تا حالا شده بچتون پیش بقيه بد ضایعتون کنه. امروز صب رفتم سرکار. پسرمم چون دادگاه نداشتم فقط تو دفتر یکم کار بود با خودم بردم. همکارم صبونه با خودش عدسی آورده بود من پسرم هیچوقت عدسی نمی‌خورد ینی همیشه درست میکنم از خدام بوده فقط یه قاشق بخوره فقط مزه کنه ببینه چه جوریه اصلا حتی طعمشم امتحان نکرده. خیلی خوش خوراکه اما عدسی اصلا نمیخوره. بعد این همکارم بهمون تعارف کرد من چون تازه صبونه خورده بودم گفتم ممنون نمی‌خورم. گفت به پسرت بده منم گفتم ممنون اصلا عدسی دوس نداره هیچوقت نمیخوره. بعد یهو پسرم گفت میخورم. منم گفتم لابد همین طوری یه چیزی گفته بچس نمیفهمه. گفتم نمیخوره الکی میگه فقط حیف میل میکنه. همکارم گفت حالا بزار یکم براش بریزم ببینم میخوره یا نه. تو کاسه کوچیک براش ریخت پسرم با چنان اشتهایی می‌خورد انگار از قحطی برگشته😳😥. حالا منو نگو جلو همکارم ضایع شد فک کزد الکی گفتم دوس نداره با خودم گفتم حتما فک میکنه من از غذاشش چندشم میشه دیگه بهش گفتم بخدا هیچوقت نمی‌خورد نمیدونم حتما برا شما خیلی خوشمزست. از خجالتم گفتم برا منم بریز بخورم. که فک نکنه یه وقت چندشم شده. تو عمرم اینجور ضایع نشده بودم😤

۱۲ پاسخ

بچه ها کلا همینجوری دختر منم چند دفه این کارو کرده

بچه های منم دقیقاًهمینجورین فقط بلدن ضایع کنن

بچه من هرچی جلوش بزارن تومهمونی میگه مامان این چیه!
حتی بارها به خیارم گفته این چیه😐

حالا این خوبه من دیشب پارک بودم جوجه درست کردیم پسرم اصلا لب نمیزنه براش غذا جدا برده بودم
بعد بغل دستمونم یه خانواده نشسته بودن اونام داشتن جوجه درست میکردن پسرم غذای خودشو خورد یحو دیدم رفته نشسته اونجا داره بال میخوره ببین چشمام داشت از حدقه میزدددد بیروووون گفتم همین الان درست کردیم نخورد تو عمرشم لب نزده رفته بین ادم غربه میخوره

مندال هر وایه دی 😂😂😂

فقیره دلن‌پاشه بره ابرو بره بلان راست وایه اگر ودروت دینوه چند ناخوشه جاره اواخلاقشیان هیه مندال🤭🤭🤭🫢😂😂

بآارها و به کرااات ضایع شدم😂😫

فقیره😂😂
مندال هروایه متاسفانه فقط آبروی انسانی دبات

اگه همکارت مادر باشه خودش میدونه
برای منم پیش اومده
زن پسرعموی همسرم بوده اونموقع بچه نداشت اما بعدش برای خودشم پیش اومد

ای وای عزیزم😂
ماشالله بهش بچه اس دیگه خودهمکارتم درک میکنه

اینجوری هم خیلی برامن پیش اومد ک پسرم ضایع ام کنه
بعد با پسرم حرف زدم دیگه اصن ضایم نکرد
ولی خیلی بده
من وقتی ضایع میشه قرمز میشم🤣

