستار هم میگفت چرا هی زنگ میزنه 😂
بچه رو آوردن گذاشتن رو سینم شیر خورد دیگ پرستار های بخش اومدن ک ستاره آماده باشه ک بریم منو بچه رو باهم بردن بیرون ک شوهرم مارو ببینه از اتاق عمل اومدم بیرون پرستار داد زد همراه ستاره بیاد شوهرم اینا اومدن شوهرم اومد بوسم کرد دستمو گرفت بردن با کمک هم بردن بخش دیگ شوهرمم نذاشتن تو منو بردن
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان ماهان مامان ماهان ۷ ماهگی
خاطره سزارین
پارت چهار
همه باهام حرف میزدن دیگ آروم شده بودم جواب همه رو میدادم ک یهو قفسه سینم فشار دادن ،حالت تهوع گرفتم
ک یهو گفتن مبارکه آقا ماهان اومد  با صدای گریه بچم .....
اشکم دراومد  شروع کردم دعا کردن
هی دنبال ماهان بودم گفتن میخوای ببینش گفتم آره
ولی بردنش رو تخت تمیزش کردن
هی صدای قلبش چک میکنم
منم از دور میدیدم دونفر رو تخت بچه منن
هی گفتم بچه رو بیارید چرا گریه نمیکنه
اون لحطه هیچ دردی نداشتم ولی می‌دونستم دارن شکممو میدوزن
خیلی طول کشید تا ماهان بیارن تا دیدمش پرستار سینما درآورد به بچم شیر داد ۱۰دقیقه
سینمو ماساژ میداد بچمم شیر می‌خورد
خیلی حس خوبی بود خیلی زیاد
منو بردن ریکاوری با بچم
مثل چی میلرزیدم ،همسرمو صدا کردن گفتن بیا کمک اومد تو
منو تخت به تخت عوض کردن ک ببرن تو بخش اونجا بوسم کردو هی حالمو میپرسید
هنوز بچه رو نشون همسرم نداده بودن
هی ازش می‌پرسیدم ماهانو دیدی؟
میگفت ن
گفتم انقدر خوشگله
تا رفتیم تو بخش ماهان اوردن دادن دست همسرم
......
مامان اورهان👶🏻💙 مامان اورهان👶🏻💙 ۱۶ ماهگی
مامان شاهان💙👶 مامان شاهان💙👶 ۵ ماهگی
پارت ششم زایمان
دیگه رفتم رو تخت چندتا زور زدم گفت آفرین خیلی خوب داری پیش میری سرشو دیدم داشت میومد بیرون قبلش گفته بودن بچه بیاد بیرون میزاریم رو شکمت و شیرش بده ولی وقتی بدنیا اومد گفتن اکسیژن کم آورده چون خودم از درد نمیتونستم نفس بکشم هرچی تنفس مصنوعی آوردن گفتن نفس بکش وگرنه بچه حالش بد نمیشه از درد نمیتونستم و این دردا تو همون یک ساعتی که از ۴ به ۸ رسیده بود دهانه رحمم داشتم
خلاصه در اوردن گفتن مدفوع خورده و اکسیژن کم‌آورده بردن بخش نوزادان و بچمو ندیدم دیگه بعدش انقدر راحت شدم اصلا انگار نه انگار خیلی خابم میومد و زمان زایمان درد نداشتم فقط قبلش که دهانه رحمم باز نمیشد خیلی درد داشتم دیگه اومد واسم بی‌حسی زد و شروع کرد به بخیه زدن که اونم درد نداشت ۶ تا بخیه خوردم تموم شد بهم کیسه آب و جفت و بند ناف نشون دادن خیلی راحت شده بودم ولی نگران بچم بودم که نشونم ندادن منو جابه جا کردن رو تخت دیگه اتاق تمیز کردن دوسه بار اومد شکمم فشار داد که خون و کثیفی ها بیاد شکمم خالی بشه اونجا یکم درد داشتم ولی نه زیاد
دوساعتی طول کشید تا اوردن تو بخش
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت دوم
اولش که رفتم بخش بستری نمیدونستم اتاق زایمان ها هم دقیقا تو همون قسمته ، بعد ک بستری شدم گفت بخواب معاینه کنن ، خوابیدم گفت دو سانتی چطور بهت گفته سه سانتی گفتم نمیدونم ، یکم که گذشت دیدم صدای جیغ و داد میاد و بعدش صدای گریه بچه ، دوباره دیدم صدای یکی دیگه اومد ، راستش یکم ترسیدم خواستم فرار کنم 😅 به پرستاره گفتم من کله پاچه خوردم که ضربان قلب بچم بالا بوده گفت خسته نباشی کله پاچه خوردی ؟ گفتم اره و رفت ، دوباره یکی دیگه اومد (دانشجو بود فکر کردم پرستاره) گفتم من کله پاچه خورده بودم که ضربان قلب بچم بالا بود واسه چی بستری کردین من میخوام به رضایت خودم برم چون هنوز وقتم نیس اصلا درد ندارم دو سانتم ، گفت باشه بزار برم بهشون بگم میام بهت خبر میدم ، رفت و دوباره اومدن برای معاینه گفتن دو سانته ، دوباره بهشون گفتم که کله پاچه خورده بودم و وقتم نیست و اینا گفت میخوای چیکارش کنی ؟ میخوای ترشی لیته ش بزاری ؟ و رفت ، دیدم فایده نداره دیگه چیزی نگفتم ، یه شب کامل موندم غذا هم نخورده بودم تا صبح شد ، شب تا صبح خواب به چشمام نیومد دوستم اومد پیشم دزدکی موند ، مامایی که برای من بود خیلی پایه و خوش اخلاق بود چیزی نگفت ولی اخرش اومد گفت باید بری وقتی رفت من بیشتر استرس گرفتم