جونم بگه براتون که مادر شدنم خیلی سخته ها
با اینکه بچه دوممه و بارداری اولم خیلی یادم نیست
هیچ ویاری نداشتم اما لگن دردام از ۵ ماهگی شروع شد خیلی وقت ها در شدیدترین حالت ممکن
یوقتایی هم خوب بودم
سوزش سر معده زیاااااد دارم تغییرات خلقی داشتم نه مثه بارداری اولم (سر دخترم کلا سیمام اتصالی داشت😅)
ورم شدید پاهام که از سه ماهه سوم شروع شد و تمومی هم نداره یوقتایی از شدت ورم راه رفتن برام سخت میشه
با همه این حالات سعی کردم همون مامان و همسر قبل بارداری برای دخترم و شوهرم باشم
با هر سختی و اذیتی که بوده تمام کارامو خودم انجام دادم یه نصفه روزم استراحت نکردم
از دکتر رفتن بگیر تا ازمایش و خرید سیسمونی و خونه تکونی اساسی و هزار جور کار دیگه که همش رو دوش خودم بوده
تا همین الانشم رانندگی کردم وای حقیقتا دیگه دوس ندارم پشت فرمون بشینم این اواخر
خلاصه که خداروشکر برای همه این دردا و خستگیا و این لذتا
فردا روزی یادمون میره چقد سختی کشیدیم و بخودمون زحمت دادیم
ان شالله که بچه های هممون سالم و سلامت باشن و ثمرشونو به خوشی ببینیم
عاقبتشون خیر باشه
بمونه به یادگار از ‌من و هاکان پسرم بوقت ۳۶ هفته و ۲ روز

۱ پاسخ

آفرین بهت عزیزم انشاالله با دل خوش گل پسری بغل بگیری عکسشو بزاری ببینمش🥹💙

سوال های مرتبط

مامان 💙کوچولوی سوم💕 مامان 💙کوچولوی سوم💕 ۳ ماهگی
روزا و هفته ها گذشت اوایل سخت نبود و روزها برایم تند می گذشت بماند که یه دبه کامل ترشی رو خوردم و کم کم میلم عادی شد منی که عاشق شیرینی بودم حالم بد میشد و برایم جای تعجب داشت که طبعم در شیرینی عوض شده بود ماه ها سریع گذشت تا رسیدم به ماه هشتم که سختی هایم شروع شد از اضافه وزن و فشار روی کمرم تا دندون درد های شدید روز و شبهام که تلافی ماه های قبل رو درآورد و تا الان هم این درد های جدید که دل درد های گاه و بیگاه و بیداری های شبانه سختی را به یادم آورد که چیزی به لحظه دیدار نمونده و من الان بچه ی آخرم رو باردارم و فکر اینکه دیگه تصمیم به بارداری ندارم و این تکون های شکمم دیگه تجربه نخواهم کرد دلتنگ بشم دخترم تو تجربه ی آخر من توی بارداریم هستی و با اینکه خوبی و سختی دیدم اما حس شیرینی بود امروز که تقویم بارداری را نگاه میکردم چیزی به لحظه زایمانم نمانده حس دلتنگی پیدا کردم دوست داشتم حالت هایم را بنویسم که بدانم چطور گذشت روزها و عمرمان خیلی زود میگذره که ان شاالله آخر و عاقبتمان بخیر شود و همه عزیزان که آرزوی بارداری دارند یا باردارن به سلامتی زایمان کنند🥰🌹
مامان هانا🩷 مامان هانا🩷 ۶ ماهگی
آخیییش، دیگه فقط فردا و هفته ی دیگه، اونم فقط ۲ ۳ اش رو روز بیشتر سرکار نمیرم و بعدش میمونم خونه 🥳
از زمانی که وارد ماه هشتم شده بودم، خیلی خیلی نسبت به سرکار رفتن اذیت بودم.
هم بخاطر بیخوابی هایی که شب ها درگیرش بودم و نمیتونستم صبح بیدار شم برم سرکار، هم نشستن زیاد پشت میز و تایم طولانی کاری و کمردرد و لگن دردایی که میگرفتم.
خیلی این وسطا مرخصی استحقاقی روزانه گرفتم.
ولی تماما با عذاب وجدان بود
و مدام به خودم میگفتم تو تنبلی و نمیخوای بری سرکار و دنبال بهانه ای...
ولی واقعا این هفته بهم ثابت شد که روزایی که توی خونه ام، نه دردی میکشم و نه از لحاظ روانی مشکلی دارم و بسیار پرانرژی و خوشحالم
ولی وقتی میرم سرکار، هم تمام دردام شروع میشه و هی خیلی حالم بد میشه و مدام گریه و بیقراری میکنم 🥲
خلاصه که دیگه جداً تصمیم گرفتم انقدر به خودم سخت نگیرم و خودمو سرزنش و مقایسه نکنم و خونه نشینیمو از اول اسفتد شروع کنم و وقتمو روی استراحت و ورزش کردن بذارم 😇
در کل هدفم از این همه نوشته ای که تایپ کردم این بود که بگم واقعا سعی کنید خودتونو با کسی مقایسه نکنید و توان و حال خودتون رو در نظر بگیرید و انقدر به خودتون سخت نگیرید چون بدن با بدن فرق داره.