وای خیلی بده خواهر منم بارها برام پیش اومده این اتفاق

سوال های مرتبط

مامان مو خرمایی مامان مو خرمایی ۵ سالگی
اشتراک تجربه....
چند روزی دختری سرما خورده بود و توی خونه بود منم چون که خیلی حال و حوصله نداشت میذاشتم تلویزیون بیشتر ببینه... ولی دیگه امروز حالش خوب شده بود و گفتم شروع کنم تایم تی وی رو کم کنم ، ولی چنان مقاومتی کرد و گریه و جیغی راه انداخت که نگو ، من تی وی رو خاموش کردم و گفتم وقتش‌ تمامه... فک کنم حدود نیم ساعتی جیغ زد و گریه کرد ، آخریا دیگه کم آورده بودم میخواستم برم روشن کنم دوباره تی وی رو ، ولی گفتم نه...‌ مشاور کودکشم گفته بود وقتی میخواین یه عادت بچه رو ترک بدین دیگه اگه شروع کردین نباید برگردین و کم بیارین چون بچه میفهمه که میتونه با داد و بیداد به خواسته هاش برسه
خلاصه خیییییلی سعی کردم آروم باشم و باهاش حرف بزنم ولی دیدم راه نداره اصلا... رفتم سراغ کارای خودم بعد نیم ساعت اومد گفت بیا باهم بازی کنیم ، گفتم آروم شدی پس؟؟ چه بازی کنیم؟ دیگه پیشنهاد بازی داد و رفتیم بازی کردیم و تی وی رو بیخیال شد 😁😁
خلاصه که مامانا مقاوما کنین اگه اعصابتون میکشه 😮‍💨🤪
مامان طلا🌸مکرومه باف مامان طلا🌸مکرومه باف ۵ سالگی
چقد خوبه ادم خشمشو کنترل کنه من همیشه پسرم خرابکاری میکرد اصلا دست خودم نبود سریع بهم میریختم دعواش میکردم امروز داشتم ظرفارو میشستم پلاستیک زباله رو گذاشته بودم رو سرامیک پایین سینک رو جعبه خالی تخم مرغ ک همسرم ببره ب پسرم گفتم مامان دارم ظرف میشورم قوری روی کابینته بده بشورم دیگ حواسم ب ظرف شستن بود یادم رف از قوری یهو پسرم برگشت گف مامان ببین من قوریو برات خالی کردم راحت بشوری برگشتم دیدم ریخته تو پلاستیک زباله چای تو قوری رو کف سرامیک و نصف فرش اشپزخونه چای شده اول گفتم وای یهو ترسید بچم بعد خندیدم گفتم وای دستت درد نکنه مامان گف ببخشید ریخت دستمال دادم گفتم عیبی نداره تا من قوری بشورم سرامیکو خشک کن فرشم تا بزن خشک کرد دستمالو داد بهم انقد خوشحال بود میگف خب چاییش گندیده بود دیگ برا صب بود منم ریختم دور گفتم دستت درد نکنه مامان جان انقد خوشال بود بچم بمیرم براش من تا الان همیشه سر خرابکاریا با تندی برخورد کردم باهاش امروز بخودم گفتم چیشد دنیا ک ب احر نرسید ی چایی بود کاش بتونم همیشه اینطور باشم دعا کنین بتونم مامان صبورتری باشم همیشه🙏🏻🌱🌻
مامان سلوا مامان سلوا ۴ سالگی
سلام
دخترم یه ماهی میشه خیلی رفتارش عوض شده!!! بیشتروقتا میزنه زیرگریه تا یکم باهاش حرف میزنم کارت اشتباه بوده و اینا بغض و گریه داری دعوام میکنی!! میگم مامان دعوا نمیکنم میگم رفتارت اشتباهه میگه نه دعوا میکنی، امشب شروع کرده گریه الکی مامانم میخواست نازشو بکشه گفتم دست بهش نمیزنی بزار گریه کنه سبک شه چون گریه کردنش کاملا بی دلیله،خلاصه بعد کلی گریه رفته تو آشپزخونه پیش مامانم با گریه که مامانم منو دوست نداره،رفتم کنارش دستشو گرفتم خودشو انداخت بغلم و های های گریه!! میگم مامان من کی