خانما یه چیزی براتون تعریف کنم خواهشا هیچکس نیاد منو نصیحت کنه یا بگه چقدر حسودی ...دست خودم نیست ....من هر وقت غذاخوردن بچه های خواهرشوهرم رو میبینم کلی به خدا ناشکری میکنم نگین بچتو مقایسه نکن من مقایسه نمیکنم فقط میگم چرا یه نفر باید آنقدر ازبچه شانس بیاره امشب جایی بودم که شام ساندویچ بود ترکیب اون ساندویچ این بود سیب زمینی.چرخ کرده.قارچ.جگر همه رو با یه روغنی به اسم شره اگه اشتباه نکنم سرخ کرده بودن خیلی سنگینه من با اینکه حاملم یه نصف ساندویچ خوردم شوهرم یکی سه تا دونه جگر کلی دنبال پسرم دویدم بش دادم من و شوهرم اومدیم خونه کلی سنگین بودم بعد سر سفره پسر خواهر شوهرم که ۶سالشه وقتی اولین ساندویچش رو خورد کلی دادو بیداد کرد که من باز گشنمه هنوزم در عجبم که اون ساندویچ به اون سنگینی چطور دوتا خورد مثلا اگه غذا برنجی باشه تو دیس براش میکشن وکل دیس رو میخوره .بعد چرا من باید سر هر وعده ی پسرم چزینه بشم با خوردنش

۹ پاسخ

اول بگم دخترم غذاخور نیست .ولی به نظرم هرچه کم خوردن بده پرخوری ۱۰۰ برابر بدتره فک کن بچه ت چاق باشه در معرض قند و چربی و...باشه گشنه باشه غذا باشه تو اجازه ندی بخوره خیلی عذاب آوره.اندازه نگهدار که اندازه نکوست

منم برا غذا خوردن دخترم خیلی عذاب میکشم واقعا بدغذاست و با گوشی خیلی کم غذا میخوره

پسر دوساله و شش ساله میخای باهم مقایسع کنی،،،،دیگ هم هرچ اندازه اش پرخوری هم خوب نیست

بچه های منم همینن.پسرم که ۱۰سالشه بهش میگم تو فقط با هوا زنده ای هیچی نمیخوره اصلا تازه باشگاهم میره...دخترمم همینه ولی راست میگی بعضی بچه ها مااشالله خوب میخورن

دیگه این ب ژنتیک ربط داره الان بچه من اشتهاش عالیه ولی خواهرم همش با قاشق دنبال بچشه اصلا نمیخوره

عزیزم این خوش شانسی نیس اون بچه بعدها فکر می‌کنی سالم میمونه هرگز بخاطر این چیزها ناشکری نکن خورد خورد نخوردم نخورد

منم توعجبم بچه هایی خواهرشوهرم چندین باردرطول روزغذامیخورن

واقعا من پسرم همچین اشتهایی داشته باشه مطمینا نگرانش میشم بچه ها مثلاااا وزن نرمال دو سالگی ۱۲باشع همین ک ۱۴کیلو باشه ک یکم تو پر نشون بده کافیه برام بیس کیلوباشه واقعا غصشو میخورم

این که پررررخوری میکنه خیلی هم خوب نیست..‌ بعدشم بچه ها باهم فرق دارن... ببین پسرت چی دوست داره همونو بهش بده

