۳ پاسخ

دقیقا دختر من دیگه رد دادم

من دو روز گذاشتم رفتم خونه مامانم ریکاوری وگرنه خودکشی می‌کردم

پسرمن دیشب بخدا دو خابید چشام میرف روهم فک میکردم دارم بیهوش میشم عییین تو

سوال های مرتبط

مامان ارسام مامان ارسام ۴ سالگی
سلام خانوما من خیلی دوست دارم با پسرم وقت بگذرونم و کلی بازی کنم باهاش اما اصلا قرصت نمیکنم ساعت ده یا ده و نیم صبح از خواب بیدار میشیم دو تایی یعد میریم تایم صبحانه تا صبحانه بدم بهش ساعت میشه یازده اینا چون شوهرم از سرکار زود میاد خونه ساعت 1 خونه هستش مجبور میشم هول هولکی غذا درست کنم بعدش تا میاد بساط نهار رو میچینم میخوریم غذای پسرمو میدم ظرف ها رو مشورم یا اگه خسته شم مندازم ماشین بشوره بعد انگار یه خستگی منم میکیره تا یکی دو ساعت اصلا حال ندارم بعد میبرمش اتاق یک ربع نکشیده زود خسته میشم بعد به پسرم میگم بیا کمی کتاب بخونیم نقلشی بکشیم اصلا علاقه ایی نشون نمیده موندم چیکار بکنم هی میگم بیا اینا رو بکشیم مثلا دایره مثلث بکشیم ببریم به مامانی نشوم بدیم خیلی نگرانشم اصلا علاقه ایی به کتاب و نقاشی و چیزای اموزشی نداره خیلی بازیگوش هست همش میگه بیا با ماشینام بازی بکنیم منم یکم بازی میکنم بعد حوصلم نمیکشع لطفا یه راهکار. بدین چطوری باهاش کاررکنم توی خونه هر چه قدر به شوهرم گفتم بزار امسال بره پیش یک قبول نکرد به نظرتون اگه نره پیش یک از هم سن و سال هاش عقب میمونه خیلی استرس دارم چند شبه خواب به چشمام نمیاد
مامان مهیار مامان مهیار ۴ سالگی
سلام شبتون بخیر خواهرای گلم
این روزها رو بعنوان پرچالش ترین و مزخرف ترین و بی حوصله ترین روزهای عمرم تو ذهنم همیشه میمونه
با یه دختر ۱۲ ساله که تو سن بلوغه و هرروز یه داستان داریم باهاش
تا پسری ۴ ساله که تو اوج شیطنته و هرکاری میکنم این انرژیش تخلیه نمیشه
خیلی دارم با هردوتا شون سر وکله میزنم مخصوصا دخترم
مثلا امروز صبح ساعت ۱۰ بیدارش کردم که بریم کارنامشو بگیریم وقتی بیدار شد از دستم ناراحت بود که چرا ساعت ۱۰ بیدارش کردم ‌ نذاشتم تا ۱ بخوابه به قول خودش وقتی مدرسه نمیریم تعطیلیم باید تا ظهر بخوابیم
بعدشم از ساعت ۱۰ تا ۱۲ نشست رو مبل داشت تلویزیون نگاه می‌کرد هرچی بهش گفتم یه لقمه هم شد صبحانه چیزی بخور تا ناهار آماده بشه اونم گفت من صبر میکنم ناهار آماده بشه
منم گفتم تا صبحانه نخوری امروز بهت نهار هم نمیدم
خلاصه اینکه حرف زدم مجبور شدم سر حرفم وایستم بهش نهار ندادم
امشب شام هم بهش گفتم بیا بخور میگفت نمی‌خورم رفت دوتا پرتقال پوست کند و خورد
اصلا اینقدر این دختر لجباز و بد شده که حد نداره
باباش میگه ولش کن بزار خودش هرکاری میخواد بکنه
منم میگم نمیشه که ساعت ۱ بیدار میشه وعده صبحانش میسوزه فقط نهار میخوره
خودمم موندم چیکار کنم چه عکس العملی در قبال لجبازیاش نشون بدم
دیگه خسته شدم از دستش