گفتم دوست ندارم من فقط میگم کارت اشتباه بوده این دوست نداشتن نیست اتفاقا خیلی هم دوست دارم ، اول سلوا خانوم دوست دارم بعد آبجیشو (۷ ماه باردارم!) بعدش خندید و گفت نه منو آبجی باهم دوست داشته باش ، گفتم عزیزمی من تورو کلی دوست دارم امشبم باهم بازی کردیم بعدش محکم بغلش کردم خوابش برد ... خیلی بهانه گیرشده فک کنم هم بخاطر بچه ست هم نبود باباش ، بقیه بچه هارو با باباشون میبینه یجوری نگاشون میکنه بعد میگه بابای منم میاد بغلم میکنه بوسم میکنه!!
مامان AMIN مامان AMIN ۴ سالگی
تو نگهداری و تربیت امین به مشکل برخوردم ، اصلا دیگه نمی‌دونم چجوری رفتار کنم باهاش
خیلی لجباز و عجول و عصبی شده وقتی ی چیز میخاد که ناممکنه یا اون لحظه نمیشه شروع می‌کنه به گریه داد و پرت کردن و شکستن
مثلا صبح بیدار شد صبحانه خوردیم جمع کردیم گفت گوشیتو بده بازی کنم نیم ساعتی بازی کرد گفتم بسه دیگه پاشو با اسباب بازیات بازی کن گفت نه و چنبار تکرار شد آخر گفتم بسههههه دیگه گوشی رو پرت کرد ، رفت سر یخچال باید فلان بدی فلان بخورم خورد ، خمیربازیشو آورده میگه باهام باری کن یکم بازی کردم پاشدم ب کارا برسم همه رو پرت کرده وسط خونه مالیده ب مبل و فرش از حرص و لجبازیش
بیرون می‌بریم خونه فامیل می‌بریم با بچه بازی کنه ، تو راهرو با همسایه بازی می‌کنه عصرا میبرمش پارکینگ دوچرخه سوار شه اصلا خسته نمیشه همش میگه فقط یکاری کنم ، همسرم میاد با ماشین می‌بره دور میزنه پارک می‌ره هر چی ام میخاد مثلا بستنی یا آبمیوه یبار نخریم دوبارشو خریدیم
الان باز رفته سریخچال که باید کیک بپزی خودشم نمیخوره ها فقط دوست داره الکی هم بزنه هر روز هر روز نمیشه که ، گفتم نه در یخچالو کوبیده یه مشت و لگدم زده چیکار کنم
مامان کوثرجون مامان کوثرجون ۵ سالگی
سلام مادر های عزیز میخواموشما قضاوت کنیددببین کارمن بد بوده یانه۳روزه دختره خونه مادرشوهرم بود هرروز میبرده خوراکی میخره من امروز رفتم خونه نادرشوهرم دنبالش خاله شوهرم اونجابود من نگهداشت تاپیراشکی باهم بپزیم خولستیم پیرلشکی بمزین دیدن فلفل قارچ نداریم من رفتم بخرم دخترمنم امد باهام عصری یه بحث کوچکی بین من مادرسد گفتم مادز شما کوثر بدباراوردی هرچی میخواد زود میخرین گفت ازپس جیق گریه میکنه دلم میسوزه منم براش خریدم میکنم تا گریه نکنه منم دیگه کل کل حوطله نداشتم تا شب شد رفتم فلفل قارچ بگیرم دخترم بردم وسیلمو گرفتم هیجی برای دخترنخریدم بهش گفتم مامان جون باید یاد بگیر هروقت میریم سوپرمارکت هیچی نخواهی طبق معمول گریه کرد منم اوردم خونه مادرشوهرم دیدم تو راه حیش کرد با لباس بیرون خودم دخترم یک راست رفتیم تو حمام حمام کردیم امدیم بیرون. دخترم ساکت شد گوشی بازی کرد خوابید به مادرشوهرم گفتم دیدی گریه کرد هیچی نشد مادرشوهرم بهم گفت داشت دلم میترکید گریه میکرد نگاه کن توی خواب دل میزنه منم گفتم اشکالی نداره ازاین بهتره که همش بریم تو سوپر مارکت دنبال خوراکی برای کوثر الان من کاربدی کردم براش چیزی نخریدم