۱۷ پاسخ

چقد تو خودت درگیر بقیه میکنی ولشون‌کن‌بابا

موقع زایمان دکترا میکن همه. انرژیتو بزاربرا زور زدن فقط ژور میزدم. جیغ کشیذن فقط انرژیت کم میشه

خودشون تا حالا نزاییدن؟

تو پرونده ای که بعد ترخیص بهم میدن

چرا بستری شدی عزیزم

حرف بقیرو ول کن خودت داری اذیت میشی اونا که حسش نمیکنن فقط من شنیدم جیغ بزنی دردات بیشتر میشه

منتظریم بیای عکسش بزاری بسلامتی

یه روزیم نوبت خودشون میشه نگران نباش

سنت پایینه کاش طبیعی نکنی

مواظب خودت باش منم دعات میکنم . طبیعی زایمان میکنی؟

چیزی حس کردی که رفتی نوار قلب

اسمش زایمانه بدون جیغ و داد که نمیش .. منتظر نباش کسی درکت کنه

چرابستریت کردن

دوستان سزارین بشیم قبلش معاینه داره وگروه خونی بچه کی مشخص میشه

اگه بخوای به حرف هر کسی اهمیت بدی که فایده نداره دهن مردم و که نمیتونی ببندی تو اهمیت نده

خودتو درگیر اونا نکن
تو اون حالت باید جیغ بزنی خودتو خالی کنی
اصلا ب اونا ربطی ندارن موقع زایمانتم نگو که بیان
هرچی هم گفتن بزن دهنشون

بزار بگن این فکرا ک می‌کنی فقط همه چی رو برا خودت سخت می‌کنه

سوال های مرتبط

مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۴

توی حیاط بیمارستان عین ابر بهار داشتم گریه می‌کردم که یهو دیدم مامای همراهم رسید.

سریع رفتم سمتش و کل ماجرا رو تعریف کردم؛ اینکه از دیشب درد کشیدم و بعد از معاینه بهم گفتن فقط دو فینگر باز شدم.

منتظر بودم یه چیزی بگه که دلم قرص بشه، ولی در کمال ناباوری گفت:

«اگه شرایط همین باشه، احتمالاً حالاحالاها بستری نمی‌شی؛ مگر اینکه جواب NST خوب نباشه.»

فکر کنم با شنیدن این جمله، آخرین ذره‌های امیدم هم از پنجره رفت بیرون! 😂

خلاصه منتظر موندیم دکتر بیاد و نظر نهایی رو بده.

توی اون فاصله هم بهم گفتن:
«برو هرچقدر می‌تونی راه برو و پیاده‌روی کن.»

منم با اون حال روحی داغون، راه می‌رفتم و هر چند دقیقه یه بار ساعت رو نگاه می‌کردم که ببینم دکتر کی میاد.

حدود ۴۰ دقیقه بعد دکتر رسید. تا جواب NST رو دید، گفت:

«باید بستری بشه.»

باورم نمی‌شد! یه لحظه خوشحال شدم که حداقل قراره برگردونده نشم خونه. 😂

دوباره معاینه واژینال شدم و این بار گفتن:

«سه سانت شدی.»

همون یک سانت اضافه برای من حکم فتح قله اورست رو داشت! 🤣

بعد از تشکیل پرونده، بالاخره راهی بلوک زایمان شدم...

اما همین که وارد شدم، تمام اعتمادبه‌نفسم دود شد رفت هوا! 😐

از هر طرف صدای جیغ و داد می‌اومد، یکی ناله می‌کرد، یکی داد می‌زد و یکی هم مدام صدا می‌کرد «دیگه نمی‌تونم!»

منم وسط اون همه صدا فقط به این فکر می‌کردم که:

«یا خدا... یعنی تا چند ساعت دیگه منم قراره همین شکلی بشم؟!» 😭😂

در عرض چند دقیقه کرک و پرم ریخته بود و استرسی شده بودم که نگو...

ادامه دارد... 👶🏻🩵🍼✨