سوال های مرتبط

مامان فندق و گردو مامان فندق و گردو ۳ سالگی
امروز یکی از بدترین روزای زندگیم بود من واقعا هر روز با پسرم یه چالشی دارم دیگه از هیچ چیز و هیچ کس نمیترسه نه برای من نه باباش تره هم خرد نمیکنه سر خوردنش داغون داغونم شوهرم امروز بهم گفت یه مشکلی داره وگرنه مگه میشه بچه هیچی دوس نداشته باشه انصافا مگه میشه بچه از شیر انبه غلیظ یا همون شیک انبه اونم خودم زحمت میکشم درس میکنم یا شیر موز یا معجون یا بستنی خوشش نیاد به خدا هیچ بچه ای رو ندیدم بستنی دوس نداشته باشه آنقدر شوهرم اصرار کرد بهش بخوره از صبح هیچی نخورده بود ساعت ۶غروب اومدیم بهش شیک انبه بدیم جفتمون رو رنگی کرد بسکه حرص خوردیم آخرم شوهرم کاسه رو کوبید تو دیوار حتی نمیخواد لب بزنه ببینه مزش چطوریه فقط ناهار خورده بود که اونم بلافاصله کلش رو بالا آورد روز به روزم داره بدتر و حرف گوش نکن تر میشه خیلی خستم خیلی روح و جسمم داغونه دلم میخاد یه کوله ببندم نصفه شب برای همیشه برم و دیگه هیچ کس رو نبینم حالا در کنار همه اینا بعد اون پروسه شکستن کاسه بردیمش پارک یه خانمه متولد ۷۸سه تا بچه داشت ۷ساله ۶ساله و۶ماهه یه طوری حرف میزد که میگفتی وای زندگی با بچه چه لذت بخشه با اینکه اون دوتا بزرگه مدام صداش میکردن و اون شش ماهه داشت گریه میکرد قشنگ داشت می‌خندید و سیگار می‌کشید نمیدونم من مشکل دارم یا اونا خوش به حال بچه هاش با همچین مادر آروم و ریلکسی بیچاره پسر من با این پدرو مادرش
مامان فندق و گردو مامان فندق و گردو ۳ سالگی
صبح هر کی دید لطفا جواب بده امروز رفتم خونه خواهر شوهرم روضه ولی چون میدونستم خیلی شلوغه پسرم رو نبردم و سپردم به شوهرم ساعت ۶رفتم هر روز به پسرم عصرونه میدم اما امروز موقع رفتن خاب بود قرار شد شوهرم روضه تموم شد بیارمش اونجا خلاصه بگذریم شوهرم برده بود بیرو براش چیپس خریده بود بارها تاکید کردم که اگر خون گریه کرد براش خوراکی نخر و به گفته ی خودش یه تیکه کوچیک بهش کاکائو داده بود وقتی آوردش اونجا کلی بدو بدو کرد و بعد هرچی خورده بود رو قالی خواهرشوهرم بالا آوردوبعد دوباره شروع کرد از ثانیه ای که اومد فقط بدوبدو کرد داد زد بپر بپر کرد. تو بغل هیچکس نمی‌رفت مدام با پسر خواهرشوهرم گلاویز شد همه گفتن چون کاکائو خورده اینطوره ولی هر وقت برم مهمونی همینه مدام باید مواظب باشم سرش جایی نخوره کسی بش نزنه هیج جوره رو زمین بند نمیشه اصلا یه چیز عجیب کسی بچش اینطوری هست ؟یعنی پسرم پیش فعاله ؟خیلی نگران شدم خاب از سرم پریده تو خونه هم فقط برای آب خوردن دراز میکشه یا شیر خوردن هیجا نمیتونم با خیال آسوده برم احساس میکنم همه دارن فحش میدن میدم ولی باز توخونه خودمون راحت تر کنترلش میکنم
مامان اوین مامان اوین ۳ سالگی
مامانا اینقد اعصابم بهم ریخته که حساب نداره من پسرم ۵ سالشه به هرزبونی بگی بهش نقاط خصوصی بدن وگفتم اما خیلی مظلوم و اصلا نمیتونه از،خودش دفاع کنه جثش هم ریزه اولین دفعه که متوجه شدم که پسر خواهر شوهرم ۵یا۶ یال ازش بزرگتره دستمالی کرده با اون دعوا کردم با زبون خوش هم به پسرم گفتم اجازه،نده دیگه تا حدودی کمتر شد اگرم جایی احساس می‌کردم بارم بهش گوش زد میکردم که خصوصیه تا امروز که رفتیم خونه یکی از آشنا اینا تو اتاق بازی میکردن داداشمم با پسرم بود اون ۷ سالشه حس کردم یکم غیرنرمال به پسرم گفتم بیا کنار خودم بشین که میخوایم بریم بعد اومدیم تو ماشین با زبون خوش ازش تنهایی پرسیدم گفت هیچی دختره گلوم پ فشار می‌داده نمیزاشته بیام بیرون خصوصی رو هم دست میزده بعد من بهش گفتم من باتو دوستم هرمشکلی داره بهم بگو چرا ازخودت دفاع نمیکنی گفت یعنی چی گفتم یعنی احازه،نده کسی،بزنه اگرم بزرگتر بود نتونستی از مامان و باباکمک بگیر اینقدر عصبانی شدم یکم خوراکی گرفتم رفتم در خونه طرف دختر گفتم بیا خوراکی خریدم بعد بهش گفتم من با پسرم دوستم نبینم دوباره از این غلطا کردی همه راه و امتحان کرده بودم گفتم شاید اینجوری پسرم اعتماد کنه اینقدر اعصابم بهم ریخته که حد و حساب نداره چیکار کنم یه پسر نباید اینجوری باشه آخه شوهرمم اخلاق ورفتار مثل پسرم کم رو خجالتی اصلا من یه چیزی،میگم شما یه جیزی میشنوید